برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

داستان ما و كتاب

پل آستر در کتاب شب پیشگویی چنین می‌نویسد: سیدنی اُر، نویسندة معروف، دوران نقاهت بیماری را از سر می‌گذراند و مدت‌هاست دست به قلم نبرده است. طی یکی از قدم زدن‌های روزانه خود دفتری آبی رنگ و اسرارآمیز را از فروشگاهی عجیب خریداری می‌کند. نیروی دفتر آبی کار خود را می‌کند و سیدنی را به سوی نوشتن می‌کشاند؛ نوشتنی که بی‌وقفه ادامه دارد و موجب خستگی او می‌شود. سیدنی هم‌زمان راوی زندگی خود و قهرمان داستانش است. مشکلاتی در زندگي و ارتباط با همسرش پیدا می‌کند و اين امر در سرنوشت قهرمان داستانش تأثير مي‌گذارد تا جايي كه قهرمان داستانش را رها مي‌كند. او بعد از اینکه تصادفی سخت را از سر گذرانده و زنده مانده است، قدرت نوشتنش را از دست می­دهد و زمانی هم که به واسطه آن دفتر اسرارآمیز، که به نوعی تجسمِ میل شدید او به نوشتن است، باز قلم به دست می­گیرد و شروع به نوشتن می­کند محیط و شرایط اطراف اجازه نمی­دهند او کارش را به سلامت به پایان برساند.

«سرانه مطالعه در ايران 2 دقيقه در روز است». اين جمله‌اي است كليشه‌اي كه دائم از سوي برخي از اصحاب فرهنگي تكرار مي‌شود. دو دقیقه. دو دقیقه. البته بیشتر با لحنی که حاوی نوعی تحقیر ضمنی نیز هست مانند: ما ایرانی­ها­ در روز دو دقیقه بیشتر مطالعه نمی­کنیم یا :«ایرانی­ها در روز دو دقیقه بیشتر مطالعه نمی­کنند». انگار که آن سوی اقیانوس اطلس ایستاده است و دارد به موجودات زبونی می­نگرد که در روز بیش از دو دقیقه مطالعه نمی­کنند و از این امر به غایت تعجب کرده است. حقيقت اما آن است كه طبق آخرين نظرسنجي‌ها سرانه مطالعه در کشور ما 79 دقيقه و سرانه مطالعه كتاب 30 دقيقه است. این 79 دقیقه با احتساب خوانده­های پراکنده­ای است که یک نفر ممکن است در روز داشته باشد؛ از خواندن مجله تا خواندن متنی در اینترنت. مطمئناً چیزهایی مثل خواندن نوشته­های روی بسته­بندی کالاها یا خواندن زیرنویس فیلم­ها در این آمار تأثیری نداشته است وگرنه این آمار به وضوح چندین برابر می­شد. (این جمله آخر را همان دوستی نوشته که در آن سوی اقیانوس اطلس ایستاده است و به حال ما زبون­های بیچاره دل می­سوزاند).

 اما چطور می­شود که این جمله همچنان اعتبار خود را حفظ کرده است و اگر هزار سال دیگر هم بگذرد باز هم می­توان با خیال راحت آن را به زبان آورد؟ به واقع این جمله زنگ آشنایی را در گوش آدم­هایی مثل من که ایرانی هستند به صدا درمی­آورد. یادآور تعداد بی­شماری از همین دست جملات است که ایرانی و ایرانی جماعت را توصیف می­کنند و باز هم همان آوای تحقیرآمیز را در خود دارند. معلوم نیست با این حرف­ها چه کسی می­خواهد به چه کسی طعنه بزند. این نوع جملات کلیشه­ای را وقتی در کنار جملات کلیشه­ای دیگری می­گذاریم که دقیقاً عکس گروه قبلی عمل می­کنند و به طرز باورنکردنی­ای از نبوغ و استعداد خارق‌العادة ایرانی­ها صحبت می­کنند، معادله ما باز هم پیچیده­تر می­شود. معلوم نیست این جملات از کجا می­آیند. انگار از آرزوها و حسرت­های ما برای بهتر بودن، در صدر بودن و درخشیدن در جهان نشئت می‌گیرند. شاید. اما از هر کجا که سرچشمه بگیرند تنها می­توان در موردشان یک چیز گفت. این حرف­ها دردی از ما دوا نخواهد کرد.

حال جدای از تمام آن واکاوی­های ناروانشناسانه و ناجامعه‌شناسانه و تا حدودی ناروا، قصد دارم در این نوشته دربارة مطالعه و کتاب­خوانی در کشورمان صحبت کنم. از اینکه چرا هنوز باورمان نشده که ما هم کمی مطالعه می­کنیم و چرا هنوز در رسانه‌هاي مختلف هنگامی كه صحبت از مطالعه به ميان مي‌آيد، از بيگانگي عامه مردم با مطالعه و كتاب، شكوه و شكايت مي‌شنويم. حقيقت آن است كه مطالعه و كتاب‌خواني در تار و پود زندگي روزمره ما نفوذ نكرده است و به خصوص كتاب جزئي از سبد كالائي عموم مردم نيست. گزاره مذکور نیاز به تحقیق و تفحص ندارد و تجربه زیستمان مؤید آن است. به عبارت دیگر خودمان خوب می­دانیم که کتاب خریدن کاری نیست که ما با بخشی از درآمد ماهانه خود می­کنیم. حال به بهانه­های مختلفی مثل: «در این دوره و زمانه» یا «با این خرج و مخارج» و غیره. هرچند رقم سی دقیقه، در مقایسه با کشورهای دیگر به اندازه­ای ناامید کننده هست. به جز بخشي از اهل فرهنگ و علم ـ و نه همه آن‌ها ـ به جز به ضرورت، به كتاب‌فروشي مراجعه نمي‌كنند. کتاب فروشی‌ها جزء مغازه‌های لوکس و کم‌مراجعه محسوب می‌شوند و به جز برخی از راسته‌های کتاب فروشی که در هر شهری وجود دارد، دیگر کتاب‌فروشی‌های چندانی به چشم نمی­خورند. اخبار تازه‌هاي نشر جزء خبرهاي پربيننده نيست و به رغم حمايت‌ها و پشتيباني سازمان‌ها و نهادهاي فرهنگي مختلف، حوزة كتاب و مطالعه، حوزة پرمخاطبي نيست. نگاه دقيق و بي‌غرض به اين مسئله، باعث به ميان كشيدن پاي همة دست‌اندركاران حوزة فرهنگ مي‌شود؛ چيزي كه چندان مطبوع طبع اهالي فرهنگ نيست.

هميشه پاي كسي در ميان است

متن نوشته مي‌شود براي خوانده شدن. اين جمله ساده و بديهي كه در وهلة اول قابل مناقشه نيست، مشكل اصلي نويسندة ايراني است. در سابقة تاريخي اين مرز و بوم كتاب‌هاي زيادي وجود دارد كه براي مردم نوشته شدند و با اقبال عمومي پاسخ گرفتند. كليله و دمنه، هزار و يك شب، كليات عبيد زاكاني و بوستان و گلستان سعدي برخي از آن چيزي است كه به دليل غناي مفهومي و قوّت ساختار ادبي ماندگاري بيشتري يافتند. در دوران مدرن نيز رمان قالبي جديد و متفاوت با داستان بود كه با زبان مردم و براي مردم جاي خود را باز كرد. نمونه رمان‌هاي ماندگار نشان مي‌دهد كه مي‌توان به راحتي با عامه مردم حتي از مسائل غامضي چون خير و شر سخن گفت؛ همان گونه كه داستايفسكي در برادران كارامازف اين چنين كرد. بالزاك پاورقي‌هاي دنباله‌داري براي نشريات نوشت كه جزء آثار كلاسيك به شمار مي‌آيد. اما در ميان ده هزار عنوان كتابي كه همه ساله چاپ مي‌شود، كتاب‌هاي محدودي را مي‌توان سراغ گرفت كه براي مردم نوشته شده باشند. البته اين بدان معنا نيست كه همه اين كتاب‌ها از اين دست است؛ اما بيشتر عناوين يا با ادبيات دانشگاهي نوشته مي‌شوند يا بدون تأمل و مداقه‌. كمتر كتابي است كه با پشتوانه تحقيقي و علمي و با زباني ساده و روان نوشته شوند.

دانشگاه‌ها در این زمینه متهم ردیف اول اول‌اند. سنت دانشگاهی ما بر زبان بیگانه سوار شده است و از آن رو که نتوانسته است مفاهیم اخذ شده را از زبان بیگانه در ادبیاتی جدید باز آفرینی کند، غامض‌گویی و استفاده از لغات تخصصی را به مثابه علم و دانش گرفته است. جامعة علمي و دانشگاهي با مردم بيگانه‌اند و نمي‌توانند نيازهاي مردم را به زبان ساده بيان كنند و از سویي برخي كه زباني شيوا دارند، خود را از تحقيق و پژوهش و علم بي‌نياز مي‌بينند. درواقع ارتباطی میان محیط دانشگاه و بیرون از آن شکل نگرفته و نگاه دانشگاه به بیرون همچون موضوعی برای مطالعه است. اين در حالي است كه در جهان، رابطه‌اي عميق ميان مجامع علمي و مردم شكل گرفته است؛ چراكه مرحله اوليه پاسخ‌گویي به نيازهاي مردم آگاهي‌دهي به آنان است و اين امر با انبوهي از لغات فني و تخصصي امكان‌پذير نيست.

ما را به خیر تو امید نیست

داستان جالبی یکی از گل‌کاران محلاتی نقل می‌کرد. در یکی از برنامه‌های توسعه مقرر می‌شود منطقة محلات قطب گل‌کاری صنعتی ایران شود، و به اقتضای برنامه‌های کلان، بودجة کلانی برای آن در نظر گرفته می‌شود. سازمان‌های مربوطه مأمور اجرای این طرح کلان می‌شوند و در تلاش برای ارائة گزارشی کلان و استفاده از آن بودجه کلان، شروع به اجرای طرح های مختلف می‌کنند. نتیجه آن می‌شود که پس از چند سال سرچشمة اصلی بیشتر گل‌خانه‌ها روند طبیعی خود را از دست می‌دهد و میزان تولید گل در منطقه به شکل معناداری کاهش می‌یابد. مسئولان تصمیم می‌گیرند دست از سر منطقه بر دارند و بگذارند گل در بستر خودش و به شکل مرسوم رشد کند.

دربارة کتاب نیز وضعیت بیش و کم به همین منوال است. این بدان معنا نیست که هرگونه حمایت و پشتیبانی ناصواب است، اما آن چه مسلّم است، حمایت‌های کور و بدون برنامه‌ریزی، چرخة طبیعی را مخدوش می‌کند. اگر مسئولانِ مثال مذکور با پژوهشی دقیق دربارة چرخة تولید تا مصرف گل و گیاه، حمایت خود را به بخشی مانند تشکیل بازارهای کشوری و بین‌المللی معطوف می‌کردند، فرآیند کار این‌گونه نمی‌شد. در عرصة کتاب نیز چنانچه بازیگردانان تأثیرگذار، دست از تصمیم‌های عجولانه‌ای که در جهت پربار کردن گزارش‌های گاه و بی‌گاه و هزینه کردن بودجه‌های کلانی که به ناچار باید هزینه شوند، بردارند و با نگاهی دقیق و محققانه به حمایت از چرخه طبیعی تولید ـ مصرف کتاب بپردازند، به وظیفه حمایتی و خدمت به نشر نزدیک‌تر خواهد بود.

دست بر حلقه رندان

ناشران در تمام دنیا پدرخوانده‌های صنعت نشر محسوب می‌شوند. پدرخوانده‌هایی که بسته به توانایی و توانمندی‌شان می‌توانند خانواده قدرتمند، تأثیرگذار، پرنشاط و پویایی داشته باشند یا در گوشه‌ای نشسته و نق بزنند. ناشران بزرگ همچون پدرخوانده‌های بزرگ جریان‌سازند، فرهنگ‌آفرینند و دست‌های ناپیدای بازار کتاب‌اند. ناشر در برخی از کشور‌ها، حرف اول و آخر بازار نشر را می‌زند و این حرف از نگاهی ژرف که حاصل سال‌ها تجربه و تحقیق و نگاه موشکافانه به بازار نشر است، بیرون می‌آید. به خاطر همین نگاه است که ارتباطی دائمی و پویا میان ناشر و مخاطب برقرار است. خانم دلتون در آموزش نویسندگی خود بارها تأکید می‌کند که چنان بنویسید که گویی فقط و فقط برای ناشر می‌نویسید. او تأکید می‌کند این امر نوشتة شما را به دردبخور و پویا می‌کند و از شما نویسنده می‌سازد. درواقع نویسنده و اثرش باید از پل ناشری عبور کنند که هم به مخاطب احترام می‌گذارد و هم برای اثر ارزش قائل است. در این میان فرقی میان کتاب‌هایی که برای عامه مردم تولید می‌شود و آنچه برای مخاطب خاص نوشته شده است، نیست، مهم آن است که کتاب برای خوانده شدن نوشته می‌شود و مؤلفه‌هایی که باعث عدم توجه مخاطب به اثر می‌شود، باید از میان برداشته شود.

