«
»
  • 1
  • 2
«
»
  • 1
  • 2
  • 3
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»

سیر تکامل شعر شیعی

 

 

 

دربخش نخست اين مقال،اشاره کرديم که پس ازظهوردين حنيف اسلام درجزيرۀُ العرب وگسترش فرهنگ والای دينی درميان جامعة عربی بويژه سرزمين حجاز وعراق، رفته رفته عادات وخُلق وخوی عرب جاهلی جای خود را به مَلَکات اخلاقی و خَصايل انسانی داد ودر مَنِش و کُنِش و کردار ورفتار ايشان تحوّلی اساسی پديد آمد؛ به گونه ای که جلوه های چشم نواز آن در اغلب امور و عادات آنها ، نَماد ونَمودی بارز يافت .

دنيا زدگی وتوجّه افراطی به مظاهر فريبندة دنيوی از لوح ضميرشان پاک شد . وکمال طلبی ومعناگرايی در کردار وگفتار آنها بويژه در طبقة فرهيختگان ظاهر گرديد .

شاعران سخن پردازی که پيش از ظهور دين حنيف ، هنر خويش را صرفِ مُفاخره و هَجو هَماوردان وحريفان می کردند؛وگاهی باتوّسل به شعرو شاعر،جنگ وصلح بپا می کردند 1 يا اغلب سروده شان آکنده ازتمجيد وستايش معشوق و دلدادگی به ليلی وسَلمیٰ ها بود؛ در پرتو تعاليم دين، سخن از ارزش های والای انسانی گفتند و نيکمردان آسمانی خوی راستودند. مُوَشّحات 2 لطيف و شورانگيز عرب که بيشترين مضمون آن وصف زيبايی های ظاهری سپيدتنا ن وسيه چشمان بود،جای خود را به هاشميّات و بائيّه ها داد. و رفته رفته، شعر فاخر دينی با جان ماية ستايش ارزش های آسمانی، جای قصايد مُعلّقاتِ سَبْع و أشعار صَعٰاليک 3 راپُر کرد.

ازآن پس ، شاعر متعهّد و حق طلب، عرصة شعر وادب را ساحت جولانِ وَحیْ وٰاره ها واعجاز گونه های موزون ومُقَفّای خويش قرار داد و هرچه با فرهنگ ولايی آشناتر شد، سحر کلامش افزون تر گرديد ونفوس اهلِ وَلا را بيش تر تحت تأثير قرار داد.

پس از اين تحوّل شِگرف بود که پيشوايان دين ، شعر وشاعر دينی را به خدمت ترويج آموزه های ناب شيعی گرفتند و هنر پر ارج شعر ، ديگر بار در خدمت دين در آمد. وسُرايندگانی که تا ديروز نمونة "يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُون " بودند ، مشمولِ " استثنای همين آية شريفه و مصداق : "إلا الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحٰاتِ " گرديدند.

در قسمت نخست اين مقال به تکريم اهل بيت عصمت وطهارت عليهم ُ السَّلام از اين گروه شاعران متعهّد ،به اجمال اشارتی رفت.وبرای نمونه حديث شريفی ازامام باقر عليه السّلام ذکر شد . واينک ، حديث دوم در همين خصوص ، چنانچه وعده داده بوديم:

