برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

یک حکایت یک عمر - کمربند

محمد‌رضا آتشین‌صدف

کیف مدرسه را با عجله گوشه‌ای پرتاب کرد و بی‌درنگ به سمت قلّک کوچکش که زیر تخت خوابش بود، رفت. همۀ خستگی روزش را بر سر قلّک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه‌های قلّک، قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه بیرون رفت. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه کمربند می‌خواستم.

- کمربند؟!

- بله آقا. آخه فردا، روز تولد پدرمه.

- به به. مبارکه. چه جوری می‌خوای؟ چرمی باشه یا معمولی؟

پسرک چند لحظه فکر کرد. بعد گفت:

- فرقی نداره. فقط... فقط... دردش کم باشه.

نکته‌ها:

    1. 1.اگر خواستیم روزی از کمربندمان برای کودکمان استفاده کنیم، مواظب باشیم که هدیۀ خودش نباشد.
    2. 2.ای کاش وقتی کودک بودیم، این راه به فکر ما هم می‌رسید!
    3. 3.معلوم می‌شود که غیر از زیرپوش و جوراب، هدیۀ دیگری هم می‌شود برای روز پدر خرید.