برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

معلمی که می‌نوشت سیری در آثار داستانی جلال آل احمد

پژوهشگر و نویسنده: ابوذر هدایتی

جلال آل احمد، ۴۶ سال زیست و در این مدت، سی سال نوشت. ثمره نگارش سی ساله او، 35 اثر بود که هر یک، دوست‌دارانی دارد. البته برخی دوستانش، پس از خلق برخی آثارش، او را پس زدند و از صف دوستان وی جدا شدند.

او شانزده سال داشت که نوشتن را آغاز کرد و ۲۲ ساله بود که نخستین داستانش را به نام زیارت نوشت و این آغاز راهی بود که تا پایان زندگی کوتاهش ادامه یافت. آل احمد در داستان‌هایش، به طبقه ستم­دیده جامعه نظر ویژه‌ای داشت، طبقه‌ای که از رفاه، بی­بهره و با امنیت، ناآشنا بودند و همواره با دشواری‌های گوناگون، دست و پنجه نرم می‌کردند.

سیمین دانشور، همسر آل احمد در این باره چنین نوشته است: «در نوشته­هایش هم که متوجه شده­اید، سر و کارش بیشتر با طبقات محروم اجتماع است و به کار طبقات مرفه، اگر هم­ دردی داشته باشند، چندان کاری ندارد».1

وی در داستان‌هایی چون مدیر مدرسه و نفرین زمین و نون والقلم، از بحران‌های اجتماعی یاد، و واقعیت‌های زمانه­اش را بیان می­کند. در داستان مدیر مدرسه، مدیری را می­بینیم که با رویدادهای گوناگون و با دشواری‌های برخورد با آموزگاران و ساختار آموزش و پرورش و شاگردان و والدین آنان، روبه­رو می‌شود.

در این داستان، هر حادثه­ای که رخ می­دهد، حاکی از آشفتگی است. وقتی معلمی با خودروی امریکایی تصادف می‌کند، گویی نویسنده می‌خواهد از آثار ویرانگر غرب بگوید که با آموزگار غرب­زده چه می‌کند.

در جایی دیگر از این داستان، از معلمی یاد می‌شود که به دلیل مسائل سیاسی بازداشت می­شود و مدیر مدرسه به خودش می­گوید: «چرا حالیش نکردی که بی‌فایده است؟»2

در این داستان، ناامیدی و درماندگی به چشم می­آید. گویی مدیر مدرسه تا مرز پوچی پیش رفته است. با وجود این، مدیر باز هم نمی‌خواهد تن به سیاست‌های حاکم بدهد و یک عنصر بی‌خاصیت باشد. از این رو خود را سرزنش می­کند که چرا او را حالی نکردی. او می‌خواهد به مبارزه ادامه بدهد و خودش باشد، ولی افسوس که برخی وقت­ها، بار رنج­ها و سختی­ها، بیش از توان اوست.

در جهان داستان آل احمد، سهم زن ناچیز نیست. او در برخی داستان­هایش، نقش‌های اول را به زنانی سپرده است که رنج را می‌فهمند و برای رهایی از رنج می­کوشند، هر چند که ‌گاه این کوشش‌ها، به دور از انسانیت و انصاف است.

در داستان «بچه مردم» که یکی از داستان‌های خوش­ساخت وی به شمار می‌آید و در میان دیگر داستان‌هایش، خواندنی‌تر است، با زنی آشنا می‌شویم که می‌خواهد برای بقای زندگی دوم خود، بچه‌ای را سر راه بگذارد که حاصل زندگی اول اوست.

«خُب من چه می­توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی­ام بود که طلاقم داده بود و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه می­کرد؟ خب من هم می­بایست زندگی می‌کردم. اگر این شوهرم هم طلاقم می‌داد، چه می‌کردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم».3

با این­که زن تصمیم گرفته بچه­اش را از زندگی­اش براند، ولی عذاب وجدان او را در مشت خود گرفته است. هر یک از این پرسش‌های زن، نشانه عذابی است که او را آزار می­دهد، ولی سرانجام وسوسه زندگی آسوده با مرد دوم زندگی‌اش، او را به این نتیجه می‌رساند که باید بچه خردسالش را سر به نیست کند.

در دو مجموعه داستان دیگر او، به نام­های «دید و بازدید» و «از رنجی که می­بریم»، قلم آل احمد به مرز شکوفایی می­رسد و گفت­وگو­های خوبی برای شخصیت­های داستانی نوشته می‌شود که هر یک از این گفت‌و‌گو‌ها، نشانه ظهور نویسنده‌ای توانا در دوره اوست.

مردمی که در این دو اثر وارد جهان داستان آل احمد شدند، مردمی رنجورند که صدای اندوه‌شان را می‌شود در لابه­لای رویدادهای داستانی شنید. او در داستان‌هایش، غم شخصیت‌ها را آشکار می‌کند، به گونه‌ای که مخاطب از وجود این همه دشواری‌ می‌رنجد و دل برای شخصیت­های داستان می­سوزاند.

او پس از ترجمه آثاری از داستایوسکی و سار‌تر و آلبر کامو، مجموعه داستان دیگری، به نام «سه تار» منتشر می‌کند. در این مجموعه با مردم ساده­ای رو­به­رو هستیم که به ناچار با شرایط ناهنجار زندگی کنار می‌آیند، گویی دیگر قرار نیست برای رهایی از رنج، از جان و دل مبارزه کنند. از این رو، آدم‌های این مجموعه داستان، شکست را می‌پذیرند.

آل احمد در داستان سه تار، زندگی جوانی را ترسیم می‌کند که پس از سال­ها به آرزویش می­رسد که داشتن سه تار است، ولی او در درگیری با مردی متعصب، سه تارش به زمین می­افتد و می‌شکند و او که نمی‌داند چگونه این اتفاق افتاد، درمانده، به آرزوی بر باد رفته­اش می­نگرد.

در داستان «زندگی که گریخت»، باربری را می‌بینیم که پس از رو‌زها تلاش، کاری برای خودش دست و پا می­کند، ولی زیر سنگینی بار تاب نمی‌آورد و جان می‌دهد.

در مجموعه داستان «زن زیادی»، شخصیت­هایی متولد شده­اند که وسوسه­های انسانی را نشان می­دهند و به دنبال ترحم اطرافیانشان هستند. آل احمد در داستان «جا پا» چنین می­نویسد: «به خودم می‌اندیشیدم که زیر لباس‌هایم می‌لرزیدم و از سرما می‌گریختم و به خودم سرکوفت می‌زدم که: می‌بینی؟ احمق! همه­شون خوش و گرمن. از دهن همه­شون مثل اسب، بخار بیرون می‌زنه، می‌بینی؟ می‌بینی پاهاشونو چه محکم ورمی دارن؟ آره؟ تو چی می‌گی؟ تو، تو که داری از سرما زه می‌زنی. تو که داری جون می‌کنی و جا پام رو هیچی نمی­مونه، رو هیچ چی!... حتی رو برف!» 3

در این داستان نشان داده می­شود که چگونه سرخوردگی‌ها غلبه می­کند و بدبینی­ها شعله می­کشد و با این توجیه‌های کین­توزانه، بیزاری از مردم شکل می­گیرد.

 

پی نوشت­ها:

    1. 1.غروب جلال، سیمین دانشور، ص 14.
    2. 2.مدیر مدرسه، جلال آل احمد.
    3. 3. زن زیادی، جلال آل احمد.