«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

خوشا که خط عبور تو را ادامه دهیم - در مورد امام خميني

 

 

 

دهم اسفند 1357 یادآور ورود حضرت امام خمینی بعد از پانزده سال به شهر مقدس قم می‌باشد. حجة‌الاسلام و المسلمین سيد هادي موسوي شخصیتی است که از روزهای اول مبارزات امام خمینی در کنار او حضوری فعال داشت. وی متولد 1324 می‌باشد و در سال 1339 برای تحصیل در حوزة علمیه به قم می‌آید. ایشان قبل از سال 1342 با دست حضرت امام لباس مقدس روحانیت را بر تن می‌کند. چاووش به بهانة روز ده اسفند در گفتگویی دوستانه از شخصیت فردی و مبارزاتی امام خمینی سؤالاتی پرسید. حجة‌الاسلام والمسلمین سید هادی موسوی جواب تک تک سؤالات ما را با روی باز این‌گونه پاسخ داد:

سال‌هاي ابتدايي مبارزه علیه شاه چه فعالیتی داشتید؟

بعد از فوت مرحوم آيت‌الله بروجردي امام مقيد بودند روزنامه‌ها را خلاصه‌اش را بدانند. آن وقت هم روزنامه براي حوزه علميه و براي طلاب يک چيز مستهجن و منکري بود. من تهيه کننده روزنامه بودم. مي‌رفتم عبا سر مي‌کشيدم به بهانه‌ اين که دارم مي‌روم براي حمام و روزنامه را مي‌گرفتم توي دستمال مي‌پيچيديم مي‌آوردم مي‌دادم به استادم. او مطالعه مي‌کرد و مي‌رفت خلاصه را به امام مي‌گفت. يکي هم بود که مسؤول راديو بود، راديو گوش مي‌داد؛ آن زمان هم راديو غدغن بود هم روزنامه. بعدش ديگر امام تبعيد شدند براي ترکيه. بعد از تبعيد امام حوزه علميه به هم ريخت. ساواک فشار آورد براي بستن حوزه، چند بار هم حتي ما را گرفتند؛ ولي چون سنّم بالا نبود کاري با من نداشتند. آن زمان ما مي‌رفتيم تا از افرادي كه زنداني بودند اطلاعتي بگيريم. مي‌رفتيم دم شهرباني يا همان ساواک و در رابطه با اين که کجا بردندشان سوال مي‌كرديم. افراد را شناسايي مي‌کرديم و به بهانة اينکه غذا يا پتويي به آنها بدهیم خبرها را به اين‌ها اطلاع مي‌داديم.

چطور شد كه به نجف رفتيد؟

در همان سال زمزمه شد و گفتند که قاچاقي طلبه‌ها مي‌روند نجف آن جا خيلي خوب است. درس‌ها خيلي گرم است. حوزه خيلي فعال است. ما با يکي از دوستان که هم مباحثه بودیم وسوسه شديم که برويم؛ البته ما قصد نزديك شدن به امام را داشتيم. او رفت و ما بعد از مدتي دل به دريا زديم و راه افتاديم. راه را هم بلد نبوديم پول هم نداشتيم. ديگه به هر طريقي بودم خودمان را رسانديم به نجف. گفتند حاج آقا را برده‌اند بغداد. گفتيم بابا اين ساواک در ايران شايع کرده بود که حاج آقا روح الله را مي‌خواهند بفرستند نجف. آخر شب معلوم شد حاج آقا روح الله را آوردند و در کاظمين است.

از روزهایی که تازه وارد عراق شده بودید بیشتر برایمان بگویید.

بله. اولين شبي كه به كاظمين رفته بوديم به ما در پشت بام مسافر خانه نزديك منزل امام جا دادند. صبح يک دفعه نگاه کردم ديدم امام دارد با حاج آقا مصطفي مي‌رود حرم. داد کشيدم به بچه‌ها را خبر کردم. حرم نزديک بود.وضو گرفتيم و سريع دم در حرم همين صحن کاظمين خدمت امام رسيدم، دستش را بوسيدم. مي‌شناخت من را چون عمامه من را خود ايشان گذاشته بود. گفت آقاي موسوي شما اين جا هستي؟ گفتم ديروز ما آمديم که ديشب شنيديم حضرت عالي مشرف شديد اين جا. رفتيم حرم، زيارت و نماز را هم پشت سر امام خوانديم آمديم صبحانه را هم در خدمت‌شان بوديم. ديگه مانديم آنجا. من تنها رفته بودم البته نامزد داشتم. حدود يک ماه ماندم تا امام مستقر شد در نجف. اجازه گرفتم که بيايم خانواده را بردارم بياورم. و همين کار را هم کردم. بار دوم كه آمدم ايران ما را گرفتند و يک سؤالاتي پرسيدند كه الحمدلله به خير گذشت. آمديم و عروسي کرديم و ايشان را همان جور قاچاق برديم به نجف. از آن به بعد ما در خدمت امام بوديم، خدمت انقلاب بوديم تا همين الان.

 

به نظر شما چه عاملی موجب شد که حضرت امام در فضای اول انقلاب با تمام مشکلات دست و پنجه نرم کند و انقلاب را به ثمر برساند؟

امام با ایمانش و آن کمک‌های غیبی توانست کار را به اینجا برساند. ايمان ايشان یک عامل مهم بود و واقعاً عامل اصلی بود. ایمانی که امام توی زندگی خصوصی‌اش داشت و ما از نزدیک شاهد آن بودیم، شاید کمتر کسی داشت. روزه‌های فراواني می‌گرفت و ریاضت‌های بسياري می‌کشید. ماه رمضان امام چهار ختم، پنج ختم قرآن تلاوت می‌کرد. روزه‌هایش را هم با ساده‌ترین افطاری و سحری‌ می‌گذراند. یک مدتی در نجف خانم امام هم نبودند. وقتی امام مستقر شد، تنها بود؛ خودش بود و حاج آقا مصطفی. خانم امام و خانم مرحوم حاج آقا مصطفی یک سال کشید تا بیایند؛ چون موافقت نمی‌کردند. با همه مشغله‌ای که امام داشتند، از قرائت قرآن و بعضی از اعمال مثل نماز شب غافل نمی‌شدند.

 

در مورد ايمان امام خاطره‌اي هم داريد؟

سال 42 یکی از عرفا می‌آید پیش امام در قم؛ می‌گوید، آقا ساواک خیلی علیه شما گرد و خاک کرده و می‌کند و تهمت می‌زند و شایعه‌پراکني مي‌كند. درباره شما می‌گويند، از عبدالناصر پول می‌گیرد، هندی است و این ایرانی نیست. امام فرموده بودند که نگران نباش مردم با ما هستند. بعد از آن امام تبعید شدند. تا این که امام از پاريس آمدند و انقلاب پیروز شد. همان آقا آمد پیش امام در تهران. امام تا ایشان را دید فرمود که یادت می‌آید سال 42 یک چیزی گفتی به من و من یک جوابی به تو دادم؛ گفتی که شاه خیلی گرد و خاک می‌کند و من به تو گفتم که، نگران نباش مردم با ما هستند؟ بعد امام فرمودند، آن روز اگر من گفته بودم خدا با ما است، پانزده سال به ثمر رسيدن این انقلاب طول نمی‌کشید. این نکته خیلی مهم است. یعنی عمق ایمان ایشان را نشان می‌دهد.

 

شما در نجف همراه حضرت امام بوديد؛ اگر ممكن است برنامه‌هاي ايشان را در آنجا قدري توضيح دهيد.

هر شب برنامه حرم را داشت و براي امیرالمؤمنین(عليه السلام) یک زیارتنامه امین الله و در رکعت نماز و بعد از آن دعای عالیة المضامین را می‌خواند. حضور امام در حرم موجب شد و با خبر شدن مردم موجب شد زائران ایرانی هر شب دور ایشان را بگیرند که یک غوغايي و یک انقلابی در همان جا صورت داد. بعد از آن بود شاه ناچار شد قرارداد 1975 را با صدام ـ علی‌رغم نفرتی که از هم دیگر داشتند ـ امضا کند. مضمون قرارداد هم این بود که صدام جلوی امام را بگیرد؛ و شاه هر چه كه صدام بخواهد به او بدهد. لذا وقتی که نيروي بعثي آمد صریح گفت، ما تعهد کردیم که جلوی فعالیت شما را بگیریم. شما اگر بخواهید این جا بمانید مشکلی ندارد؛ ولی نباید فعالیت سیاسی بکنید؛ وگرنه ما نمی‌توانیم شما را تحمل بکنیم. امام فرمودند، من ترجیح می‌دهم از این جا بروم. در قضية حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) امام هدفشان این نبود که براي مردم جلب توجه بکنند؛ بلكه هدفشان جلب توجه براي اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود كه موفق هم شدند.

چه شد که امام بعد از پانزده سال وقتي وارد ايران شدند تصميم گرفتند به قم بیایند و سپس تصمیم گرفتند از قم به تهران برگردند؟

