«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

دفتر شعر چاووش ماه صفر

...غم تو فرق می‌کند!

شعر آیینی روزهای ماه صفر

به انتخاب: ابوذر کمال

 

* شعر اربعین و کاروان اسرا

 

قصة شام

محمدعلی مجاهدی(پروانه)

 

آنچه از من خواستی با کاروان آورده‌ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‌ام

از در و دیوار عالم فتنه می‌بارید و من

بی‌پناهان را بدین دارالامان آورده‌ام

اندر این ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین‌جا با فغان آورده‌ام

بس که من منزل به منزل در غمت نالیده‌ام

همرهان خویش را چون خود به جان آورده‌ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده‌ام

قصة ویرانه شام ار نپرسی بهتر است

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده‌ام

خرمنی موی سپید و دامنی خون جگر

پیکری بی‌جان و جسمی ناتوان آورده‌ام

دیده بودم با یتیمان مهربانی می‌کنی

این یتیمان را به سوی آستان آورده‌ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده‌ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده‌ام

تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده‌ام

نقد جان را ارزشی نبود، ولی شادم چو مور

هدیه‌ای سوی سلیمان زمان آورده‌ام

هاتفی پروانه را می‌گفت کز این مرثیت

در فغان اهل زمین و آسمان آورده‌ام

--------------------------------------------

گلاب حسرت

محمدجواد غفورزاده(شفق)

 

مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بود اشکی که دامن‌دامن آوردم

مدینه! در به رویم وا مکن! چون یک جهان ماتم

نیاورد ارمغان با خود کسی، تنها من آوردم

مدینه! یک گلستانْ گل اگر در کربلا بردم  

ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم

اگر موی سیاهم شد سپید از غم، ولی شادم

که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، بجان دوست خرسندم

به پایان خدمت خود را به نحو احسن آوردم

مدینه! یوسف آل علی را بردم، و اکنون  

اگر او را نیاوردم، از او پیراهن آوردم

مدینه! از بنی‌هاشم نگردد با خبر یک تن

که من از کوفه، پیغامِ سرِ دور از تن آوردم

مدینه! گر به سویت زنده برگشتم، مکن منعم

که من این نیمه‌جان را هم به صد جان کندن آوردم

مدینه! این اسیریها نشد سدِّ رهم، بنگر

چه‌ها با خطبه‌های خود به روز دشمن آوردم

-------------------------------------


* شعر وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

 

مدینه

محمدجواد غفورزاده(شفق)

 

شهر مدينه، شهر رسول مکرم است

آنجا اگر که سر بسپارد ملک، کم است

شهر مدينه، آينه‌دار پيمبري است

کز خيل انبيا به فضيلت مقدم است

شهر مدينه، مهبط وحي و نبوت است

چشم و چراغ عالم و مسجود آدم است

شهر مدينه، منظره‌هايي که ديده است

بعد از هزار سال، حديث مجسم است

شهر مدينه، سنگ صبور است در حجاز

هم ترجمان زمزمه، هم روح زمزم است

شهر مدينه، شاهد راز شب علي است

با چاه‌هاي کوفه، هم‌آواز و همدم است

شهر مدينه سوخته از داغ مجتبي

برگ و برش ملال و گُلش حسرت و غم است

شهر مدينه، انس گرفته است با حسين

بعد از حسين آينه‌گردان ماتم است

شهر مدينه، گرية سجاد را که ديد

چشم‌انتظار ريزش باران نم‌نم است

شهر مدينه، شاهد برگشت زينب است

گويا هنوز بر لب او خير مقدم است

شهر مدينه، هديه فرستد به قدسيان

از تربت بقيع، که اکسير اعظم است

شهر مدينه، رنگ شفق يافت از ملال

گيسوي نخل‌هاش پريشان و دَر هم است

شهر مدينه، شاهد غم‌هاي فاطمه است

اين خاک پاک، جاي قدم‌هاي فاطمه است


*‌ شعر شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

 

آقای مهربان

سید محمد جواد شرافت

 

مست از غم توام، غم تو فرق می‌کند

محو توام که عالم تو فرق می‌کند

با یک نگاه می‌کشی و زنده می‌کنی

مثل مسیح، نه، دم تو فرق می‌کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی

باید عوض شد، آدم تو فرق می‌کند

تنها کمی به من نظر لطف می‌کنی؟

آقای مهربان! کمِ تو فرق می‌کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است

جز مرحمت که مرهم تو فرق می‌کند

اشک غمت برای من «احلی من العسل»

گفتم برای من، غم تو فرق می‌کند

صلح تو روضه است، حماسه است، غربت است

ماهی تو و محرم تو فرق می‌کند

باید خیال کرد، تجسم نمود، نه؟

نه؛ گنبد تو، پرچم تو، فرق می‌کند

لختی بخند قافیه‌ام را به هم بریز

آقای من! تبسّم تو فرق می‌کند

-------------------------

سکوت

سعید توفیقی

 

سکوت، زهر شد و در گلوي مجنون ريخت

دل شکستة ليلا از اين مصيبت سوخت

به ياد خاطره‌هاي کريم آل عبا

تمام خاطره‌هايم در اوج غربت سوخت

*

سکوت گفتم و يادم سکوت او آمد

و زهر گفتم و يادم ز زهر خوردن او

و تير آه به قلبم نشست و کردم ياد

ز تيرهاي کفن‌دوز بسته بر تن او

*

وراثتي است بِلا شک غريب ماندن ما

چرا که غربت شيعه ز غربت زهراست

و بر غريب مدينه سزاست گرييدن

که پاي ثابت اين روضه حضرت زهراست

*

همان کسي که غريبانه باز مسموم است

به دست همسر خود در ميان خانة خويش

پرستويي است مهاجر ولي شکسته پر است

و زخم خورده فتاده کنار لانة خويش

-------------------------


*‌ شعر شهادت امام رضا علیه السلام

 

شب مبهم

محمد امین سبکبار

 

خادمت پشت در قصر، خبر می‌خواهد

از شب مبهم اين فتنه، سحر می‌خواهد

کاش آن خوشة مسموم زبانش مي‌گفت:

لب شيرين تو انگور مگر می‌خواهد؟

تو عبا روي سرت مي‌کشي و پا به زمين

رفتنت تا به در خانه هنر می‌خواهد

اي جگر گوشه که در حجرة غم تنهايي

زهر از جان تو انگار جگر می‌خواهد

دل تو سوخته از درد به خود مي‌پيچي

لب خشکيدة تو ديدة تر می‌خواهد

خوب شد اين که جوادت به کنارت آمد

پدر از نفس‌افتاده پسر می‌خواهد

لحظة رفتن خود در نظرت مي‌آمد

روضة مرد غريبي که نفر می‌خواهد

ياد آن حرف تو با ابن شبيب افتادم

ياد آن دشنه که از جد تو سر می‌خواهد