برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

درد را از هر طرف که بخوانی درد است. 16

 

 

آنچه پیش رو دارید، تحت عنوان "فصل ام روز- فصل هر روز"، با موضوع «مهمان نوازی» آماده شده است.


 

    • فصل "اِم روز"

 

ده‌هزارتومانی را از کنار جعبه برداشت و نگاهش کرد. تا نخورده ‌بود. عید نوروز امسال، اولین سالی بود که آقاجان به عروسش عیدی داده ‌بود و او هم نگهش داشته‌ بود برای یادگاری. این را به آقاجان گفته ‌بود؛ ولی توی ذهنش گذشته ‌بود، یک روز که همه درها بسته شد، می‌شود روز مبادا! و این ده تومانی می‌شود خرج روز مبادا!

ده‌هزار تومانی را آورد بالا و جلوی چشم‌هایش گرفت. با خودش فکر کرد رنگ سبز این اسکناس به آدم احساس دارابودن می‌دهد. یک طرف عکس امام و طرف دیگر هم تصویری از «آرامگاه سعدی شیراز». همین را نوشته بود کنار تصویر و شعری از سعدی با خط نستعلیق: «بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند».

یادش به‌ خیر. خط خوبی داشت توی دوره کلاس و درس و مدرسه.

نوشتن متن‌های نشریه دیواری با او بود. همیشه بچه‌ها جمع می‌شدند خانه آن‌ها برای این کارهای گروهی. از همان موقع‌ها بود که مهمانی دادن را دوست داشت و به مادر می‌گفت: «خودم چایی ببرم، ببرم؟!»

-          مامان، چایی رو ببرم؟

این صدای احسان بود. پسر دوازده ساله‌اش که ایستاده بود توی قاب در و منتظر جواب مادر بود.

سرش را به سمت در چرخاند و گفت: «ببر مامانم. به تعداد مهمونا ریختی دیگه؟»

احسان، نگاهش روی ده تومانی که توی دست مادر بود، مانده بود.

-          بدو مامانی. قندون قشنگه رو بذاریا. سرویس سمت راست.

احسان گفته بود «چشم!» و داشت می‌دوید که صدای مادر را شنید: «به رضا بگو مامان باهات کار داره».

ده‌هزار تومانی را گذاشته ‌بود توی دست رضا، پسر بزرگ‌ترش و گفته بود که به اندازه همین ده تومان میوه بخرد. برای مهمان‌هایی که سرزده آمده بودند و به قول آقاجان، «مهمان، سرزده‌اش رحمت است و دعوت شده‌اش نعمت!»

حالا رضا ایستاده بود با مادر بحث می‌کرد.

-          آخه چی بگیرم که ظرف میوه پر بشه؟ مامان من، باید به تعداد همین شش نفر مهمون باشه از هر میوه‌ای؟ نباید؟

-          چرا مامان، همین‌طوره که شما می‌گی. ولی خودت که حساب و کتابت خوبه. ببین چی بگیری بهتره. به پولت برسه. سیب کمتر بگیر. خورده ‌نمی‌شه.

رضا پاشنه کفش‌هایش را بالا کشید و چند بار سر کفش را به دیواره لبه ایوان زد تا پاهایش توی کفش جا بیفتد و راه افتاد.

تا رضا به در خانه برسد، گفت: «آقا رضا، منو بببین، مهمون حبیب خداست، رزقشو با خودش میاره، لبخند بزن مامانم».

رضا دستی تکان داد و در را پشت سرش بست.

مهمان‌ها صدایش می‌زدند. خودش را رساند به جمع آن‌ها و گرمِ احوالپرسی و گفت‌وگو شد.



میوه‌هایی را که رضا خریده ‌بود، شست. هر چه نگاه‌شان کرد، دید نمی‌شود برای هر کس یک ظرف میوه جداگانه بچیند؛ مگر اینکه هر بشقاب را یک‌طور می‌چید. بعضی را پرتقال و نارنگی. بعضی را سیب و نارنگی. بعضی را پرتقال و خیار. نمی‌شد.

درِ سرویس‌های آشپزخانه را یکی‌یکی باز می‌کرد و دنبال چیزی می‌گشت.

پیدا کرد. یک ظرف میوه‌خوری بیرون آورد و تمیزش کرد. همه میوه‌ها را توی آن ظرف چید و به احسان گفت که توی بشقاب‌های پذیرایی که جلوی مهمان‌هاست کارد و چنگال بگذارد.

خودش ظرف میوه را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت.

ظرف میوه را روی زمین جلوی مهمان‌ها گذاشت و گفت: «ببخشین تنها موندین، شرمندَم».

احسان، سرش را نزدیک سر مادر آورد و گفت: «من تعارف کنم مامان؟»

بازوی پسرش را توی دست فشار داد و گفت: «بله عزیزم، شما پذیرایی کنین».