امام بنا داشتند در قم بماند، در نجف هم يک بار اين تعبير را فرمودند که من قمي هستم. من هر جاي دنيا باشم طلبة قم هستم. امام واقعاً قم را محور مي‌دانستند. امام به حوزه قم علاقه ويژه‌اي داشتند؛ لذا وقتي به ايران آمدند و انقلاب به پيروزي رسيد، در قم مستقر شدند؛ بنا هم بود در قم بمانند. فشار کارها و يک مقداري هم کسالتشان سبب شد در بیمارستان بستری شوند. جريان بيماري‌ ايشان جوري شد که پزشک‌ها احساس خطر مي‌کردند و مي‌گفتند: شما بايستي يک جايی در دسترس ما باشید. لذا ايشان اوايل رفتند دربند و آنجا يک توقف کوتاهي داشتند. به پيشنهاد برخی دوستان به جماران رفتند. منزلي که بود مال آقاي آسيد مهدي جماراني بود. امام باز هم فکر مي‌کردند که اين اقامت‌ براي يک مدت کوتاهي است؛ لذا خيلي از نيروها منتقل نشده بودند به تهران. بعد از یک ماه امام به قم برگشتند؛ ولي بيماري بحراني شد و شدت پيدا کرد. پزشک‌ها بر اين باور بودند که نمي‌شود امام در قم بماننچون از نظر تجهیزات پزشکی قم در مضیقه بود. در نتیجه امام در جماران مستقر شدند.

استقبال مردم قم در روز ده اسفند 1357 ازحضرت امام چگونه بود؟

خيلي عالي و پرشور بود. طبقات مختلف مردم حضور داشتند؛ نه تنها مردم قم، بلکه از سراسر کشور به قم آمده بودند. روز ورود حضرت امام به قم زن و مرد، بزرگ و کوچک و آن کساني که توانش را داشتند به استقبال آمدند. من خودم دیدم که پیرمردی پیرزنی را كول کرده بود وبه استقبال امام آمده بود.

آن مدت کوتاهي که حضرت امام در قم بودند برنامه‌هاي روزانه‌شان به چه صورت بود؟

گاهي مي‌شد روزي ده تا، دوازده تا ملاقات رسمي داشتند؛ که در آنها صحبت هم می‌کردند. گاهي هم همان دم در مي‌ايستادند يک چهارپايه‌اي مي‌گذاشتيم مردم مي‌آمدند و عرض ارادت می‌کردند؛ گاهي هم مي‌رفتند بالاي پشت بام براي اين که ديد بيشتري داشته باشند. روزهاي نخست اين جوري بود.از شهرهای مختلف هم خدمت امام می‌رسیدند؛ از يک قشر خاص هم نبودند؛ از روحاني و اداري گرفته، تا بازاري وکشاورز و دانشجو. وقتي مردم مي‌آمدند، امام هم از اين‌ها تشکر مي‌کردند و يک رهنمودهايي مي‌دادند راجع به آينده‌ انقلاب و روزهايي که در پيش رو بود.اين آقاياني که دست‌شان توي انقلاب بود هم مي‌آمدند؛ امام رهنمودهايي هم براي اين‌ها داشتند.

با توجه به سن و بيماري حضرت امام، آيا ايشان از حجم ملاقات‌ها گلايه و شکايتي داشتند؟

ابداً، يک بار هم نشد. حتي گاهي بعدازظهر جمعيتي شعار مي‌دادند «هيچ جا نمي‌رويم، همين جا هستيم» و بايد امام را ببينيم. من توي بلندگو اعلام مي‌کردم که امام ديگر الان رفته‌اند براي استراحت. خدا مي‌داند چند بار اين اتفاق افتاد كه ما مرتب اعلام می‌کردیم امام رفته‌اند استراحت، یک هو مي‌دیديم که امام پیغام داده و گفته‌اند که پراکنده‌شان نکنید؛ بگویيد باشند من می‌آیم؛ منتها در حد یک ملاقات بود و دیگر صحبت نمي‌كردند. گاهی جمعیت خیلی زیاد بود، شعار هم می‌دادند؛ ما هم ناچار بودیم با بلندگو اعلام بکنیم که آرامش داشته باشید،دیگر الان امام برنامه‌ای ندارند؛ شاید ده‌ها بار این جور اتفاق افتاد. امام نه تنها گلایه نمی‌کردند؛ بلكه می‌گفتند که باشند من می‌آیم. حضرت امام هميشه به مسؤولین سفارش می‌کردند و می‌گفتند قدر این مردم را بدانید، این‌ها شما را به این جا رساندند وگرنه شماها معلوم نبود کجاها بوديد.

 

از این که وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید بسیار تشکر می‌کنم در آخر اگر نكته اي مد نظر داريد بفرماييد.

از خدا بخواهيم یک سرسوزن ایمان به ما بدهد انشالله سياست ما بشود عين ديانت ما همان طور كه امام مي‌گفتند. پسر صدر الاشراف به امام گفت: آقا ول کنید این سیاست را؛ سیاست یعنی دروغ، دوز و کلک، پدر سوختگی، امام فرمود: این‌ها مال شما ما نمی‌خواهیم. به همین تعبیر. این‌ها مال شما ما نمی‌خواهیم. ما که می‌گوییم سیاست، سیاست مبتنی بر اسلام، بر واقعیت‌ها، عدالت، انسانیت، كه آن هم در پرتو ایمان فقط پیدا می‌شود وگرنه بقیه همه‌اش دروغ است. كه بهتر است بماند برای همان دنیاداران. و السلام علیکم و رحمه الله.