برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

آنک امام ما علم بگرفته بر دوش -به بهانة پذیرش قطع‌نامه 598 در 27 تیر 1367

محقق: حسن طاهری

 

بوی تند روغن و خیارشور و نوشابه در هُرم داغ هوا می‏پیچد و یک‌راست می‏رود توی حلقم. دوچرخه‏ام را روی جک گذاشته‏ام. منتظرم تا دوستم بیاید. ساعت 14 نشده است. آفتاب یک‌راست شلاق داغش را می‏زند روی پوست. درست روبه‌روی ساندویچی ایستاده‏ام. صدای مارش اخبار پخش می‏شود. شاگرد مغازه صدای رادیو را بلندتر می‏کند. هنوز منتظرم، زیر شلاق‏های پر از حرارت و سوز. حمید خیلی دیر کرده، بلیط استخر در دستم مچاله شده است. دو هفته‏ای می‏شود با حمید به آموزش شنا می‏روم. هنوز چند هفته نمی‏گذرد از رفتنم به ناحیة مقاومت محله‏مان. مسئول اعزام به جبهه، قد و بالای ما را که دید، خنده‏اش گرفت. «بچه 13 ساله جنگ را می‏داند با چه حرفی می‏نویسند؟» این را گفت و به آرامی شرط اعزام به جبهه را توضیح داد. باید شنا و کوه‏پیمایی را یاد می‏گرفتیم تا بتوانیم به جبهه اعزام شویم. به جز این دو شرط، باید مدت خوابم را هم کمتر می‏کردم تا سر پست نگهبانی خوابم نبرد. زندگی در شرایط سخت و تحمل تشنگی و گرسنگی هم به پیوستش بود. هنوز صدای مسئول اعزام توی گوشم می‏پیچد. دو جوان دارند محکم ساندویچ‏شان را گاز می‏زنند. آن یکی با سبیلی فر خورده دارد می‏خندد. آخرین لقمه‏اش را قورت می‏دهد. دست روغنی‏اش را با پشت شلوار جینش پاک می‏کند و از در که بیرون می‏آید، صورت‌به‌صورتم می‏ایستد. با نگاهش زل می‏زند به شلوار پلنگی شش جیبه‏ام. خیلی خوشحال است. می‏خندد؛ بلندبلند. دستش را روی سرم می‏گذارد و با تمسخر و بریده‌بریده می‏گوید: «بچه کوچولو! دیگه آتیش بازی تموم شد! صلح شد، صلح... سربازی ما مالیده شد...»؛ «دستی‌دستی داشتن می‏کشتنمونا؟»
به‌دو می‏دوم داخل مغازه. رادیو هنوز دارد خبر پخش می‏کند: «بر اساس این قطع‏نامه که در چند بند تنظیم شده است، خاویر پرز دکوئیار دبیر کل سازمان ملل...».
گوینده دارد با احساس تمام ادامه می‏دهد: «قطع‌نامه 598 امروز، 27 تیر ماه 1367، از سوی ایران پذیرفته شد...».
هنوز حمید نیامده است. به بیرون مغازه می‏دوم. داغ می‏کنم. نه از حرارت آفتاب؛ حسابی کم آورده‏ام. حس کسی را دارم که صبح تا شب را دویده تا به جایی برسد و درست وقتی نفس‌نفس‌زنان پشت در رسیده، بگویند: «دیگه تمام شد، دیر آمدید... بفرمایید!».
بلیط استخر توی دستم خیس خیس شده است از عرق. حمید از زیر آفتاب می‏آید پیشم کنار سایة دیوار. توی تاکسی خبر را شنیده است، با هم می‏رویم به سمت استخر. دیر شده است. پشت ترک دوچرخه‏ام می‏نشیند. پایم روی رکاب می‎‏‏چرخد؛ ولی آرام‌آرام و بی‏رمق. بلند‌بلند می‏خوانم: «آنک امام ما علم بگرفته بر دوش...». با سرعت می‏روم، باد داغ می‏پیچد توی گلویم. بغض شده همة حنجره‏ام. حمید از پشت سرم، با دو دستش، دوشم را گرفته ‏است.

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
پنج شنبه, دسامبر 14, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد