برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

یک حکایت یک عمر - دیوار نامرئی

محمدرضا آتشین صدف

دانشمندی در وسط آکواریومی، دیواری شیشه‌ای قرار داد و آن را به دو قسمت تقسیم کرد؛ در یک طرف ماهی بزرگی گذاشت و در طرف دیگر ماهی کوچکی که غذای محبوب آن ماهی بزرگ بود. ماهی بزرگ او برای شکار ماهی کوچک، بارها به سویش حمله کرد، ولی هر بار با دیوار شیشه‌ای نامرئی، برخورد می‌کرد. پس از مدتی، او دیگر از حمله‌کردن دست برداشت. چند روز بعد دانشمند، شیشۀ وسط را برداشت و راه را باز کرد؛ ولی ماهی بزرگ همچنان به طرف ماهی کوچک نمی‌رفت.

 

نکته‌ها:

    1. 1.از دیوار شیشه‌ای دیگر خبری نبود اما حالا دیواری در ذهن خود ماهی بزرگ، مانعش می‌شد.
    2. 2.بسیاری از دیوارهایی که سد راه پیشرفت ما شده‌اند، ساختۀ ذهن خودمان هستند.
    3. 3.ماهی هم این قدر احمق، دیگر نوبر است.