«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

... ز خُمِّ غدیر - برگزیده‌ای از غدیریه‌های پارسی

به انتخاب: ابوذر کمال

 

سیدمصطفی موسوی گرمارودی

 

گل همیشه بهارم، ببین خزان باقی است

خراش صاعقه بر چهر آسمان باقی است

حدیث سیلی توفان به چهرة گل سرخ

هنوز بر دهن یاس و ارغوان باقی است

ز ابر فتنه تگرگی که ریخت بر سرما

هزار غنچه پرپر به بوستان باقی است

نشان مرگ و بلا بود در کویر سکوت

غریو رعد که در گوش هر کران باقی است

شکست کشتی امن از شقاوت توفان

به روی آب فقط دست بادبان باقی است

هزار سال گذشت و ز تازیانه برق

شیار زخم بر اندام ناروان باقی است

پرندگان بهاری ز باغ کوچیدند

به روی شاخه نشانی ز آشیان باقی است

امید رویش گل را خزان ربود ز باغ

امید رجعت سرسبز باغبان باقی است

 

گل همیشه بهارم غدیر آمده است

شراب کهنه ما در خم جهان باقی است

خدای گفت که «اکملتُ دینَکُمْ» آنک

نوای گرم نبی در رگ زمان باقی است

قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان

ولایت علی و آل، جاودان باقی است

گل همیشه بهارم بیا که آیه عشق

به نام پاک تو در ذهن مردمان باقی است

-------------------------------

 

آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی*

باده بده ساقیا، ولی ز خمِّ غدیر

چنگ بزن مطربا، ولی به یاد امیر

نسیم رحمت وزید دهر کهن شد جوان

نهال حکمت دمید پر زگل ارغوان

مسند حشمت رسید به خسرو خسروان

حجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر

وادی خمّ غدیر منطقة نور شد

یا ز کف عقل پیر تجلّی طور شد

یا که بیانی خطیر ز سرّ مستور شد

یا شده در یک سریر قِران شاه و وزیر

...

چون به سر دست شاه شیر خدا شد بلند

به تارک مهر و ماه ظل عنایت فکند

به شوکت فر و جاه به طالعی ارجمند

شاه ولایت‌پناه به امر حق شد امیر

 

مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست

به همّت پیر عشق اساس وحدت درست

به آب شمشیر عشق نقش دوئیت بشست

به زیر زنجیر عشق شیر قلک شد اسیر

 

فاتح اقلیم جود به جای خاتم نشست

یا به سپهر وجود نیّر أعظم نشست

یا به محیط شهود مرکز عالم نشست

روی سیاه عنود سیاه شد همچو قیر

 

صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت

مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت

گلشن خندان عشق حسن و لطافت گرفت

نغمه‌ی دستان عشق رفت به اوج اثیر

...

به هر که مولا منم علی‌ست مولای او

نسخة أسما منم علی‌ست طغرای او

سرّ معما منم علی مجلّای او

محیط انشا منم علی مدار و مدیر

...

حلقه‌ی افلاک را سلسله‌جنبان علی‌ست

قاعدة خاک را اساس و بنیان علی‌ست

دفتر ادراک را تراز و عنوان علی‌ست

سید لولاک را علی وزیر و ظهیر

...

طلعت زیبای او ظهور غیب مصون

لعل گهرزای او مصدر کاف است و نون

سر سویدای او منزه از چند و چون

صورت و معنای او نگنجد اندر ضمیر

 

یوسف کنعان عشق بنده‌ی رخسار اوست

خضر بیابان عشق تشنه‌ی گفتار اوست

موسی عمران عشق طالب دیدار اوست

کیست سلیمان عشق بر در او یک فقیر

 

ای به فروغ جمال آینه‌ی ذوالجلال

«مفتقر» خوش‌مقال مانده به وصف تو لال

گرچه براق خیال در تو ندارد مجال

ولی زآب زلال تشنه بود ناگزیر

-------------

*‌ برخی بندهای این شعر به دلیل محدودیت این بخش از نشریه، حذف شده است.

-----------------------------------------------------

محمود شاهرخی

به پیشگاه امام علی(ع)

تويى كه ذكر جميلت به هر زبان جارى است

زلال ياد تو در جويبار جان جارى است

مدام زمزم وصف تو اى سلاله نور

به باغ خاطر هر طبع نكته‌دان جارى است

صداى عدل تو اى خصم اهل جور، هنوز

بسان صاعقه در گوش آسمان جارى است

به كام دهر چشاندى میى ز خم غدير

كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است

ز چشمه سار ولاى تو اى خلاصه لطف

به جويبار زمان فيض جاودان جارى است

بود ولاى تو و آل تو چو كشتى نوح

كه بى‌مخاطره در بحر بيكران جارى است ...