« حَكیٰ دِعْبِلِ الخُزاعي قالَ : دَخَلتُ علیٰ سَيّدي وَمَولايَ عَليِ بْنِ مُوسىَ الرِّضٰا عليهِ السَّلامَ في مِثلِ هٰذهِ الايّامَ فَرَأيتُهُ جٰالِساً ﺟَﻠْﺴَﺔَ اْلحَزين الْكَئيب وَأصحابُهُ مِنْ حَوْلِهِ فَلَمّٰارَآني مُقْبِلاً قٰالَ لي: مَرْحَباً بِكَ يٰا دِعْبِل مَرْحَبَاً بِنٰاصِرِنٰا بِيَدِهِ وَ لِسٰانِهِ، ثُمَّ إنَّهُ وَسَّعَ لي في مَجْلِسِهِ وَأَجْلَسَني إلىٰ جٰانِبِهِ، ثُمَّ قٰالَ لي: يٰا دِعْبِل اُحِبُّ أنْ تُنْشِدَ ني شِعْرَ اً فَإنَّ هٰذِهِ ألاَيّٰامَ أيّٰامُ حُزْنٍ كٰانَتْ عَلَيْنٰا أهْلَ الْبَيْت، وَأيّامَ سُرورٍ كٰانَتْ عَلىٰ أعْدائنٰا خُصوصَاً بَني اُمَيَة، يٰا دِعْبِل مَنْ بَكٰى وَأبْكٰی عَلیٰ مُصابِنٰا وَلَوْ واحِدَ اً كٰانَ أجْرُهُ عَلَیَ الله ِيٰا دِعْبِل مَنْ ذَرَفَتْ عَيْنٰاهُ عَلىٰ مُصٰاِبنٰا وَبَكىٰ لِمٰا أصٰابَنٰا مِنْ أعْدائنٰا حَشَرَهُ اللهُ مَعَنٰا في زُمْرَتِنٰا، يٰا دِعْبِل مَنْ بَكیٰ عَلیٰ مُصٰابِ جَدّيَ الْحُسَيْن غَفَرَ اللهُ لَهُ ذُنُوبَهُ اَ ﻟْﺑﺘَّﺔً ثُمَّ إنَّهُ عَلَيْهِ السَِلامَ نَهَضَ، وَضَرَبَ سَتْراً بَيْنَنٰا وَبَيْنَ حَرَمه، وَأجلَسَ أهلَ بَيْتِهِ مِنْ وَرٰاءِ السَّتْرِ ليِبَْكُوا عَلىٰ مُصٰابِ جَدِّهِمُ الْحُسَيْن عَلَيْهِ السَّلام ثُمَّ الْتَفَتَ إليَّ وَقٰالَ لي: يٰا دِعْبل إرْثِ اْلحُسَيْنَ فَأنْتَ نٰاصِرَنٰا وَمٰادِحَنٰا مٰا دُمْتَ حَيَِاً، فَلاٰ تُقْصِرْ عَنْ نَصْرِنٰا مَا اسْتَطَعْتَ قٰالَ دِعْبِل: فَاسْتَعْبَرْتُ وَسٰالَتْ عَبْرَتي وَأنْشَأتُ أَقُولُ:

   أفـٰاطِمُ لَوْ خِلْتِ الحُسَينَ مُجَدَّلاً                 وَ قَدْ ماتَ عَطْشٰــانَاً بِشَطِّ فُرٰاتِ

   إذاً لَلَطِمْتِ الْخَــدَّ فٰاطِمُ عِنْدَهُ                 وَ أجْرَيْتَ دَمْعَ الْعَيْنِ فِي الْوَجَنٰاتِ

     أفٰاطِمُ قُومي يَا ابْنَةَ الْخَيْر ِوَانْدُبي                 نُجُومَ سَماواتَ بِأرْضِ فَلاٰ ِ. . (الخ)

دعبل گويد : درماه محرّم خدمت مولايم على بن موسى الرضاعليه السّلام رسيدم.ديدم چون شخص اندوهگين ودل شكسته نشسته و يارانش پيرامون اوجمع اند. امام (ع) تا مرا ديد، فرمود: خوش آمدی ای دعبل!خوش آمدی ای آن كه با دست و زبانَت ياريمان مى كنی. سپس برايم جا باز كرد و مرا پهلوى خود نشانيد .آن گاه فرمود:

« ای دعبل! دوست دارم شعری بسرايی؛ زيرا اين روزها روزهای غم و اندوه ما اهل بيت و ايام شادمانی دشمنان ما، به ويژه بنی اميّه بوده است. اى دعبل! هركه در مصيبت ما بگريد و حتّی يك نفر رابگرياند ، پاداش او با خداست.

اى دعبل!هركه ديدگانش براى مصيبت ما اشك بريزد و به خاطر آنچه ازدشمنان ما به ما رسيده بگريد،خداوند اورادر زمرة ما محشور فرمايد. اى دعبل!هركه براى مصيبت جدّم حسين گريه كند،خداوند گناهان اورا مى آمرزد». سپس امام (ع) از جابرخاست و ميان ما واهل بيت خود پرده ای کشيد . وايشان را در پشت آن پرده نشانيد تا بر مصايب جدّشان حسين (ع) بگريند.سپس رو به من کرده، فرمود: ای دعبل! در رثای حسين (ع) مرثيه بخوان ؛ که تازنده ای، ياور و ستايشگر مايی.پس تا می توانی از ياری ما کوتاهی نکن .

دعبل گويد:من گريان شدم واشک از چشمانم سرازير شدو چنين خواندم :

« ای فاطمه ! اگر حسين را می ديدی که در کنار شطّ فرات با لب عطشان جان سپرده ، بر صورت خويش لطمه می زدی. واشگ چشمانت بر گونه هايت جاری می شد.

