برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

داستانِ انديشه - سنگ، شن، ماسه

 

علی صادقی‌سرشت

تنها صدايي كه در كلاس شنيده مي‌شد، سكوت بود.سي تا چشم فقط بهيك‌‌جاخیره شده بود.جعبه‌اي كه دستشبود،يك دنيا تعجب و سؤال را به ذهن بچه‌ها می‌آورد.

آرام جعبه را روي ميز گذاشت. سلام و روز به‌خيري گفت. دستش را داخل جعبه كرد و يك كوزة گلیِ دهان گشاد بيرون آورد. بار دوم چند تا قلوه سنگ به بزرگي یک مشت را یکی‌یکی از جعبه بيرون آورد و به آرامي داخل کوزه گذاشت. رو به شاگردانش كرد و پرسيد: به نظر شماکوزه پر شده؟ بچه‌ها كه انگار بيش از توجه، تعجب ذهنشان را پر كرده بود، دست‌جمعي گفتند: بله! پر شده. استاد بدون اينكه دربارة جواب بچه‌ها نظري بدهد، يك سطل ماسه از جعبه بیرون آورد و آن را روی قلوه سنگ‌های داخل کوزه ریخت. در حالي ‌كه كوزه را تکان ‌مي‌داد تا دانه‌های ماسه بین قلوه سنگ‌ها جاگير شوند،‌ پرسید: حالا چي؟‌ کوزه پر شده؟ دانش‌آموزان با ترديد گفتند: بله!استاد در بين سكوت بچه‌ها، دست داخل جعبه كردو یک سطل پر از شن بیرون آورد و با دقت آنرا داخل کوزه سرريز كرد. كوزه را به آرامي تكاني داد تا شن‌هابین قلوه‌سنگ‌ها و ماسه‌ها سُر بخورد و جا بگيرد.

سؤال و ابهام فضاي كلاس را پر كرده بود. استاد پرسيد: چه کسی می‌تواندبگوید نکتة آموزشي این كار چي بود؟ زرنگ كلاس كه براي همه چيز فلسفه‌اي داشت، اجازه گرفت و گفت: احتمالاً شما مي‌خواستيد به ما بفهمانید برنامۀ درسي ما هر چقدر هم که فشرده باشد، اگر سخت تلاش کنیم، می‌توانیم باز هم درس‌ها و كارهای بیشتری را در آن بگنجانیم. استاد از جایش بلند شد و چند قدمي زد و گفت: نه!

(شما چه فکر می‌کنید؟منظور آن استاد چه بود؟)

سپس ادامه داد: نکتة اين‌ کار اين بود كه اگر اول شن‌ها را مي‌ريختم، ديگر جايي براي ماسه‌‌ها در داخل كوزه نبود.اگر هم اول ماسه‌ها را مي‌ريختم، ديگر سنگ‌هاي بزرگ در داخل كوزه جايي نداشتند. پس اول بايد سنگ‌های بزرگ، سپس ماسه و دست آخر شن‌ها را داخل کوزه بريزیم، تا فرصت براي گذاشتن هر سۀآنها پيدا شود.

بچه‌هاي عزيز،در زندگيِ هر كسي، سنگ‌هاي بزرگ، همان اهداف اصلي و بلند‌مدتشهستند كه قبل از همه بايد آنها را تعيين كند و در كوزة عمرش بگذارد. ماسه‌ها همان اهداف ميان‌مدت و شن‌ها هم اهداف كوتاه‌مدت هستند، براي رسيدن به اهداف اصلي. آدم‌هايي كه كوزۀ زندگي‌شان را اول با شن و ماسه پر مي‌كنند، هيچ‌گاه فرصت براي فكر كردن و پرداختن به اهداف اصلي و بلند‌مدت‌شان پيدا نمي‌كنند و هميشه در زندگي مشغول حاشيه‌ها مي‌شوند و از اصل واساس، کنار مي‌افتند.

راستي! ما كوزه‌هاي عمرمان را چطور پر كرده‌ايم؟اهداف اصلي، ميان‌مدت و كوتاه‌مدت ما چگونه و بر چه اساسي معلوم شده؟