------------------------------------------

محمد جواد غفورزاده(شفق)

 

جلوه‏گر شد بار ديگر طور سينا در غدير

ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير

رودها با يكدگر پيوست كم‏كم سيل شد

موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

هدية جبريل بود«اليوم اكملت لكم»

وحى آمد در مبارك باد مولى در غدير

با وجود فيض«اتممت عليكم نعمتى»

از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير

بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت‏

آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير

بر لبش گلواژه«من كنت مولا»تا نشست‏

گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير

«بركه خورشيد»در تاريخ نامى آشناست‏

شيعه جوشيده‏ست از آن تاريخ آنجا در غدير

گرچه در آن لحظة شيرين كسى باور نداشت‏

مى‏توان انكار دريا كرد حتى در غدير

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏

عمر كوتاهى‏ست در لبخند گلها در غدير

ديده‏ها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند

اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟

دل درون سينه‏ها در تاب و تب بود اى دريغ‏

كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدير

------------------------------------------

غلامرضا سازگار

غدير عيد همه عمر با على بودن‏

غدير آينه‏دار على ولى الله ست

غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر

غدير نقش ولاى على به سينة ماست

غدير يك سند زنده،يك حقيقت محض‏

غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست

غدير صفحه تاريخ «وال من والاه‏»

غدير آيه توبيخ «عاد من عاداه» ست

هنوز لاله«اكملت دينكم»رويد

هنوز طوطى«اتممت نعمتى»گوياست

هنوز خواجه لولاك را نداست بلند

كه هر كه را كه پيمبر منم،على مولاست

بگو كه خصم شود منكر غدير، چه باك‏

كه آفتاب، به هر سو نظر كنى پيداست

چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش‏

خلافتى كه دوامش به كشتن زهراست

--------------------------------------

نصرالله مرداني

 

قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست

كه هست هستي ما از خم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست

كه آفتاب بَرَد آفتاب بر سر دست

نشان از گوهر آدم نداشت هر كه نبود

به خُم‌سراي ولايت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود

كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست

در آن ميانه كه مستي كمال هستي بود

به دور سرمدي‌ات هر كه مست شد پيوست

بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت

چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشك تو بر گونه زمان جاري‌ست

ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو خَست

ز حجم غربت تو مي‌گريست در خود چاه

از آن به چشمه چشمش هميشه آبي هست

هنوز كوفه كند مويه از غريبي تو

زمانه از غم تنهايي‌ات به گريه نشست

دمي كه خون تو محراب مهر رنگين كرد

دل تمامي آيينه‌ها ز غصه شكست

---------------------------------------

ناصر شعار ابوذرى

 

كاروان بود و بیابان عطشناك غدیر

و نبى ملتهب از باده ادراك غدیر

كاروان بود و بیابان كه سراپا مى‏سوخت‏

و محمد، كه افق را به نگاهش مى‌‏دوخت‏

آنچه ما نیز شنیدیم كه شد، مى‌دانست

تشنه حادثه‌اى بود، و خود مى‌دانست!

وحى آمیخته با جام افق خواهد شد

وحى روشنگر ابهام افق خواهد شد

انتظارش به سر آمد كسى از راه رسید

آن كه بود از دل توفانى‏اش آگاه رسید

گفت برخیز كه از یار سفیر آمده است!

به چراغانى صحراى غدیر آمده است

موج یك حادثه در جان غدیر است امروز

و على چهرة تابان غدیر است امروز

آن كه سر مى‌‏دهد از دل همه شب نالة عشق

مژده‌ات باد! كه شد بعد تو دنبالة عشق

آخرین جملة پیغام رسالت باقى است

گام نه، صعب‏ترین گام رسالت باقى است

دست در دست على از همگان بیعت گیر

خیز و از مردم هر سوى زمان بیعت گیر!

و بگو هست على بعد تو مولاى همه

گر كه تنهاش گذارند، بگو واى همه!

همه بودند، و دیدند، و بیعت كردند

هر چه حق گفت شنیدند و بیعت كردند

بیعت شیشه‌اى و آهن پیمان‌شكنى

داد از بیعت آبستن پیمان‌شكنى

پس از آن بیعت پر شور، على تنها ماند

و وصایاى نبى، در دل صحرا جا ماند

اى برادر! تو كه این سوى زمانى، هش‌دار!

تو بر این عهد، مبادا كه نمانى! هش‌دار

دلت اى دوست اگر شیعة آیین علیست

یا كه چشمان تو سجادة خونین علیست ‏

هم از آن روست كه عهدیست تو را با مولا

پس به یادآر و به پا خیز و بگو یا مولا!

ما هنوز از دل خود صوت نبى مى‏شنویم

خلوتى گر بنماییم شبى، مى‏شنویم‏

بیعتى را كه نمودیم به خاطر داریم

پیش از آن، آنچه كه بودیم به خاطر داریم‏

چهارده قرن پس از حادثه پیمان بستن

به كه پیش از همگان بستن و هم بشكستن‏

موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز

و على چهره تابان غدیر است هنوز

راه سخت است و بلاخیز، ولى كوتاه است

و هدف گام نخست است، كه بسم الله است

سفرى باید از آن بادیه تا منزل دوست

سفرى نیست كه راه از خود او تا خود اوست