برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

هواپیمای چوبی

 

 

محمد حسني‌

«باباجون! ديگه داري كلافه‌ام مي‌كني، سمنان همين‌ جاست!» سعيد دوباره سرش رو يه چرخي دور خودش ‌داد و مثل اين چند وقت با يه حالت گيجي‌اي ‌گفت: «بابا! اينجا كه خيابونه،‌ كوچه‌س، خونه­س، سمنان کجاست؟» باباي سعيد مونده بود چي جواب بچة پنج ساله‌اش رو بده.

صداي قاشق و بشقاب فضاي اتاق رو پر كرده بود. سعيد با زور مي‌خواست نشون بده كه خيلي بزرگ شده و حسابي داره به مامان‌بزرگش كمك مي‌كنه. باباي سعيد در حالي كه داشت تو چيدن سفره كمك مي‌كرد رو به سعيد كرد و گفت: «سعيد جون بابا! اينجا تهرونه، تهرون. جايي هم كه صبح از اونجا اومديم اينجا سمنان بود سمنان.» سعيد كه داشت قاشق‌ها رو كنار بشقاب جا‌به‌جا مي‌كرد دست از كار كشيد و گفت: «بابا!‌ اينجا كه خونة مامان‌بزرگه! اينم اتاقشونه، راستي بابا تهرون كجاست؟» خلاصه، بابای سعید مانده بود که چه جوابی باید بهش بده.

چند روزي گذشت. پدر سعید كوچولو خيلي خوشحال بود. اگه شما هم جاي اون بودين حتماً خوشحال مي‌شدين. از طرف اداره‌شون، بليط سفر هوايي به مشهد مقدس هديه گرفته بود.

دو ساعتي مونده به پرواز، ساك‌هاشون رو جمع و جور كردن و كم‌كم به سمت فرودگاه راه افتادن.

اين بار اولي بود كه سعيد سوار هواپیما مي‌شد. سعید با كلي شور و شوق روي صندلي کنار پنجره نشست. چند لحظه بعد از اون كه هواپیما از زمین بلند شد و يه كمي از زمین فاصله گرفت، سعید سركي كشيد و از پنجره نگاهی به پایین انداخت؛ از آن بالا ساختمون­ها، خیابون­ها، درخت­ها، ... همه کوچيک به نظر می­رسیدن، يه مرتبه سعید با هیجان صدا زد: «بابا! بابا!» بابا که انگار توقع این فریادهاشو نداشت، با تعجب پرسید: «چیه، چی شده؟» با فرياد جواب داد: «بابا! بابا! سمنان اینه؟» بابا كه كمي جا خورده بود، به خودش اومد و با خوشحالی نگاهی از پنجره به پایین انداخت و گفت: «آخیش! آره باباجون، سمنان همینه.»

قصۀ بعضی­ از ماها هم، قصۀ همین سعید کوچولوست. اون تا وقتي سوار هواپیمای فلزی نشده بود و از اون بالا به پایین نگاه نکرده بود، نمی­تونست بفهمه که سمنان کجاست، تهران كجاست‌ ... به بعضي از ماها هم هر چی مي‌گن: بابا! دنیا محل گذره، مسافرخونه‌اس، جای موندن نیست، برای اون‌طرف باید بار و بُنِه برداريد، نمی­فهمیم چي می‌گن، فقط اون وقتي می­فهمیم که ما رو سوار هواپیمای چوبی می­کنن و به سمت قبرستان می­برن. اون لحظه است كه وقتي از بالای هواپیمای چوبی‌اي كه سوارش‌ايم، به پایین نگاه می‌کنیم، یه مرتبه تازه دوزاری‌مون جا می‌افته که «ای بابا! دنیا اینه! گذرا بودن و موقتی بودن دنیا اینه!»

امام علي (عليه‌السلام): «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا؛[1] مردم خوابند،‌ وقتي از اين دنيا مي‌روند بيدار مي‌شوند.»                                                                                         



[1] مجلسي،‌ بحارالانوار، ج4، ص 43، باب 5.