برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

جرعه ای شعر - شعر انقلاب

گامی به تولّا زده بودیم ای کاش
جامی ز می لا زده بودیم ای کاش
آن شب که قراولان توفان رفتند
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش

سیدحسن حسینی

 

از ره رسیده­ایم
با قامتی به قصد شکستن
لات و منات را که شکستیم
عز
ّی دگر عزیز نمی­ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفش­های کهنه ی ما درد می­کند
اما
با کفش­های خستگی خود
از ره رسیده­ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه­های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه­ای به حیطة آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست
ما بارش همیشة باران کینه را
با چترهای سادة عریانی
احساس کرده­ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

قیصر امین پور

 

تمام تیمچه­ها پر شد از نقاب فروش
زمانه­ای است که حلاج شد طناب فروش

شهیدتر ز شهیدان بی­کفن، شاعر
غریب­تر ز نویسنده ها، کتاب فروش

الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش

خروس­ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان­اند قرص خواب فروش

نمانده حجب و حیایی، همین­مان کم بود
همین که فاحشة شهر شد حجاب فروش

مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشة خراب فروش

پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه­تر از واعظ ثواب فروش

دریغ نغمة آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ­اند و اضطراب فروش

من از قبیلة عباس­های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش

بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش

زمانه­ای ست که گل پوست می­کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش

سلام بر همه الا  به۱ قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش

شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
                    
۱- (سلام بر همه الا بر سلام فروش) از روانشاد طاهره صفارزاده

علیرضا قزوه

 

اگر به رسم ادب از سرم کلاه گرفت

نسیم باز مرا با تواشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی

پرنده پر زد وآهو رمید و ماه گرفت

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو

تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است

مگر که آینه را می توان به آه گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم

اگر که دست تو در دست او پناه گرفت...

 

علیرضا بدیع

 

نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده­ام
آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده­ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک
خويش را در نقش پای خويشتن گم کرده­ام

از زبان ديگران درد دلم بايد شنيد
کز ضعيفی ها چو نی راه سخن گم کرده­ام

ای تمنا ! نوحه کن بر کوشش بی حاصلم
جست و جو ها دارم اما يافتن گم کرده­ام

روز و شب خون می­خورم در پرده بی­طاقتی
گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده­ام

شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کيست؟
چون پر طاووس، خود را در چمن گم کرده­ام

يافتن گم کردنی می­خواهد، اما چاره نيست
کاش گم گردم، چه سازم ؟ گم شدن گم کرده­ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی­ام
اين قدر دانم که چيزی هست و من گم کرده­ام

بيدل، از درد بيابانْ مرگیِ هوشم مپرس
بيخودی می­داند آن راهی که من گم کرده­ام

بیدل دهلوی

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
جمعه, دسامبر 01, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد