برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

جرعه ای شعر 14

 

 

 

تشنه‌لب

کیستی ای که بسي داغ مکرر با توست

نفس فاطمه و بوی پیمبر با توست

سر بریدند تو را با همه هفتاد و دو سر

نیمه‌جان می‌روی و قافله‌ای سر با توست

قافله تشنه‌لب و تشنه‌تر از قافله تو

گرچه دو رود به خون‌شسته شناور با توست

داغ گل ديده و از باغ بهار آمده‌اي

دامنی خون شده از غنچه پرپر با توست

پر شده دشت ز بوی نفس سوخته‌ات

خسته‌ای سخت، مگر غربت حیدر با توست؟

عباس محمدي

کاروان اربعین

آنچه از من خواستی با کاروان آورده‌ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‌ام

از در و دیوار عالم فتنه می‌بارید و من

بی‌پناهان را بدین دارالامان آورده‌ام

اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین‌جا با فغان آورده‌ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده­ام

قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش­تر است

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده­ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده­ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده­ام

تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده­ام

گوشه‌ای از درد دل را بر زبان آورده­ام

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

 

 

آیینه شدی تا که خدا در تو درخشید

خورشیدترین حادثه­ها در تو درخشید

بر دوست همان روز که با حنجرة خون

گفتی تو «بلی» کرب و بلا در تو درخشید

شد کرب و بلا کعبة تو، حج تو مقبول

گفتی تو چو لبیّک، بلا در تو درخشید

ای معجزة سرخ به ایثار تو سوگند

تو خون خدایی، که خدا در تو درخشید

رضا اسماعیلی

 

 

 

 

مى­سزد گر ساقى امشب باده در ساغر بريزد

باده در ساغر به عشق يار سيمين بَر بريزد

مى­سزد گر آب زر امشب براى وصف دلبر

جاى جوهر از قلم بر صفحة دفتر بريزد

مى­سزد امشب اگر طوطى طبعم پَرگشايد

جاى شعر از سينه­ام لعل و دُرّ و گوهر بريزد

مى­سزد امشب اگر از رحمت حق ابر رحمت

جاى باران بر زمين گه عطر و گه عنبر بريزد

مى­سزد امشب اگر روح‌الامين از فرط شادى

بر سر خلق جهان از عرش اَعلی زَر بريزد

مى­سزد امشب اگر از ديدن باب الحوائج

شادى از رخسار و نور از روى پيغمبر بريزد

مى­سزد امشب اگر از مقدم موسى بن جعفر

اشك شوق از ديدگان ساقى كوثر بريزد

مى­سزد، امشب اگر بهر نثار مقدم او

آسمان از ديدگان خويشتن اختر بريزد

مى­سزد امشب اگر از يمن اين مولود مريم

بهر كورى حسودان عود در مجمر بريزد

مى­سزد امشب اگر از آسمان و ابر ظلمت

خاك غم بر فرق خصم موسى جعفر بريزد

زد قدم در ملك هستى آن‌كه از يمن قدومش

وجد از ديوار و شادى و سرور از در بريزد

زد قدم شاهى كه از بهر نثار مقدم او

زآسمان روح‌القدس از شوق دل اختر بريزد

آمد آن فرمان­روايى كز براى مدحت او

جاى شعر از سينه «ژوليده» کان گوهر بريزد

ژوليده نيشابورى

 

 

ايران كه كوفه نيست، مگر مرده­ايم ما؟!
ما عهد بسته­ايم، قسم خورده­ايم ما!
بد مست نيستيم كه پيمانه بشكنيم
عمري است تا به عهد تو سر برده‌ايم ما
«روز نخست چون دم رندي زديم و عشق»1
راهي به جز ولاي تو نسپرده­ايم ما
ما با امام، عهد وفاي تو بسته­ايم
با او بگو كه عهد تو چون برده­ايم ما
«بر ما بسي كمان ملامت كشيده­اند»2
اين فخر ماست تيري اگر خورده­ايم ما
گر سنگ‌هاي كينه اين نابرادران
ور بار جور اجنبيان، گرده­ايم ما
امروز نيست دشنه و دشناممان نصيب
از طعنه رقيب نيازرده­ايم ما
ما دل به هاي و هوي زمستان نباخته­ايم
هر چند اگر به حادثه پژمرده­ايم ما
¤
دست تو باد بر سر ما باقي اي خدا!
دست دعا نگر كه برآورده‌ايم ما!
1
و2 از حافظ

حسين شهرستاني

 

گلستان پرپر

 

