«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

دراین درگاه ادب رارعایت کنید - مصاحبه باپیرغلام، علامة مداح1

 

 

 

 

نویسنده:استادرنجبرگل محمدی

علامه از اندک مداحانی بود که ناگهان به کنج خلوت یار غنود و دور از هیاهوی رایج زندگی کرد. نشانی‌اش را در خیابان ایران یافتم. او را جلوی منزلش دیدم و خود را معرفی کردم و موضوع مصاحبه را با او در میان گذاشتم. وقت ملاقات تعیین شد و با علی به منزلش رفتیم. علی فوراً چند عکس پی در پی گرفت و بعد ضبط صوت را روشن کرد.

استاد خودتان را معرفی کنید و بفرمایید چند سال است که مداح هستید؟

ـ بنده علامه هستم و از سال 1316، شروع کردم به خواندن، تقریباً حدود 60 سال است که خادم این بارگاه می‌باشم.

امروزه مداحی جاذبه پیدا کرده و جوان‌های فراوانی برای خواندن و سرودن شعر علاقه‌ نشان می‌دهند. از کجا و چگونه باید وارد این کار بشوند؟

اولاً مداحی حرفه‌ای است که خود ائمه باید به آن شخص نظر داشته‌ باشند؛ خود آنها باید صدایش را بدهند، طبع شعرش را بدهند، علاقه و ذوقش را بدهند. یک مداح خوب اول باید تصمیم بگیرد که در این درگاه ادب را رعایت کند و باید از منبر بزرگان و حتی نوارهای آنان برای آموزش استفاده کند. گوش کردن به نوارها خیلی مهم است. اشعار مبتذل را هرگز نخوانند. مداحی را نباید به عنوان شغل انتخاب کنند و برای امرار معاش باید راه دیگری برای خود انتخاب کنند.

نظر شما دربارة خرافات چیست؟

مداح اگر سواد داشته باشد حرف‌های نامربوط نمی‌زند. اگر به خدا و ائمه(علیهم‌السلام) متوسل شویم چنان دل‌ها می‌شکند که بهتر از هزار تا حرف و عمل در برگزاری مجلس تأثیر می‌گذارد.

سؤالی خصوصی می‌پرسم که اگر خواستید جواب ندهید؛ آیا روزهای شهرت و محبوبیتتان احساس غرور می‌کردید یا نه؟ اگر چنین احساسی به شما دست می‌داد چه می‌کردید و چگونه خودتان را خلاص می‌کردید؟

آن روزها منزل ما در خیابان ری، خیابان ادیب‌الممالک بود. باید ناظم مجلس اجازه می‌داد تا یک مداح برود و بخواند. ما از ناظم اجازه می‌گرفتیم تا اجازه بدهد بخوانیم و تازه بعد از یک هفته نوبت به ما می‌رسید. تا اینکه در 48 سالگی که مداح معروفی شده بودم، خیلی دوست داشتم من را در همین محل یعنی مسجد سنگی سر بلوار آهنگ دعوتمان کنند. خلاصه یکی از ماه‌های شعبان به عنوان شب‌های میلاد حضرت مهدی(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) همان جا ما را به مدت ده شب دعوت کردند. مجلس بزرگی بود. خدا رحمت کند میرزا قلی‌خان بیژن را. شاعر بزرگواری بود. قصیدة بسیار زیبایی سروده بود. بنده آن قصیده را مدتی تمرین کردم و حفظ شدم و قرارم این بود که در یکی از شلوغ‌ترین شب‌ها در زمان مجلس بخوانم. بچه‌های محل قدیمی من را به انگشت نشان می‌دانند و می‌گفتند که این همان فلانی، بچه محل ماست و من هم خیلی خوشم می‌آمد. تا نیمة شعبان رسید. من شروع کردم به خواندن قصیده. دیدم همه زانوها را بغل گرفته و محو خواندن من شده‌اند. غرور عجیبی مرا گرفت. با خودم گفتم فلانی ببین اینجا همان جایی است که نمی‌گذاشتند تو بخوانی حالا ببین چطور محو خواندن تو شده‌اند. اما از آنجا که خداوند کریم و ائمه(علیهم‌السلام) می‌خواستند مرا تربیت کنند، طوری شد که وسط قصیده روی منبر جلوی آن همه آدم تمام محفوظاتم از ذهنم رفت. از خجالت روی منبر خیس عرق شدم. در آن حالت شرمندگی به من الهام شد که کسی گفت: «چطوری علامه؟ اگر راست می‌گویی حالا بخوان! بدان که همه چیز در دست ماست! اگر اراده کنیم موتورت را خاموش می‌‌کنیم.» همان موقع متوسل شدم به امام زمان(عجّل الله فرجه) و عذرخواهی کردم. پس از یکی دو دقیقه دوباره مشاعرم را به دست آوردم و شروع کردم به خواندن، اما چه خواندنی؛ با غروری شکسته و آبرویی ریخته و شرمنده و خجالت زده. از همان روز تصمیم گرفتم هر وقت خواستم منبر بروم اول متوسل شوم و عرض کنم: «خدایا تو به من بده تا من به این مردم تقدیم کنم!»

شما الان شصت سال است که مداحی می‌کنید. آیا در این شصت سال به طور مستقیم کراماتی از طرف آقا به شما شده است تا بر یقین شما بیفزاید؟

البته اگر کرامتی هم از جانب آقا شده باشد، کسی حق ندارد بیان کند، مگر اینکه بیانش باعث افزوده شدن ایمان مردم شود.

خواب دیدم در خیابان ری جنازه‌ای را می‌برند و یک سید بزرگوار جلوی جنازه حرکت می‌کند که به من اشاره کرد: «علامه برو روی چارپایه و بخوان!» من شروع کردم به خواندن و داخل تابوت را هم نگاه کردم و دیدم مردی خوابیده که چهره‌اش روشن است. ناگهان این شعر به ذهنم رسید و سرودم: «مصطفی با مصطفی محشور شد/گرچه از چشم محبان دور شد» ناگهان از خواب بیدار شدم. صبح در خیابان ری نزدیک امام‌زاده یحیی روضة اول ماه داشتم. عبا را روی شانه‌ام انداختم و حرکت کردم. دیدم جلوی امام‌زاده جنازه‌ای می‌آوردند و سیدی هم جلوی آن در حرکت است. آن سید به من گفت: «علامه برو روی چهارپایه و بخوان!»

رفتم روی چهارپایه و داخل تابوت را نگاه کردم و دیدم همان مردی است که دیشب در خواب دیده بودم.

از سید پرسیدم: این مرد کیست؟

گفت: «این مرد حاج آقا مصطفی، ناظم هیئت پیر عطاست.»

من هم شروع کردم به سرودن شعر؛ همان شعری که ارباب حاج آقا مصطفی دیشبش به من دیکته کرده بود: «مصطفی با مصطفی محشور شد/ گرچه از چشم محبان دور شد.»

 

پی نوشت :

. 1امروز علامه در بین ما نیست. او اینک میهمان حضرت اباعبدالله(علیه‌السلام) و فرزندان تشنه لب اوست. روحش شاد!