برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

انتظارِ انديشه امضاي آخر

زينب محمدي

عطش داشت. هرچه از چشمة علم مي‌نوشيد، تشنه‌تر مي‌شد.همسفرکتاب بود تا حتي اگر شده يك خط به علم سينه‌اش بيفزايد.

استادبزرگ اينبار براي آگاهي از افكار علمي مخالفان، لباس شاگردي ‌به تن كرده بود. شاگردي ناشناس در يك مدرسة اهل‌تسنن! استاد سني كتابي پربرگ داشت پر از رديه‌هاي گوناگون بر ضدشيعه. صفحه‌به‌صفحة كتاب نتيجه مي‌داد شيعه يعني كافر. شاگردان كه از درس استادشان به وجد مي‌آمدند،اين افكار را جرعه‌جرعه مي‌نوشيدند كه شيعه يعني كافر! اما ناشناس... .

ناشناس كه كتابِ سينه‌اش پر از جواب بود، براي پاسخ دادن به شبهه‌هاي استاد و روشن كردن ذهن شاگردان، به فكر فرو رفت. روزبه‌روز به استاد نزديك‌تر شد. خودرا همچون مريدي، مبهوتِ استاد نشان داد. روزها گذشت. ناشناس براىبهدستآوردنكتابِاستادلحظه‌شمارىمى‌كرد. مى‌خواستنوشته‌هاي آن‌رابادليلوبرهانردكند و ثابت كند شيعه يعني مسلمان حقيقي.

روز موعود فرا رسيد. «ببخشید استاد، مي‌شود چند روز كتاب شما را امانت بگيرم؟» استاد زيرك كه انگار جوابش از قبل آماده بود، بي‌درنگ گفت: «من نذر كرده‌ام كتابم را بيش از يك شب به كسي ندهم،‌ فقط يك شب!». ناشناس كه مي‌دانست تنها فرصتش همين است و بس، بي‌درنگ پاسخ داد: «چشم».

خدایا، فقط يك شب! چگونه مي‌شد آن كتاب را يك‌شبه نوشت؟ اما علامه حلّي، چاره‌اىنداشت. بايد از روي كتاب رونويسي مي‌كرد تا در زمان وسيع‌تري يكي‌يكي گره‌تهمت‌هايي را كه در آن كتاب بر تشيع زده بودند، باز كند. كتاب را گرفت و راه افتاد.درراهبازگشتبهخانهباخودمى‌انديشيد: چگونه؟! چگونه؟! چگونه؟!

پتوي سياهش را بر سر كشيد. سر بر بالش گذاشت تا چند ساعتي استراحت كند. آن شب تلاطمي در دل علامه بود. اضطراب، خواب را از چشمانش ربوده بود. كتاب را باز كرد و چند دقيقه‌اي صفحات را تعقيب كرد. «نه! نمي‌شود. فقط مي‌رسم از جاهاي مهم‌ترش يادداشت‌برداري كنم». بسم الله گفت و قلم را برداشت. هنوز چند صفحه‌اي ننوشته بود كه چشم‌هايش رفيق نيمه‌راه شدند. كتاب را كناري زد و برخاست. به حياط رفت تا صورتش را مهمانِ آب سرد كند و خواب را فراري دهد. دست به زانو زد تا از كنار حوض برخيزد. صداي در خانه بلند شد. با تعجب صدا زد: كيستي؟! صداي جواني را شنيد: مهمان نمي‌خواهي! علامه جا خورد. با خود گفت: امشب! خدا جان مهمان حبيبِ توست،‌ ولي حبيبِ من، امشب؟با گام‌هايي پر از دلواپسيِ زماني كه از دست خواهد رفت، پشت در رفت. در كه باز شد، چهرة مليح عربي منتظرِ بفرماييدش بود. علامه، مهمان‌نوازي را در خون داشت. سريع گفت: بفرماييد.

عرب آرام نشست. او هم نشست و مقداري نان و خرما در سفره گذاشت. شتاب و تلاطم را مي‌شد از چهرة علامه فهميد.عرب پرسيد: چه مي‌كني؟ علامه كه گويي منتظر اين سؤال باشد،معذرتي خواست و گفت: امشب سرم خيلي شلوغ است. بايد از روي كتابي رونويسي كنم. فقط همين امشب را وقت دارم. عرب با صدايي دلنشين گفت: اگر بخواهي كمكت مي‌كنم. علامه گفت: كار تو نيست. نمي‌تواني! عرب دوباره گفت: من حاضرم... . علامه گفت: نمي‌تواني. عرب گفت: امتحانم كن! علامه گفت: بنويس. عرب نوشت. الله اكبر!‌ تا به حال خطي به اين زيبايي نديده بود. گفت اگر بخواهي بهتر هم مي‌توانم بنويسم. نوشت. الله اكبر! اين يكي به مراتب زيباتر از خط قبلي است. بار ديگر اين جريان تكرار شد تا دل علامه قرار بگيرد... كه آري، اين ناشناس مي‌تواند... علامه كه انگار دلش آرام‌تر شده بود، رو به ناشناس گفت: خیلی خسته‌ام. یک ساعت مي‌‌خوابم. تو بنويس، اما حتماً مرا بيدار كني تا ادامه‌اش را بنويسم. حتماً مرا بيدار كني ها! ناشناس با محبت نگاهي كرد و گفت: بروبخواب!منتاهرجاكهتوانستممى‌نويسم. سر علامه كه به متكا نشست، خواب امانش نداد... .

نزديك اذان صبح شد.علامهسراسيمه ازخوابپريد. يادغريبهافتادوقولش. غريبه نبود. دلش ريخت.خانهراجست‌وجوكردواورانيافت. باخودگفت:پسكجاست؟حتماً مقداري نوشته، خسته شده، گذاشته و رفته. با يك دنيا نگراني سراغ كتاب رفت. صفحة نوشته‌ها را هم باز كرد. هر چه جلو مي‌رفت تعجبش بيشتر مي‌شد. الله اكبر!‌ ورق ورقِ كتاب روي برگه‌هاي دست‌نويس جا خوش كرده بود. دلش پر از شادي شد.غرق شادي بود كه ناگهان كنار صفحه آخر خشكش زد و بغضش تركيد. اشكش روي صفحه آخر كنار امضاي مرد عرب نشست«حجة‌بن‌الحسن».1

امام زمان (عج) فرمودند:«أمّاالْحَوادِثُالْواقِعَةُفَارْجِعُوافيهاإلىرُواهِّحَديثِنافَإنَّهُمْحُجَّتيعَلَيْكُمْوَأنَاحُجَّةُاللّهِعَلَيْكُمْ؛2در حوادثی که برای شما پیش می‌آید، نزد راویان حدیث مابروید. چون آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر شما».

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت:

1. نورالله شوشتري، مجالسالمؤمنين،ج1،ص573.

2.محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار،ج75،ص380.