يا فاطمه ای دختر بهترين بندگان خدا برخيز وبر ماتم ستارگان (افول کرده) در بيابان (کربلا) نوحه و ندبه سرايی کن. »

تکريم اهل بيت عصمت وطهارت عليهِمُ السَّلام از شاعران متعهّد ، صرفاً به تمجيد لفظی يا إعطای درهم ودينارمحدود نمی شد.چه گهگاه پيشوايان معصوم(ع)عطايايی چون جُبة فاخريا لباس شخصی خود را که به زيور های معنوی آراسته بود، به آن ها می بخشيدند.

روايتی که شيخُ الطّايفه، در" أمالی"نقل فرموده،مُبيّن تکريم،حضرت ثامنُ الحُجَج(ع) از مقام شعر وشاعر ولايی" دعْبِل ِ بن علی خُزاعی"به همين شيوه است ؛ بنگريد:

« أخْبَرَ نٰا أبُو الْفَتْح، هِلالِ بْنِ مُحمَّدبْنِ جَعْفَرٍ الْحَفّار، قٰالَ : أخْبَرَ نا أبُو الْقٰاسِم ،إسْمٰاعيلِ بْنِ عَليِ بْنِ عَليِ الدِّعْبِلي، قٰالَ:حَدَّثنَي أبي أبُوالْحَسَن عَليِ بْنِ عَليِ بْنِ بُدَيْلِ بْنِ رَزينِ بْنِ عُثْمٰانِ بْنِ عَبْدُ الرَّحْمٰنِ بْنِ عَبْدُ اللهِ بْنِ زَيْدِ بْن وَرْقٰاء،أخُو دِعْبِلِ بْنِ عَليٍ الْخُزٰاعي(رَضيَ اللهُ عَنْهُ) بِبَغْدادِ ﺳَﻨَﺔإثْنَتَيْنِ وَسَبْعينَ وَمِائَتَيْن،قٰالَ:حَدَّثَنٰاسَيِّدي أبُوالْحَسَن عَليِ بْنِ مُوسَى الرِّضٰاعَلَيْهِ السَّلام بِطُوسٍ ﺳَﻨَﺔ ثَمٰانٍ وَ تِسْعينَ وَ مِاﺋﺔ، وَ فيهٰا رَحَلْنٰا إليْهِ عَلىٰ طَريقِ الْبَصْرَة، وَ صٰادَفْنٰا عَبْدُ الرَّحْمٰنِ بْنِ مَهْدي عَليلاً فَأقَمْنٰا عَلَيْهِ أيِامَاً، وَ مٰاتَ عَبْدُ الرَّحْمٰنِ بْنِ مَهْدي وَ حَضَرْنٰا جِنٰازَتَهُ، وَ صَلّىٰ عَلَيْهِ إسْمٰاعيلِ بْنِ جَعْفَر، وَ رَحَلْنٰا إلىٰ سَيِّدي أنَا وَ أخي دِعْبِل، فَأقَمْنٰا عِنْدَهُ إلىٰ اٰخِرِ ﺳَﻨَﺔ ِ مِائتَيْنِ، وَ خَرَجْنٰا إلىٰ قُم بَعْدَ أنْ خَلَعَ سَيِّدي أبُو الْحَسَنِ الرِّضٰا عَلَيْهِ السَّلاٰم عَلىٰ أخي دِعْبِل قَميصَاً خَزاً أخْضَر وَ خٰاتَماً ﻓِﺿَﺔً عَقيق، وَ دَفَعَ إليْهِ دَرٰاهِم ٌرَضَويَّه، وَ قٰالَ لَهُ يٰا دِعْبِلَ، صِرْ إلىٰ قُم فَإنَّكَ تُفيدُ بِهٰا. فَقٰالَ لَهُ إحْتَفِظْ بِهٰذاَ الْقَميصِ، فَقَدْ صَلَّيْتُ فيهِ ألْفَ ﻟَﻴْﻟَﺔ ، ألْفَ رَﻛْﻌَﺔَ، وَ خَتَمْتُ فيهِ الْقُرْآنَ أَلْفَ ﺧَﺘْﻤَﺔ.»4