احسان ظرف میوه را برداشت و با احتیاط جلوی مهمان‌ها گرفت. هر کس چیزی برمی‌داشت. او هم مدام اصرار می‌کرد که: «بردارین. بیشتر بردارین. قابل شما نیست».

احسان که ظرف را زمین گذاشت، خودش جلو رفت و از میوه‌هایی که باقیمانده بود، باز هم یکی‌یکی توی بشقاب‌های هر کدامشان گذاشت. این‌طوری خیالش راحت شده بود که هر کس میوه‌ای را که دوست داشته برداشته است.

رضا از توی آشپزخانه رفتارهای مادرش را می‌دید. توی ذهنش مرور می‌کرد: «حبیب خدا، یعنی دوست خدا، یعنی مورد محبت خدا. مامان داره از دوست‌های خدا پذیرایی می‌کنه. دوست‌های خدا حتماً مثل خود خدا هستن. یعنی می‌شه؟ مثل خود خدا؟!»



مهمان‌ها رفته بودند. داشت بشقاب‌ها را تمیز می‌کرد که صدای زنگ خانه توی فضای اتاق کوچکشان پیچید.

احسان دوید تا در را باز کند.

او هم میوه‌ها را جمع کرد و بشقاب‌ها را توی ظرف‌شویی گذاشت.

-          مامان، آقا سیّد اومده، می‌گه همیشه صاحب این خونه یه کمکی می‌کنه. چی بگم؟!

احسان بود که از توی حیاط حرف می‌زد و می‌آمد داخل اتاق.

به رضا که گوشه اتاق نشسته بود و یک سیب سرخ را گاز می‌زد، نگاه کرد و گفت: «چیزی نموند از پولت؟!»

-          دویست تومن.

-          بده مامان.

یک پلاستیک تمیز از توی کشو بیرون آورد و تا جایی که جا داشت از میوه‌ها داخلش ریخت و درش را محکم بست. دویست تومانی را هم از رضا گرفت و هر دو را داد دست احسان.

گفت: «بگو دعامون کنید آقا سیّد».

احسان که برگشت توی فکر بود. گفت: «آقا سیّد می‌گه خونه‌تون نور داره. می‌گم چشماتون نورانی می‌بینه. می‌گه اتفاقاً چشمام نمی‌بینه! چه‌جوری پس می‌بینه مامان؟!»

صدای احسان توی گوشش بود. درِ جعبه‌ای که ده هزارتومانی را از تویش برداشته‌ بود بست و گذاشتش داخل کمد.

آرام‌آرام با خودش حرف می‌زد: «مبادا!... آقاجون!... یادگاری‌ات خرج شد!... روز مبادا!... شب مبادا!... بادا بادا مبارک بادا!... مبادا!...مبادا!... مباد آن روز... چی بود شعرش؟... مبادم لحظه‌ای که... نه!... مباد آن دم... مباد آن دم که بی‌یاد تو بنشینم!... آره، همین بود... مباد آن دم که بی‌یاد تو بنشینم... مباد آن دم... ».

 

    • فصل "هر روز"

 

برای مهمان کم نمی‌گذاشت. خوراک گوشت می‌آورد، خرد می‌کرد برایشان، تعارف می‌کرد. خودش ولی سرکه و روغن زیتون می‌خورد. می‌گفت: «این غذای ما و غذای پیامبران است و آن غذای شما».[i]

 

 

 

    • فصل "هر روز"

 

** عابر سلام نکرد. امام گفت: «سلام، بیا بنشین با هم غذایی بخوریم».

گفتند: «سنت این است که اول سلام کند، بعد دعوتش کنید به نهار».

گفت: «نه. این از تنگ‌نظری اهل عراق است».[ii]

 

 

    • فصل "هر روز"

 

**با پدرم رفته بودیم مهمانی، خانة امیرالمؤمنین. غذامان را که خوردیم، غلام آب و تشت آورد تا دست‌هایمان را بشوییم. غلام ظرف آب را آورد جلو که امیرالمؤمنین از جا بلند شد، ظرف را از دستش گرفت. پدرم دست‌هایش را کشید عقب و نیم‌خیز شد. گفت: «نه! یا امیرالمؤمنین! خدا چطور ببیند مرا که شما روی دستم آب می‌ریزید؟»

اباالحسن سرش را تکان داد و گفت: «بنشین دست‌هایت را بشوی. خدای عزّوجل تو را می‌بیند در حالی که برادرت نسبت به تو برتری ندارد. پاداش این کارم را در بهشت صدها برابر می‌گیرم».