اگرچه گلستان تو پرپر است
جهان، از نگاه تو زيباتر است

جهان، از نگاه تو صبحي زلال
كه پاشيده از حنجر اصغر است

بهار است هرسو نظر مي‌كني
بهاري كه از زخم بارآور است

پس از تو نگارينه حسن را
شكوه دگر، شوكت ديگر است

مرامت، همه ظاهر و باطن است
كلامت، همه اول وآخر است

ولاي تو در اين شب سوت وكور
همان آتش زير خاكستر است

ولايي كه فردا، چنان آفتاب
بر امواج دل‌ها، جهان گستر است

 

مصطفی محدث خراسانی

 

 

بغضُ باور می‌کنم، وقتی که خنده زخمیه
جنگُ باور می‌کنم، وقتی پرنده زخمیه

بوی باروت، بوی سیب، طعم شکستن صدا
رنگِ خاکستریِ مرگِ تموم ِآدما

اگه تلخه اگه شیرین، دیگه دور آخره
یه نبرد بی‌امون، یه جنگ نابرابره

آخرین سنگُ به شیشه­های دنیا می­زنیم
می­میریم، آتیش به چشمای تماشا می­زنیم

گریه می­کنیم که روشن شه چراغ خنده­ها
دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده­ها

نازنین گریه نکن­، فردا که آفتاب بزنه
طعم زیتون می‌ده خونی که تو رگ‌های منه

 

عبدالجبار کاکایی

 

 

غزه در آتش و خون است خدايا مددي
شهر در دست جنون است خدايا مددي
آسمان تيره ز دود است و زمين مات ز درد
حال خورشيد نگون است خدايا مددي
مرده در خاطره‌ها عشق، محبت، ايمان
كينه و بغض فزون است خدايا مددي
آنكه دم مي‌زند از دين تو و مكتب تو
در صف دشمن دون است خدايا مددي
بر لبش ذكر تو و بر دلش آهنگ نفاق
همره خصم زبون است خدايا مددي
قلب مردان تمدن همه سخت است چو سنگ
وز ره مهر برون است خدايا مددي
پر ز خون است دل كرب و بلايي صفتان
غزه در آتش و خون است خدايا مددي

نی‏نو

مانند نی نوای تو را مشق می‏کنند
قومی که نینوای تو را مشق می‏کنند
قومی‏که در سکوت غریبانه این چنین
تکلیف آشنای تو را مشق می‏کنند
با آنکه از تمام جهت ندبه می‏وزد
هر شب فقط دعای تو را مشق می‏کنند
حتی کبوتران حرم، چشم در رهت
هر جمعه ردِّ پای تو را مشق می‏کنند
مردان آب در شب گهواره‏های رنج
بی‏تاب، های‏های تو را مشق می‏کنند
تا بانگ دسته‏های عزادار می‏رسد
این قوم نینوای تو را مشق می‏کنند

مریم سقلاطونی

 

 

 

شکسته‌بال ترینم، کبود می‌آیم
من از محلة قوم یهود می‌آیم
از آن دیار که من را به هم نشان دادن
به دست‌های یتیمت دو تکه نان دادن
از آن دیار که بوی طعام می‌پیچید
از آن دیار که طفلت گرسنه می‌خوابید
کسی که سنگ به اطفال بی‌پدر می‌زد
به پیش چشم علمدار بیشتر می‌زد
از آن دیار که چشمان خیره سر دارد
به دختران اسیر آمده نظر دارد
از آن سفر که اگر کودکی به جا می‌ماند
تمام طول سفر، زیر دست و پا می‌ماند
به کودکی که یتیم است خنده سر دادند
به او به جای عروسک سر پدر دادند
به جای آن همه گل با گلاب آمده‌ام
من از جسارت بزم شراب آمده‌ام
از آن دیار که آتش به استخوان می‌زد
به روی زخم لبان تو خیزران می‌زد

 

 

 

 

 

 

«چهل شبانه بى‌تو»


چهل شبانه گذر کرد بر زمین بى‌تو
چهل شبانه بى‌عشق، بى‌یقین، بى‌تو

پس از تو پیرهن سوگوار تا به ابد
چه گریه‌ها که ندارد در آستین بی‌تو

مرا که چله‌نشینِ خرابه‌ها شده‌ام

مرا که با غم هر ثانیه عجین بى‌تو

کسى نبرد به مهمانى دعا و درود
که عشق بى‌کس و کار است این چنین بى‌تو

به سر سلامتى من چه تلخ آمده‌اند
ستاره‌هاى پریشان هر پسین بى‌تو

چهل شب است که خواب غروب مى‌بینند
پرندگان غزل مرده زمین بى‌تو...

سودابه مهیجى

 

 

 

 

ما را كه غیر داغ غمت ‏بر جبین نبود
نگذشت لحظه‎‎اى كه دل ما غمین نبود

هر چند آسمان به صبورى چو ما ندید
ما را غمى نبود كه اندر كمین نبود

راهى اگر نداشت، به آزادى و امید
رنج اسارت، این همه شورآفرین نبود

اى آفتاب محمل زینب، كسى چو من
از خرمن زیارت تو خوشه‌چین نبود

تقدیر با سر تو مرا همسفر نمود
در این سفر مقدّر من غیر از این نبود

گر از نگاه گرم تو آتش نمى‏گرفت
در شام و كوفه خطبه من آتشین نبود

در حیرتم كه بى‌تو چرا زنده ماندهام
عهدی كه با تو بستم از اول چنین نبود

ده روزه فراق تو، عمرى به ما گذشت
یك عمر بود هجر تو، یك اربعین نبود

محمدجواد غفورزاده (شفق)

 

 

 

می‌دانند همه
سیب‌های لبنانی
سرخی‌شان را نمی‌بازند
به زردی کرم‌های اسرائیلی
حالا
کرم‌ها هم فهمیده اند
که سیب سرخ
دندان‌شکن است برایشان

سوگند به اعتدال زیتون
و خاکی که مادر اوست
این فلات
مقبره‌ای حاصلخیز است
برای کرم‌های زمین‌خوار

برگ‌هایت را
سایبان ابابیل‌ها کن
ابابیل‌هایی
که از جنگ با ابرهه
باز می‌گردند
و میوه‌هایت را
دورتر نگه دار
از شکم‌های حرامزاده
تو
زیتونی

شیخ رضا جعفری

 

 

 

تو
پرواز خواهی کرد
با قطعه‌ای از یک فلز نامعلوم

در قلبت
که هدیه دوستانی ناقابل است
وقتی تو را بکشند
تصویری بزرگ از تو
در تلویزیون‌ها و بزرگراه‌ها
نصب خواهند کرد
و چشمانشان خواهد لرزید از شادی
اما نخواهند توانست
بی‌سلام و اجازه
از مقابل تصویرت بگذرند

خون تو
سرزمین ماست
و محدوده صدایت
خط مرزی ما
تا کودکانمان
بدون سنگی در دست
در آسمانش بازی کنند

آمبولانس
پرنده‌ای له شده را می‌برد
و کودکان در پی‌اش
بال بال می‌زنند
با سنگ‌ریزه‌هایی در دست

نه قبری خواهی داشت
نه مدالی از نقره
خون تو میراث ماست
چنان‌که صدا
هرگز
به سمت صخره‌ها بر نمی‌گردد

علی داودی

 

 

هوا آشفته بود و شهر مجنون

زمین سر در گریبان، چشم پر خون

حماسه می‌خروشید از گلوشان

ز رگ‌ها خون غیرت سخت جوشان

که عاشورا کسی رقصیده؟ او کیست؟

چه کس با شاه دین جنگیده؟ کوفیست؟!

از این غم شهر گویا پر ز شیر است

دی از گرمای این دل‌ها چو تیر است

همه عمارگون، آماده، هوشیار

تمام شهر بیدارند، بیدار

کسی حرمت‌شکن آشوب کرده

شغالی بیشه را مخروب کرده

الا ای فتنه‌گر، شیطان، حرامی!

میان بیشة شیران خرامی؟!

به ایران، رهبری فرزانه داریم

اشارت او کند جان می‌سپاریم

الا ای فتنه‌گر، ما مرد جنگیم

برای رجمت ای ابلیس، سنگیم

چو شمشیر آخته، در دست اوییم!

بمیرید از حسد، سر مست اوییم

ابابیلیم اگر بر فیل‌هایید

چو ریگی نرم آخر زیر پایید

9 دی سیل مردم باز جوشید

تمام سینه‌ها آخر خروشید

خس و خاشاک را از شهر راندند

سران فتنه زیر پای ماندند

ولی حرفی است بی‌پیرایه ‌ای دوست

که این حرف از زبان یار حق گوست

«بصیرت» یاب، بیدارست دشمن

ز حقد و کینه، تب‌دار است دشمن

صف آراییست! اما در غبار است

میان فتنه ره دشوار و تار است

چراغ راه ما را جز ولیّ نیست

کسی رهبر به جز «سید علی» نیست

مهدی علی محمدی

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
جمعه, دسامبر 01, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد