برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
ROKNEWSPAGER ERROR: File not found: images/عکس_کتاب_0011.jpg
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

شعر فاطمیه

به کوشش: خانم عیسی آبادی

در بي نهايت واژه ها

شنیده می شود از آسمان صدایی که…
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که …
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که…
نوشت نام تورا، نام آشنایی که-

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه؛ یعنی، خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا-

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور “کوثر” و “تطهیر” و “نور” باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهَیکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد… تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم: از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه ی توست

سید حمیدرضا برقعی

 

 

بيت الاحزان

باز گشتم با غم و محنت قرين                                 يادم آمد از غم ام البنين

شد ز دشت كربلا چون با خبر                                 بيت الاحزان در بقيعش شد مقر

گوشه ي بيت الحزن از غم نشست                         چار نقش فبر در خاطر ببست

اي جوانان من ! اي آزادگان!                                                اي به راه حق، سرو جان دادگان!

حق ياري را ادا بنموده ايد                                       خويش را بر حق، فدا بنموده ايد

گر چه بر مادر بود باري گران                                    داغ فرزندان نيكوتر ز جان

بر شما نبود مرا اين شور و شين                             گريه ي من باشد از داغ حسين

چون كه او مادر ندارد چون شما                               تا بر او گريد به هر صبح و سما

من به جاي مادرش ، افغان كنم                              گريه بر آن شاه لب عطشان كنم

گريه كن، "آذر"! به احوال غمين                               در عزا و زاري ام البنين

غلامرضا آذر، آذر

 

 

 

 

گهواره عشق

 

ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم

تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم

 

این کیست که فرشته گلیم آورش شده

بال وپر فرشته نخ معجرش شده

 

دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش

دست حسین بالش زیر سرش شده

 

از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است

با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده

 

زهرا همان که "ام ابیها"ش گفته اند

زهرا همان که مادرش پیغمبرش شده

 

دیروز دختر وجنات خدیجه بود

حالا خدیجه آمده و دخترش شده

 

اینگونه بود فاطمه شد ریشه ی بقا

اینگونه بود فاطمه شد "امّ امّها"

 

زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشت

زینب غروب بود ولی انتها نداشت

 

زینب رسول بود ولی مصطفی نشد

شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت

 

زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود

زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت

 

زینب اگر نبود حسینی نمی شدیم

زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت

 

زینب هر آنچه گفت تمامًا حسین بود

اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت

 

زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم

باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم

 

جایی پریده است که پیدا نمی شود

حتی عروج این همه بالا نمی شود

 

دیدند صبح آمده اما در آسمان

خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود

 

یا ایها الرّسول چرا آفتاب صبح

در آسمان شهر تماشا نمی شود؟

 

فرمود :زینب آینه ی روی دخترم

آنکه مقام بی حدش املا نمی شود

 

چون بی نقاب آمده بیرون  ز حجره اش

امروز آفتاب شهر  هویدا نمی شود

 

حقش نبود کعبه نیلوفرش کنند

حقش نبود سر زده بی معجرش کنند

 

لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود

بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود

 

زینب فرشته ، آینه ، حوریه ، عاطفه

از جنس خانواده ای از این قبیل بود

 

گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود

شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود

 

کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد

از دست خانمی که نژادش اصیل بود

 

ویرانه کرد کاخ بلند یزید را

زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود

 علی اکبر لطیفیان

 

ياس ترك خورده

 

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت

ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

 

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست

آن نور ناب ، واهمه ای از محک نداشت

 

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب

حتی دو دست باز برای کمک نداشت

 

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!

ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

 

می‌پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان

گلدان یاس باغچه ی من ترَک نداشت

 

خورشید و ماه را به زمینی فروختند

ای کاش خاک تیره ی یثرب فدک نداشت

امید مهدی نژاد

 

 

كوچه هاي كبود

 

ز بی محلی همسایه های این کوچه
دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟
کجا پناه بگیرم ، کجای این کوچه؟

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست
خدا کند برسیم انتهای این کوچه

از این مکان و از آن دست می شود فهمید
کبود می شوم از تنگنای این کوچه

رسید ، چشم خودت را ببند دلبندم
که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

قباله ی فدکم را بده به من نامرد
نزن ، بترس کمی از خدای این کوچه

خدا کند که علی نشنود چه می گوئی
که آب می شود از ناسزای این کوچه

مصطفی متولی