برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

نهی از عُجب

یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) به نام بَزَنطی می‌گوید: حضرت رضا (علیه السلام) مرکبی برای من فرستاد و من سوار آن شدم و نزد آن بزرگوار رفتم. شب در خدمت آن حضرت بودم و نشسته بوديم تا اينكه مقداری از شب گذشت و چون مي‌خواست برخيزد به من فرمود: بعید می‌دانم که توانایی برگشت به مدينه را داشته باشی. عرض كردم: بلى، فدایت گردم. فرمود: امشب را نزد ما به سر ببر و به بركت خدا صبح كن. عرض كردم: فداى وجودت، چنين مي‌كنم. بعد از آن به کنیزشان فرمود: اى كنيز! فراش مرا براى او پهن كن و لحافى كه خودم در آن مي‌خوابم بينداز و بالش مرا زير سر او بگذار. بزنطی می‌گويد: من در نزد خود خيال كردم كه آنچه در اين شب به من رسيده، منزلتى است كه خدا براى من قرار داده؛ زيرا آن حضرت مرکب خود را براى من فرستاد تا سوارش شوم؛ فراش خود را پهن كرد و در لحاف و بالش او شب را به روز می‌آورم. هیچ‌کدام از اصحاب آن حضرت این توفیق نصیبشان نشده است. نزد خود اين خيال‌ها را مي‌كردم که آن بزرگوار فرمود: يا احمد! اميرالمؤمنين هنگام بیماری زيد بن صوحان به عيادت او آمد و او بدين سبب بر مردم فخر كرد؛ اما تو در نزد خود فخر نكن و براى خدا تواضع كن‏.

 

منبع:

صدوق، عیون اخبارالرضا، ج2، ص212.