پدرم نشست روی زمین، دست‌هایش را برد جلو. اباالحسن گفت: «فکر کن غلامم قنبر این کار را می‌کند» و آب ریخت روی دست‌های مهمانش. امیرالمؤمنین آب می‌ریخت روی دست‌های پدرم. پسرش، محمد، آب می‌ریخت روی دست‌های من. امیرالمؤمنین به پدرم می‌گفت: «برای من مهم نیست دست‌های پسرت را هم بشویم، اما آن‌وقت بین پدر و پسر فرقی نگذاشته‌ام».[iii]

 

 

    • فصل "هر روز"

 

مهمان‌ها که می‌خواستند کمک‌ کنند نمی‌گذاشت. خودش کارهایشان را می‌کرد. می‌گفت: «پیامبر به ما خانواده اجازه نداده ‌است مهمان‌هایمان را به کار بگیریم».[iv]

 

    • فصل "هر روز"

 

پادشاه حبشه پارچه زربافتی برای پیامبر هدیه فرستاد. پیامبر گفت: «این را به کسی می‌دهم که خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد». سراغ علی را گرفت. امیرالمؤمنین پارچه را برد بازار، طلایش را جدا کرد و بین مهاجرین و انصار قسمت کرد؛ برای خودش اما چیزی برنداشت. فردا پیامبر گفت: «یا اباالحسن! دیشب هزار مثقال طلا به دست آورده‌ای، من و اصحابم فردا مهمان تو‌ایم».

رفتند خانة امیرالمؤمنین. علی با شرمندگی دعوتشان کرد تو، رفت پیش فاطمه. دید ظرف بزرگی آب گوشت توی اتاق است، بوی مشک می‌دهد. پرسید: «این غذا کجا بوده؟!»

فاطمه گفت: «از طرف خداست. او به هر کس بخواهد روزی بی‌حساب می‌دهد».[v]

 

 

    • فصل "هر روز"

 

گفت: «دوستان تو برادران تواند. دوستشان داری؟»

گفتم: «آن‌قدر که هر روز چندتاشان را مهمان می‌کنم».

گفت: «می‌دانی فضیلت آن‌ها از تو بیشتر است؟»

گفتم: «ولی من آن‌ها را مهمان می‌کنم».

گفت: «وارد خانه‌ات که می‌شوند برای تو و خانواده‌ات طلب آمرزش می‌کنند و بیرون که می‌روند گناهان تو و خانواده‌ات را می‌برند».[vi]

 

 

 

***

فکر می‌کنیم صلابت دردهای شیرین، همانی است که ما چشیده‌ایم!

فکر می‌کنیم اوج دردهای خواستنی، همانی است که ما لمس کرده‌ایم!

فکر می‌کنیم چشیدن و لمس کردن دردهایی که دیگران نچشیده‌اند و لمسشان نکرده اند، افتخاری است که تنها به گردن ما آویخته‌اند و بر پیشانی تقدیر ما حک کرده‌اند!

چقدر ساده‌ایم ما!

چقدر ساده می‌نگریم به چشم‌هایی که انگاره‌هایشان را از سرمشق مقلب‌القلوب گرفته‌اند و گاهی به ما هم تقلب داده‌اند!

چقدر ساده می‌نگریم به مهره‌های بیشماری که در دستان مدبرالامور جابه‌جا می‌شوند تا در میعاد و موعودی معیّن، نقشی بزنند بر بوم تقدیر ما و خطی بیفزایند بر خطوط پیشانی‌مان!

چقدر ساده می‌نگریم به فراز و فرود حرکت سلول‌های خاکستری مغزمان حتی، که به اشاره لطیف محول‌الاحوال، تفسیر تازه‌ای از سیب زندگی را به اندیشه‌مان هدیه می‌دهند تا گازش بزنیم با پوست!

چقدر ساده می‌نگریم ما!

چقدر ساده می‌نگریم به درد!

به آنچه که اگر نباشد، می‌خواهد چه باشد تا معنا بگیرد طلبِ «حول حالنا الی احسن الحال؟!»



    1. 1.در محضرآفتاب (روایت داستانی زندگی امام صادق «علیه السلام»)، شبنم غفاری حسینی، از مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب.
    2. 2.همان.
    3. 3.آفتاب در محراب (روایت داستانی زندگی امام علی «علیه السلام»)، هاجر صفائیه، الهه زمان وزیری، از مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب.
    4. 4.در محضرآفتاب (روایت داستانی زندگی امام صادق «علیه السلام»)، شبنم غفاری حسینی، از مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب.
    5. 5.مادر آفتاب (روایت داستانی زندگی حضرت فاطمه «سلام الله علیها»)، مهرالسادات معرک‌نژاد، از مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب.
    6. 6.در محضرآفتاب (روایت داستانی زندگی امام صادق «علیه السلام»)، شبنم غفاری حسینی، از مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب.

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
جمعه, دسامبر 01, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد