برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

جرعه ای شعر 16

 

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم
بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد
دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم
تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد
آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم
دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟
تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم
قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد
نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم
بر رفیقان (بیدل ) از مقصد چه سان آرم خبر ؟
من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم

بیدل دهلوی

 

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

حرفی نزد او فقط تماشا می کرد

چک چک چک چک چکار با پنجره داشت

زنده یاد قیصر امین پور

 

نقاشی" استاد خدا" حرف  نداشت

بر روی زمین بهشتی از آب نگاشت

روززی که خدا آدم و حوا را ساخت

فامیلی این خلیج را فارس گذاشت

مرتضی خدایگان

 

باران:تب هر طرف ببارم دارم

دهقان : غم تا به کِی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت وگفت:

من هر چه که دارم از ندارم دارم

ایرج زبر دست

 

 

 

دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است

میانِ ما و رسیدن، هزار فرسنگ است

مرا گشایشِ چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیرِ خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فروپریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سرکند اینجا ترانه ی خود را ؟

دلی که با تپشِ عشقِ او هماهنگ است

هزار چشمة فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

مرا به زاویة باغ عشق مهمان کن

در این هزاره فقط عشق ، پاک و بی رنگ است

سلمان هراتی

 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایة خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل­ها را همه با فاصله­ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت همة ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

 

آیات نام کوچک توفان ها
نامی که در کتاب خدا زنده است
نامی که تا همیشه نماز ما
در محضرش شکسته و شرمنده است

 آیات شعر زلزله ها را گفت
حرف سطوح گمشده در گل را
چون نخل طور شعله کشید آیات
آوازهای سوخته در دل را

 با گردبادهای مهیب و سرد
بی ترس از نسیم و شکفتن خواند
در پیچش سیاهی عالمگیر
آن خطبه را چه محکم و روشن خواند

آیات نام کوچک مهتاب است
نام بلند هر چه که خورشید است
سیلی خور کسوف نخواهد ماند
صبحی که صبح روشن امید است
علی محمد مودب

 

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
 
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو
 
باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
 
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
 
این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان...

سید حمیدرضا برقی

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
پنج شنبه, دسامبر 14, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد