برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
ROKNEWSPAGER ERROR: File not found: images/عکس_کتاب_0011.jpg
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

همه جا کلاس درس است - بر اساس خاطره‌ای از محسن باقرپور

نویسنده: عادله خلیفی


یادم می‌آید سال‌ها پیش شاگردی به نام علی داشتم. پسر بسیار خوبی بود و خیلی هم درسخوان. همیشه درکلاس حاضر بود و از جمله مستمعانی بود که صاحب سخن را بر سر ذوق می‌آورد.
مطمئنم تمام کسانی که در آن روزها با علی هم‌درس و هم‌دوره بودند، او را به یاد دارند. علی یک خصوصیت جالب هم داشت، اینکه عاشق فوتبال بود. هر وقت که صحبت از تشویق و جایزه می‌شد می‌گفت برایش فقط توپ فوتبال بخریم. وقتی می‌گفتیم علی جان توپ هدیة کوچکی‌ است، چیز بزرگ‌تری بخواه می‌گفت پس دو توپ فوتبال برایم بخرید. اصرار که می‌کردیم می‌شد سه توپ و اگر باز هم پافشاری می‌کردیم می‌گفت پس چند تا توپ چهل تکه فوتبال. سادگی علی زبانزد همه بود. یک روز پیش از اذان ظهر همه در حیاط مسجد جمع شده بودیم. درس آن روز درباره احکام وضو گرفتن بود. صحبت از این بود که اگر در هنگام وضو مانعی روی دست و بدن (اجزای وضو) وجود داشته باشد، وضو باطل است و نماز ندارد. درس که تمام شد، همه بلند شدیم تا وضو بگیریم و برای نماز جماعت حاضر بشویم که دیدم علی در بین شاگردان نیست. تعجب کردم. سابقه نداشت که او نماز جماعت مسجد را از دست بدهد.
عصر همان روز مسابقه‌ فوتبال داشتیم. به زمین که رسیدم، علی درحال گرم کردن خودش بود. به آرامی به پشتش زدم و گفتم : «نیامده بودی نمازجماعت؟». علی سرش را پایین انداخت و گفت: « آخه ...آخه ...». گفتم: «بگو چیزی شده علی‌جان؟». گفت :«آخه شما گفتید که اگر مانعی وجود داشته باشد، وضو درست نیست. منم دستم چسبی بود.» از این حرفش خنده‌ام گرفت و گفتم: «علی جان مشکلی نداشت. دستت را خوب می‌شستی و چسب را پاک می‌کردی آن وقت وضو می گرفتی». علی قرمز شد و لبخندی زد و گفت: «فکرش را نکرده بودم». چیزی به شروع مسابقه نمانده بود به علی گفتم: «سریع آماده شو بروی داخل زمین». در همین موقع یکی از بچه‌های دیگر صدایم کرد. وقتی برگشتم علی نبود. مسابقه در حال شروع شدن بود. این پا و آن پا می‌کردم دل توی دلم نبود که یعنی کجا رفته. با خودم گفتم شاید رفته آبی چیزی بخورد بیاید. ولی مسابقه شروع شد و علی نیامد. بیست دقیقه‌ای از شروع مسابقه گذشته بود که علی آمد. عصبانی بودم ولی با لبخند گفتم: «قهرمان الان باید بیایی؟ تو که عاشق فوتبال باشی و این قدر بدقولی کنی از بقیه چه انتظاری باید داشت ؟!». سرش را پایین انداخت و دست‌هایش را نشانم داد و گفت: «خیلی خوب شستمشان. مطمئن شدم که پاک باشد». تازه آن موقع بود که فهمیدم چی شده است. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود و علی رفته بود تا وقت دارد نمازش را بخواند. او نماز را به مسابقه فوتبال ترجیح داده بود. بغلش کردم و گفتم: «حقاً که نام علی برازنده‌ات است. تو شاگرد من نیستی بلکه استاد منی».