«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

نذر حضرت رقیه

گریه بر سه ساله حسین(علیه السلام)

بزرگ بود، خیلی بزرگ‌تر از ما که برایش روضه می‌گیریم و برای کوچکی‌اش اشک می‌ریزیم. تمام سه سالگی‌اش هم روضه‌ای بزرگ بود؛ روضه‌ای که نمی‌توان سراغش رفت و آب نشد.

دست و دلم می‌لرزد. تحمل عظمت وجودش را ندارم. پرتوهای شخصیتش چشمان دنیا زده‌ام را می‌سوزاند. معرفتش ادبم می‌کند، ادبش تسلیمم می‌کند. بزرگ بود، خیلی بزرگ‌تر از ما!

کربلا را تا شام ورق می‌زنم. صفحه به صفحه نامش می‌درخشد . روی صفحه‌های خیس مقتل، مکث می‌کنم، مرور می‌کنم، حیرت می‌کنم و باز مثل همیشه با خودم می‌گویم: ما کجا و تو کجا سه سالة حسین؟

    1. vنامش فاطمه بود. نام همة دخترهای حسین(علیه السلام) فاطمه بود، همان‌طور که اسم پسرهایش علی! رقیه صدایش می‌زدند؛ بس که بالا رفته بود، بس که بلند بلند می‌پرید در آسمان پدرش! رقیه از ریشة «رقی» است. «رقی» به معنای بالا رفتن و ترقی است. چه اسم با مسمایی!
    2. vهمه رفته بودند. کسی نمانده بود. بابا را دید که لباس رزم می‌پوشد. بابا را دید که با عمه خداحافظی می‌کند. می‌خواست هر طور شده نگذارد بابا برود. با سکینه تصمیم گرفته بودند مانعش شوند. بابا داشت می‌رفت. دوید جلو. قرار را فراموش کرد. صدایش زد: بابا مانعت نمی‌شوم؛ فقط صبرکن ببینمت! با چشم‌های خیس نشسته بود توی بغل بابا. اشک بابا را که دید زبانش گرفت. لب‌های خشکش تکان خورد: تشنه‌ام... بابا خیلی تشنه‌ام...                                                                                                      بابا رفت که برایش آب بیاورد...
    3. vلحظات آخر حسین(علیه السلام) بود؛ داشت می‌رفت، داشت پر می‌کشید. همه آمده بودند به استقبال؛ پیامبر(صلّی الله علیه و آله) و علی، فاطمه، علی اکبر، عباس و قاسم...(سلام الله علیهم) رو کرد به خیمه‌ها. دلش گرفت. گفت: رقیه‌ام که امانت خدا بودی، خداحافظ...!
    4. vوقت نماز بود. مثل هر روز، مثل همیشه، سجادة پدر را پهن کرد. کنارش منتظر نشست. یک دفعه شمر وارد شد... دخترک مظلومانه پرسید: بابایم را ندیدی؟...
    5. vداشت از تشنگی هلاک می‌شد. کاسة آب را که گرفت، نخورد. دوید سمت قتل‌گاه... می‌خواست برای بابای تشنه‌اش آب ببرد. گفتند: تشنه شهیدش کردند! تا شنید، دیگر آب نخورد. دخترک تشنه لب به آب نزد...
    6. vآن شب خواب بابا را دید. بیدار که شد نبود. هر جا را نگاه کرد، نبود. خرابه بود و زنان ماتم‌زده. صدایش زد. نیامد. دوباره صدایش زد. نبود. نیامد. گریه کرد، ضجه زد... آن‌قدر بی‌تابی کرد تا پدر آمد. آمد و دخترک را با خودش برد...