برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

یک حکایت یک عمر - بهای یک لیوان شیر

 

محمدرضا آتشین صدف

پسرک فقیری بود، که با دست‌فروشی مخارج زندگی و تحصیلش را تامین می‌کرد. روزی متوجه شد که تنها، یک سکۀ ده ‌سنتی برایش باقی مانده است. او بشدت گرسنه بود؛ برای همین در خانه‌ای را زد تا کمی غذا تقاضا کند؛ اما وقتی دختر مهربانی در را باز کرد، پسرک خجالت کشید و فقط یک لیوان آب خواست. دختر که که متوجه گرسنگی او شده بود، یک لیوان شیر برای او آورد. پسرک شیر را خورد و پرسید: چقدر باید بپردازد؟ دختر گفت: که لازم نیست چیزی پرداخت کند.

سال‌ها بعد دختر جوان که حالا بانویی بود با دو سه بچۀ قد و نیم قد، به شدت بیمار شد، طوری که پزشکان محلی از درمان او عاجز شدند و او را به بیمارستان مجهزی در پایتخت معرفی کردند. دکتری برای بررسی وضعیت بیمار فراخوانده شد. وقتی دکتر برای معاینۀ او وارد اتاق شد، در همان نگاه اول زن را شناخت. از آن روز به بعد، با تمام دانش خود و امکانات بیمارستان، به درمان وی همت گماشت تا بالاخره پیروز شد و زن بهبود یافت.

سرانجام روز مرخص‌شدن زن فرا رسید. او با نگرانی، صورت‌حساب را برای تایید پیش دکتر برد. دکتر گوشۀ صورت‌‌حساب چیزی نوشت و آن را داخل پاکتی گذاشت و به دست او داد. زن از دکتر تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد. او از بازکردن پاکت واهمه داشت؛ مطمئن بود تا آخر عمر بدهکار خواهد شد. عاقبت دل به دریا زد و پاکت را باز کرد. گوشۀ صورت‌حساب نوشته شده بود:

بهای این صورت حساب، قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.

 

نکته‌ها:

1. تو نیکی می‌کن و در دجله انداز       که ایزد در بیابانت دهد باز

2. بسیاری از کسانی که امروز دارای موقعیت‌هایی رشک برانگیز هستند، روزی نیازمند یک لیوان شیر بوده‌اند.

3. شیر غذای بسیار مفیدی است!