ترجمه :« . . . أبُو الحَسن ، علیِ بن علی، برادر دِعْبِل خُزاعی در سال دويست وهفتاد ودو (هجری قمری) درشهربغداد نقل کردکه : در سال 198 هجری از راه بصره به قصد زيارت مولايم أبو الحسن علیِ بنِ موُسیَ الرّضا (ع) راه افتاديم . در راه با عبدُالرّحْمٰن بْنِ مهدی 5 که مريض (و - زمينگير) شده بود، برخورد کرديم. عَبدُ الرّحمن در همين سال در گذشت و ما در تشييع جنازة او حاضر شديم . إسماعيل بن جعفر، بر جنازة او نماز گزارد و آنگاه من وبرادرم "دعبل" به سوی مولايم ( علی بن موسی الرضا – ع ) حرکت کرديم و و تا آخر سال دويست (هجری قمری ) نزد آن حضرت مانديم . امام (ع ) به برادرم جُبّة سبزی از خَز انگشتری از عقيق ونقره و مقداری درهم رضوی که به نام (مبارک خودشان مزين بود) عطا کرده ، فرمود: ای دعبل ! بسوی قم برو که برای تو مفيد است . واين جامه را حفظ کن زيرا من، هزار شب در اين لباس ، هر شبی هزار رکعت نماز خوانده وهزار ختم قرآن کرده ام. پس ما به جانب قم حرکت کرديم. »

ادامه دارد . . . .

منابع :

1- مشهور است که وقتی " صالح بن مِرداس " امير شهر حَلَب ، شهر " مَعَرَّ ۀُ النُّعْمان را محاصره وبرای کوبيدن بُرج وباروی شهر ، منجنيق ها را برپاکرد، مردم حلب به شاعر مشهور وتوانای خطة خود ، يعنی "أبو العلاء مَعَرّی " متوسل شدند و ا و به مدد شعر بليغ و منزلت خود جلو خونريزی راگرفت وحلب را از آسيب دشمن نجات داد . ر . ج به : ياقوت حَمَوی ، مُعْجَم ُ الادباء ج1، ص 132

2- " مُوَشّح " و " زَجَل " ، نوعی تفنُّن وصنعت در شعر عربی است که هرچند به وسيلة شاعران ا ند لُس ا بداع گرديد، در ميان سروده های ديگر شاعران عرب هم مصاديق فراوان دارد . وخود بر دوقِسم است . در نوع اول کلمه ای که وزن شعر را بر هم زند ، در ا بيات سروده ها داخل نمی شود؛ ولی در نوع دوم، شاعر به اوزان معمول شعر عربی ملتزم نمی ما َند. سروده های شور انگيز " ابوبکر أبْيَضْ " از شاعران ا ندلسی تبار عرب در سدة ششم هجری از نمونه های بارز موَشَح شمرده می شود . که مؤلّف کتاب: " أُدَباءُ الْعَرَب" برخی از آن ها را نقل کرده است. ا بيات ذيل ُالاشاره از آن جمله است :

« اگر محبوب سرو قا متم نبود، نوشيدن باده در سبزه زاران پُر گُل برايم لذت بخش نبود.»

« او ، چونان کبکی می خرامد و با نگاهی آکنده از کرشمه وناز ، ما را به ورطة گناه می اندازد.»

« فرياد از ياقوت لب لعلش ، که در ورای آن دندان هايی سپيد ، چون تگرگ پنهان است .»

ر. ج به : پِطْروس بُستانی، " اُ دَباءُ العرب فی الاُندلس و عصر الانبعاث "،ص 71 ، يضاً : "الْموجَز "ج 4 ص 97

[1] - صَعاليک جمع صَعْلوک، به معنی دزد است . و به گروهی از شاعران وفارسان عرب جاهلی گفته می شود که از راه سرقت تأمين معاش می کردند و سروده های فاخری از خود به يادگار گذاشتند . مانند " عُروۀِ بن ِ الوَرْد ، مشهور به عُروَۀُ الصَّعٰاليک،که سرکردة دزدان وفردی شجاع وسخی بود. وهر وقت گروه سارقان پراکنده می شد آن ها را جمع وحمايتشان می کرد. لذا به لقب مزبور مشهورگرديد. ر. ج به : ا بو الفرج اصفهانی، الاغٰا نی ، ج 3 ص 72

4- شيخ طوسی ، امالی ، ج 1 ،ص 410

5- ا بو سعيد بصْری ، فقيه اهل بصره ، از حُفّاظ و راويان نا مدار سدة دوم هجری که روايات زيادی را نقل کرده است . ر. ج به : خير الدين زرکلی ، الاعْلام ، ج 3 ص 339