برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

فاصلة بهشت تا جهنم

محقق : محمد حسني

 

نديده‌ بودش، اما آوازة خوبي‌هاي او سبب شده بود از عمق جان مريدش شود. صبح شد. نانواييِ محقرش را باز ‌كرد، اما نمي‌دانست كه آن روز چه چيز در انتظارش خواهد بود. مثل هميشه آتش را روشن كرد و خمير را مهمانِ دلِ داغِ تنور كرد تا نانِ گرم تحويل بگيرد. چند ساعتي گذشت. مشتري‌ها يكي‌يكي مي‌آمدند و مي‌رفتند. در اين بين، غريبه‌اي گرسنه وارد شد. رو به نانوا كرد و از تنور پر از نان‌هاي گرمش يك نان براي رضاي خدا طلب كرد. نانوا سرش را كه از تنور درآورد، چشمش را به صورت پيرمرد دوخت. هنوز كامل آب دهانش را قورت نداده بود كه دهان به‌ ناسزا گشود و هر چه لايق خودش بود، نثار پيرمرد خشكيده تن كرد. پيرمرد منتظر نماند هنرنمايي نانوا تمام شود؛ سر به زير انداخت و رفت.
يكي از مشتري‌ها كه از تعجب شاخ درآوره بود، با صدايي لرزان به نانوا گفت: مگر او را نمي‌شناختي؟ پاسخ داد: او هم گدايي بود مثل بقية گداهاي شهر. مشتري كه انگار آرام‌تر شده بود، ادامه داد: او فلاني است. عارف پرآوازة شهر و استاد عرفان!
نانوا يك‌مرتبه سرش داغ‌تر از تنورش شد. عجب! او مرادش بوده و او اين‌گونه رفتار كرده! سراسيمه از مغازه بيرون دويد. دوان دوان خود را به نزديكي پيرمرد رساند. تمام ادبش را خرج كرد و هر چه در توان داشت بكار برد تا بلكه بتواند يك عذرخواهي در شأن آن بزرگ‌مرد كرده باشد. اما پيرمرد زبان در كام نمي‌چرخاند. نانوا كه دست‌پاچه شده بود، با حالت التماس از او خواست تا منت بر سرش گذارد و سر سفرة طعامش حاضر شود. باز هم سكوت جوابش بود. نانوا كه انگار خود را حسابي مديون كسي مي‌ديد كه روزها از وصف خوبي‌ها و كرامت‌هايش شنيده بود و حال اين‌گونه به او بي‌ادبي كرده بود، به او گفت: منت بر من بگذار و شبى در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى‌كنى، مردم بسيارى را اطعام كنم. پيرمرد پذيرفت.
شب فرا رسيد. ميهمانى عظيمى برپا شد. صدها نفر از مردم محله وارد خانة نانوا شدند. سفره‌اي از اين سر خانه تا آن سر پهن شد و از خوراكي‌هاي لذيذ پر شد. نانوا حسابي به خرج افتاده بود. صد ديناري هزينه كرده بود تا به شكرانه حضور مرادش در خانة خود جماعتي را سير كند و افتخاري هم نصيب خود نمايد كه شبي را ميزبان مردي الهي بوده است.
سر سفره، اهل دلى كنار پيرمرد عارف نشست و رو به او گفت: يا شيخ! نشان دوزخى و بهشتى چيست؟ شيخ پاسخ داد: دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى‌دهد؛ اما براى پيرمردي كه بنده ناتوان و بيچاره اوست، صد دينار خرج مى‌كند!