ناشران در ایران اما عمدتاً بر دو دسته‌اند: ناشران دولتی و ناشران مستقل. دربارة ناشران دولتی بهتر است بیش از آنچه پیش از این دربارة گزارش‌دهی و هزینه کردن بودجه گفته شد، سخن نگوییم. ناشران مستقل، که اصرار دارند خود را ناشران خصوصی بنامند، وضعشان اسفبارتر است. نگاه آزمندانه ناشران به حمایت‌های دولتی، آنان را از تولید برای مردم به تولید برای مسئولان، و بر اساس سلائق مدیر وقت، سوق داده است. این امر مربوط به محتوای اثر تولیدی نیست؛ بدان معنا که مثالاً اگر به جای تولید اثری دربارة واقعة عاشورا، دربارة روابط دختر و پسر کتابی چاپ شود، سلائق مردم لحاظ شده است. آنچه مهم است فهم نیازهای مخاطب در ابعاد مختلف تولید است که شامل محتوای اثر و فرم و قالب عرضه می‌باشد.

در این باره به این نکته باید توجه داشت که مدیریت انتشارات امری تخصصی و پیچیده است که اداره کردن بخش‌های مختلفی را می‌طلبد. بخش‌هایی که از سویی با پیچیدگی و نیازهای جامعه متناسب است و از سوی دیگر با رشد و توسعة علم و دانش. این مدیریت با آنچه در ذهن برخی است، که مسئول انتشارات را همانند حاج‌آقا چاپچی و مثل آن می‌داند که بر صندلی خود در حجره می‌نشیند و طی رفاقت و صمیمیتی که با نویسندگان دارد، کتاب چاپ کند، متفاوت است.

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می­کنی محکم نباشد

داستان تولید کتاب در ایران همان داستانی است که پل آستر برایمان تعریف می­کند. معلوم نیست از کجا نویسنده­ای پیدا می­شود که از قضا هنوز در دستانش قدرتی برای گرفتن قلم و توانی برای نوشتن باقی مانده است و معلوم نیست باز از کجا، می­تواند متنی بنویسد و فکری را بسط دهد. باز معلوم نمی­شود که با چه انگیزه­ای آن را به دست ناشر می­سپارد و برمی­گردد به همان خاکستری­ که تاکنون در آن گم و گور بوده. ناشر هم کمی این دست و آن دست می­کند و این زغال گداخته را می­اندازد روی زمین. حال یا برای اینکه خودش را راحت کرده باشد یا از آن جهت که هرچه دوان‌دوان به دنبال محفلی گرم گشته، جایی را پیدا نکرده تا آن زغال گداخته را به میانش بیندازد و بزمشان را گرم­تر کند و این می­شود سرنوشت هزاران کتاب خوب که با چاپی افتضاح و بدون هیچ تبلیغی در گوشه­ای خاک می­خورند. به یاد دارم که زمانی با یکی از استادانم در کتاب‌فروشی کوچکی گشت می­زدیم. او ناگاه متوجه کتابی در گوشه و کنار شد. دستش را تا آرنج در حلقوم یکی از قفسه­ها فرو کرد و بعد از کمی جدال، کتابی را از میان امحا و احشای قفسه بیرون آورد و جلوی چشمان متعجب من گرفت. می‌گفت این کتاب یکی از نقاط عطف بزرگ در مسیر فلسفه و کار تحلیل هنر است. می­گفت این کتاب زمانی که وارد بازار شد چیزی در حد یک شورش مسلحانه علیه تمام مکاتب هنری موجود بود و همه چیز را زیر و رو کرد. می­گفت و می­گفت و می­گفت و من ایستاده بودم، خیره به کتاب که هنوز بزاق دهان آن قفسه شکم­باره داشت از سر و گوشش می­چکید.

 

   

     

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
جمعه, دسامبر 01, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد