برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
ROKNEWSPAGER ERROR: File not found: images/عکس_کتاب_0011.jpg
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

در سایه‌سار حرم شعر میلاد امام رضا علیه السلام

 

به انتخاب: ابوذر کمال

 

جوادمحمدزمانی

 

 

گل می‌کند بهار تو در باغ سینه‌ها

 

پر می‌شود ز بادة تو آبگینه‌ها

 

نقاره می‌زنند به بامت فرشتگان

 

حتما شفا گرفته ز دست تو سینه‌ها

 

دیگر غریب نیستی ای آشناترین

 

تایید می‌کند سخنم را قرینه‌ها

 

اول همین که سمت حریم تو آمدند

 

صدها هزار مرد غریب از مدینه‌ها

 

دیگر هم آن که از نفس تو غریب ماند

 

در سینه‌های عاشق وصل تو کینه‌ها

 

تجدید کن حکومت خود را به قلبها

 

اینجا فراهم است برایت زمینه‌ها

 

گرم فضانوردی خوف و رجا شدیم

 

آیا به ما نمی‌رسد آخر سفینه‌ها

 

 

 

دارد حکایت از دل عشاق گنبدت

 

یعنی که زرد باد رخ از عشق بی‌حدت

 

 

 

هر سر که از خیال تو پر شور می‌شود

 

دریای پرکرانه‌ای از نور می‌شود

 

در شعلة محبت تو سینه تا گداخت

 

غرق تجلی است و شب طور می‌شود

 

با هر «و إن یکاد» لبان فرشته‌ها

 

صد چشم‌زخم از حرمت دور می‌شود

 

فردا که موج‌خیز هراس است زائرت

 

در ساحل نجات تو محشور می‌شود

 

با پلک بسته آمده دشمن به جنگ تو

 

از بس حریم قدس تو پر نور می‌شود

 

...

 

------------------

 

میرزا محمد شعله

 

 

 

از هر رهی گذشته به راه تو آمدیم

 

یا ثامن الحجج به پناه تو آمدیم

 

غرقیم در گناه ولیكن ز راه دور

 

با انتظار نیل نگاه تو آمدیم

 

ای نور مهر و ماه، همه با حضور قلب

 

بَهرِ زیارت رخ ماه تو آمدیم

 

چـون جز پناه آل محمَّد پناه نیست

 

ذیل لِوای عزت و جاه تو آمدیم

 

گشتیم در حریم تو و لابلای خلـق

 

زین در به باب فضل اِله تو آمدیم

 

ای پادشاه، عالم دل‌ها سپاه توست

 

ما هم به گرد راه سپاه تو آمدیم

 

تو كوكب ولایت و غَوثِ خلایقی

 

ز اوَّل بر این عقیده گواه‌ تو آمدیم

 

با «شعله» فروغ تولای اهل‌بیت

 

در سایه رضا و رفاه تو آمدیم

 

*********************************************************************

 

دختری از اهل بیت آفتاب

 

شعر میلاد حضرت فاطمة معصومه سلام الله علیها

 

جواد محدثی

 

 

 

شهرها انگشترند و «قم» نگين

 

قم، هماره حجت روى زمين

 

تربت قم، قبله عشق و وفاست

 

شهر علم و شهر ايمان و صفاست

 

مرقد «معصومه» چشم شهر ما

 

مهر او جانهاى ما را كهربا

 

دخترى از اهل بيت آفتاب

 

وارث دُرّ حيا، گنج حجاب

 

در حريمش مرغ دل پر مى‌زند

 

هر گرفتار آمده، در مى‌زند

 

هر دلى اينجاست مجذوب حرم

 

جان، اسير رشته جود و كرم

 

اين حرم باشد ملائك را مطاف

 

زائران را ارمغان، عشق و عفاف

 

آستان‌بوسش بسى فرزانگان

 

معرفت آموز، از اين آستان

 

ديده پاكان به قبرش دوخته

 

عصمت و پاكى از آن آموخته

 

«حوزه قم» هاله‌اى بر گرد آن

 

فقه و احكام خدا را مرزبان

 

قم هميشه رفته راه مستقيم

 

بوده در مهد هدايتها مقيم

 

قم نمى بيند مگر خواب قيام

 

تيغ قم بيگانه باشد از نيام

 

شهر خون، شهر شرف، شهر جهاد

 

شهر فقه و حوزه، علم و اجتهاد

 

هر كجا را هرچه سيرت داده‌اند

 

اهل قم را هم بصيرت داده‌اند

 

...

 

دختر (موسى بن جعفر) را درود

 

كز عناياتش تراويد اين سرود

 

--------------------------

 

سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی‌امان بانو!

 

درحرم قطره قطره می‌افتاد آسمان روی آسمان بانو

 

صورتم قطره قطره حس کرده‌ست چادرت خیس می‌شود اما

 

به خدا گریه‌های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

 

گم شده خاطرات کودکی‌ام گریه گریه در ازدحام حرم

 

باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو

 

باز هم مثل کودکی هر سو می‌دوم در رواق تو در تو

 

دفترم دشت و واژه‌ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

 

شاعری در قطار قم - مشهد چای می‌خورد و زیر لب می‌گفت:

 

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

 

شعر از دست واژه‌ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است

 

بغض یعنی که حرف‌هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

 

این غزل گریه‌ها که می‌بینی آنِ شعر است، شعر آیینی

 

زنده‌ام با همین جهان‌بینی، ای جهان من ای جهان‌بانو!

 

کوچه در کوچه قم دیار من است، شهر ایل من و تبار من است

 

زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی‌گمان ...

 

***************************************************************


 

 

یوسف، دوباره...

 

شعر شهادت جوادالائمه علیه السلام

 

رضا جعفري

 

 

 

از پشت درب بسته كسي آه مي‌كشد

 

يوسف، دوباره ناله ز يك چاه مي‌كشد

 

در زير پاي هلهله‌ها اين صداي كيست؟

 

اين پايكوب، دست‌فشاني براي كيست؟

 

از ظرفِ آبِ ريخته بر اين زمين بپرس

 

از يك كنيز يا كه از آن يا از اين بپرس

 

زرد است از چه گندم روي دل رضا

 

بر باد رفته است چرا حاصل رضا

 

زلف مجعد پسرش را نگاه كن

 

آنگاه ياد يوسف غمگين چاه كن

 

اي كاش دست كاسة انگور مي‌شكست

 

تا چهرة جواد به زردي نمي‌نشست

 

اي كاش زهر، قاتل و مسموم خويش بود

 

اي كاش كشتة اثر شوم خويش بود

 

ديدند چند طايفه‌اي از كبوتران

 

با بال روي بام كسي سايه‌گستران

 

------------------

 

علم لدنی

 

سیدعلی موسوی گرمارودی

 

 

 

مجلسي علمي بياراييد!

 

گفت با درباريان، مأمون

 

هرچه دانشمند از هرجا که بتوانيد گرد آريد

 

وآنگه او يعني امام شيعيان، ابن الرضا،

 

آن کودک نه ساله را

 

درصدر آن مجلس فرا داريد!

 

پرسشي فقهي از او دانشوري پرسد که درماند

 

کودکي ازدانش فقهي چه مي‌داند؟!

 

من يقين دارم که نتواند

 

او ميان جمع از پاسخ فرو ماند

 

 

 

مجلس ازدانشوران پر بود

 

هرکسي بنشسته بود آنجا که او را نيک درخور بود

 

درکنار تخت مأمون، جايگاه برترين دانشور ديني

 

در دگر سو، جاي آن خورشيد کوچک،

 

جاي آن کودک

 

سوي آن گر اندکي گردن بيافرازي، چهره‌اش را نيز مي‌بيني

 

چهره‌اي رخشنده و روشن

 

در نگاهش موجي آرام است و پر ژرفاست

 

گويي آن چشمان او درياست

 

پرتو مهتابي و کم‌رنگ يک لبخند

 

در نگاه و در تبسّم، چشم و لب را مي‌دهد پيوند

 

کودک است اما، صولت نوباوگان شيرها با اوست

 

کوچک است اما، قدرت انديشگي چون پيرها با اوست

 

 

 

چون اشارت کرد مأمون

 

کرد آغاز سخن، دانشور برتر

 

پيري از هفتاد افزون‌تر

 

شايد اندک بيش، اندک کم

 

نام اويحياي بِن اکثم:

 

رخصتي ده تا بپرسم از تو اي فرزند پيغمبر!

 

پرسشي در نزد اين مردان دانشور

 

 

 

آن امام راستان فرمود: آنچه خواهي پرس!

 

گفت مرد: آيا شکار اندر حرم را حکم فقهي چيست؟

 

چون کس آنجا افکنَد تيري،

 

گر شکاري کشت، هيچ او را هست تدبيري؟

 

آن امام پاک‌جان پرسيد:

 

او مُحل بوده‌ست يا محرم؟

 

اهل دانش بوده يا نادان؟

 

تير را عمدا فکنده يا خطا کرده‌ست؟

 

روز بوده يا به شب کاين ماجرا کرده‌ست؟

 

آنچه را او کشت، بچه‌حيوان بود يا حيوان کامل بود؟

 

آن که صيد افکند، کودک بود يا انسان عاقل بود؟

 

نيز آيا او بُوَد بنده؟ يا که آزاد است و خادم نيست؟

 

او ز کارخود پشیمان است يا که نادم نيست؟

 

کار او صيد است يا شکارش ازسر شوق و تفنن بود؟

 

و آنچه کرد آيا به احرام خود، اندر عمره يا حج تمتع بود؟

 

هريک از اين‌ها که پرسيدم ـ حدود بيست ـ

 

در سؤالت نيست!

 

گر به واقع حکم حق را از سؤال خويش مي‌جويي،

 

خود بگو با من، ميان اين‌همه، آيا سؤالت چيست؟

 

تا بگويم پاسخت را در خور هر يک که مي‌گويي!

 

 

 

بهت بي‌فرجام آن پرسنده و مأمون و مجلس را

 

بعد از اين گفتار مي‌داني؟

 

من چه گويم آنچه را خود زين روايت بازمي‌خواني؟