«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

پیرغلامی که تا پای چوبة اعدام رفت! - خاطرات پیرغلام محمد کرمانی از روزهای انقلابی

 

 

 

 

محقق :علی‌رضاجمالی

 

حاج احمد کرمانی متولد 1320 از پیرغلامان شهرستان دماوند است. او حدود پنجاه سال است که در دستگاه اباعبدالله الحسین (علیه اسلام) خدمت می‌کند.او پدر دو شهید و پسرانش را فدای دین و اسلام نمود .وی از ارتشیان قدیمی است که در زمان طاغوت در پادگان نظامی، هیئت عزاداری به راه می‌انداخت و در این راه تا میدان تیربار برای اعدام هم رفت. شرح واقعه را از او جویا شدیم و او در جواب سؤالات ما گفت:

چه طور شد در پایگاه نظامی شاه روضه‌خوانی یه راه انداختید؟

از سال 1343 وارد نيروي هوايي شدم. يک سال در تهران بودم. سال 1344 به همدان پايگاه شاهرخي منتقل شدم. پايگاه نظامي همه‌اش 72 نفر پرسنل داشت. فرمانده پايگاه سرهنگ حسين کهرم بود. آن سال ما ديديم ايام عاشورا نزديک است و خب اينجا هم پايگاه نظامي است. با خودمان گفتیم چه کنيم و چه نکنيم. بچه هيئتي بودیم و رفتيم نزد سرهنگ کهرم. گفتم: جناب سرهنگ! ايام عاشورا نزديک است. مي‌خواهم منزل خود را در پایگاه حسينيه کنم و عزاداري کنيم. گفت: توي پايگاه نظامي؟ ممکن است ممانعت بکنند. گفتم: ايام عزاي ملي است؛ مال شخصي که نيست. گفت که وسيله‌اش را داري؟ گفتم: وسيله‌اش را از همدان تهیه می کنم. گفت: چي مي‌خواهي؟ گفتم سياه و کتيبه که می‌روم از محضر حضرت آيت‌الله آخوند همدانی بگيرم. گفت: پس سماورش را هم من مي‌دهم. سال اول توي پايگاه مجلس عزاداري اباعبدالله (علیه السلام) را برقرار کرديم. خب پرسنل مي‌آمدند؛ هم خودشان و هم خانم‌هايشان و رفته رفته هيئتي به نام حضرت مهدي (عجّل الله فرجه) رونق گرفت و بزرگ شد.

با بزرگ شدن هیئت مجالس را چطور برگزار می‌کردید؟

سال 47 ديگر خانه‌ها گنجايش هیئت را نداشت. پايگاه هم مسجد نداشت. فرمانده پايگاه در آن عصر سرلشکر سيد جوادي بود. رفتيم پهلوي ايشان گفتيم که تيمسار در پايگاه تعداد زيادي پرسنل مسلمان هستند. شما براي يک گروه مستشاري مي‌خواهيد اين جا کليسا بسازيد، آن وقت براي اين همه مسلمان اينجا مسجد نمي‌خواهيد بسازيد. گفت: اين جا پايگاه نظامي است. گفتم: مگر پايگاه نظامي نمي‌شود مسجد داشته باشد. گفت: بودجه‌اش را نداريم. گفتم شما غصه بودجه‌اش را نخور؛ فقط اجازه دهید جاي آن را انتخاب کنم. خلاصه موافقت کرد.

خودتان صیغة مسجد را خواندید؟

بعد از مشخص شدن مکان رفتم محضر حضرت آيت‌الله آخوند همداني. خدا رحمتش کند. گفتم: آقا جان جريان اين است. گفت: شما برو تفحص کن ببين که اين خاک پايگاه را اينها خريداري کرده‌اند يا دولت ضبط کرده است. ما آمديم خدمت حاج آقا محسن ضيايي امام جمعه کبوتر آهنگ و گفتيم: حاج آقا اين زمين پايگاه مال افراد کبوتر آهنگ است يا دولت ضبط کرده. گفت: نه نيروي هوايي خريداري کرده و پولش را فرستاده ما به سهمية نفرات کشاورز پول ملک آنها را پرداخت کرده‌ايم و دولت غصب نکرده. رفتم محضر آقاي آخوند و گفتم: اينجا خريداري شده است و فقط يک محوطه‌اي است که مي‌خواهيم شما صيغة مسجد را بخوانيد. صيغة مسجد را خواند و ما آمديم شب نيمة شعبان سال 1347 به همراه تيمسار سيدجوادي کلنگ مسجد را زديم.

چه کسی هزینه‌های مسجد را پرداخت کرد؟

خب آن وقت چند تا شرکت امريکايي و ايراني در خود پايگاه کار مي‌کردند. يک شرکت بود به نام شرکت پاراديس. خدا رحمتش کند مهندس فرزانه که بچة تبريز بود. من به ايشان گفتم: مهندس! گفت: بله! گفتم که ما اينجا را کلنگش را زديم فقط لنگ بودجه هستيم مي‌خواهيم ببينيم مي‌توانيد کمکي بکنيد ما اينجا را مسجد کنيم. گفت: اتفاقاً چقدر کار خوبي است. گفتم: چطور؟ گفت: من مادرم وصيت کرده ثلث مالش را مسجد بسازم. من اينجا را مسجد مي‌سازم. خلاصه سه سال طول کشيد مسجد را ساختيم. سال 50 هم افتتاحش کرديم. من کاشي بالاسر در مسجد را نوشته بودم: «مسجد المهدي:. فرمانده پايگاه‌مان آن وقت سرلشکر مهرمند بود. گفت شما بايد بنويسيد: «در زمان سلطنت اعلي‌حضرت همايون فلان و اينها». گفتم بابا مسجد است. مسجد را که نمي‌شود به نام کسي کرد. گفت شما نوشتي به نام مسجد المهدي. گفتم خب مسجد امام زمان (عجّل الله فرجه) است. يعني اعلي‌حضرت امام زمان (عجّل الله فرجه) است. خلاصه درگير شديم با ايشان.

یعنی از همان موقع پرونده علیه شما ساختند؟

بله، از همان سال مخالفت با سازمان ساواک و ضد اطلاعات شروع شد و ديگر ما امنيتي نداشتيم تا سال 56 که نمي‌گذاشتند در مسجد منبر بروم؛ چون آخوند نداشتيم، همه کاره‌اش خودم بودم. در آن سال زمزمة قیام تبريز شروع شد. اينها هم مخالفتشان به ما را شدت دادند. ماه رمضان سال 56 اصلاً نگذاشتند من مسجد بروم و صحبت بکنم تا شب بيست و يکم. شب بيست و يکم گروهی از فرماندهان پایگاه آمدند منزل ما. در زدند و من در را باز کردم. سرگرد فکور گفت که حاج آقا مسجد از جمعيت پر است چرا نمي‌آييد. گفتم که از رئيس ضد اطلاعات بپرس، مي‌گويد: منبر نرو، من ديگر کجا بيايم. گفت: نه بيا ما هستيم. ما را برداشتند بردند مسجد و جمعيت صلوات فرستادند و ما منبر رفتيم. صحبتم تمام شد و برنامة شب بيست و يکم را اجرا کردم. موقع قرآن به سر گرفتن گفتم چراغ‌ها را خاموش کنند. يکي از رفقا آمد پاي منبر به من گفت توي تاريکي برو. گفتم چطور؟ گفت شش نفر از ساواک همدان مسلح آمده‌اند مي‌خواهند ترورت کنند. خلاصه چراغ‌ها را خاموش کردند و ما را رفقا فراري دادند. ما آمديم منزل. ساعت تقريباً دوازده شب بود. من آستین يک دستم را بالا کشیده بودم تا وضو بگيرم. ديدم در مي‌زنند. رئيس امنيت پايگاه بود. گفت که شما را تيمسار شعاعي در قرارگاه مي‌خواهد. گفتم: الان ساعت دوازده و نيم شب است. گفتند: دستور داده ديگر. ما را برداشتند آوردند قرارگاه. وقتي رفتيم ديديم تيمسار شعاعي مست مست است. از چند فرسخی بوي مشروبش مي‌آمد به مشام. دست‌هایمان را به ديوار گذاشتند و ما را بازديد کردند و چپاندند توي زندان. تمام آنهايي که با من بودند توي مسجد، به قول امروزي‌ها ياور و انصارمان را آورده بودند؛ 47 نفر. شبانه همه را آورده بودند و چپانده بودند توي زندان و صبح هم چشم ما و دست ما را هم بستند و با يک هواپيماي چنوک ما را سوار کردند ته باند 23 و پرواز داد. کجا مي‌روي معلوم نيست. اول ظاهراً مي‌برند بالاي درياچة حوض سلطان که به حساب کف را بکشند و ما را بريزند راحت کنند ديگر. بعد نمي‌دانم برنامه چه بود که تيمسار قره‌باغي رئيس ستاد ارتش تماس گرفت به فرمانده نيروي هوايي آن وقت سرلشکر ربيعي که پرسنل پايگاه سوم را بگو هواپيما برگرداند تحويل حکومت نظامي جمشيديه بدهد. ما را آوردند جمشيديه و فوري بردند تحويل دادند. ساعت چهار بعد از ظهر بود. اين نامردها اجازه نمي‌دادند که ما نمازمان را بخوانيم. من همين جور با لباس توي سالني که ما را جا داده بودند روي موزائيک تيمم کردم. همان‌جا نمازم را خواندم.

در زندان پادگان جمشیدیه با رفقا چه می‌کردید؟

شب‌هاي چهارشنبه دعاي توسل و شب‌هاي جمعه دعاي کميل که هفتة اول اين جوري شد. هفتة دوم ما را بردند سلول انفرادي. يک شب قبل از آمدن امام که پروازش را بختيار لغو کرده بود، ما را سوار هليکوپتر کردند. ساعت دوازده شب بردند ميدان تير جمشيديه و ما را پياده کردند و چشم‌هايمان را بستند و از اين کيسه‌هاي امريکايي ‌کشيدند روي سرمان. ما جایی را نمي‌ديديم. بعد سينة ديوار و حالا گروه تیرانداز هم آماده بود. سه چهار دقيقه طول کشيد. همه منتظر بودیم فرمان شلیک داده شود و کارمان یک‌سره شود. يک وقت ديديم که خلبان هليکوپتر به افسر تير گفت که دستور دادند ما زنداني‌ها را برگردانند. دو مرتبه ما را سوار کردند با همان کيسه آوردند تحويل زندان دادند. کيسه‌ها را از سرمان کشيدند بيرون و خب اين گذشت. چه شد، چه بود، چه جوري شد؛ هيچ کس نفهميد. شبي که امام آمد توي مدرسة علوي باز دو مرتبه کيسه کشيدند سر ما. ما را بردند ميدان تير. خلاصه دو مرتبه ما را آوردند و باز آن شب هم تيمسار قره‌باغي زنگ زد گفت که اينها را برگردانيد سلولشان. دو مرتبه ما را آوردند زندان. روزي که جمشيديه را گرفتند ما آزاد شديم. من بودم و سرهنگ نامجو و تيمسار بازرگان؛ يادش به خير!

از شنیدن خاطرات شما لذت بردیم ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادید