برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

انتظار اندیشه - لحظه به لحظه با یار

محقق :زينب محمدي (پژوهشگر و فعال حوزه رسانه)

 


شب چادر سياهش را روي زمين كشيد. علامه از شهر بيرون زد. باز شب جمعه‌ فرا رسيده بود و زمان سفر شبانة او. مثل دفعه‌هاي قبل بدون همراه، به دل تاريك بيابان زد و در هر قدم، قلبش به عشق زيارت مولايش حسين (ع) تپش‌ها را شماره مي‌كرد.
مثل اين وقت‌ها، دوري راه را با پرداختن به افكار آسماني پر مي‌كرد. از تامل در باب عظمت پروردگار و حقارت انسان گرفته تا تفكر در باب فضايل و عظمت اهل بيت (ع م). آن‌قدر غرق در پيچ و خم افكارش بود كه نفهميد غريبة جاده كي و چگونه همسفرش شد! داشتن همراهي خوش‌سخن و عالِم در دل آن‌شبِ تاريك، غنيمتي بود كه همچون علامه قدر آن را خوب مي‌دانست. از هر دري با غريبه سخن مي‌گفت. كم‌كم متوجه شد اين نا‌آشنا گويي با بقيه فرق دارد. انگار واژه‌ واژه‌ كلامش بوي فهم مي‌دهد و شعور. انگار جمله‌هايش در نهايت معنا و درايت بيان مي‌شود. حس غريبي در وجود علامه چنگ مي‌زد. سمت و سوي گفت‌وگو را به مسائل علمي برد. همان مسائلي كه مدت‌ها بود گوشة ذهنش تلنبار شده بود و دنبال فرصتي بود تا از عالمي بپرسد. شروع به پرسيدن كرد. هر چه مي‌پرسيد تعجبش بيشتر مي‌شد. جواب‌هاي غريبه آماده و پخته بود. گويي كسي از قبل جواب‌ها را برايش بازگو كرده بود كه آن‌قدر سريع و متين پاسخ مي‌داد.
بيابان تاريك بود و مسير تاريك‌تر. اما دل علامه از اين همسفر روشن ضمير روشن شده بود. به يك‌باره ابهامي با تحير به جان او افتاد: «به راستي اين غريبه كيست؟ در كجا درس خوانده؟ چطور بر اين مسائل تسلط پيدا كرده است؟ ». هر لحظه يك سؤال ذهن او را به اين سو و آن سو مي‌كشيد.
فرصت را غنيمت شمرد و به پرسيدن ادامه داد. پرسيد و پرسيد و آن‌قدر كه گويي تشنه‌اي در كوير به آبي گورا رسيده. حس احترام به غريبه جان علامه را پر كرده بود كه سر يك سؤال ذهن علامه توقف كرد. مطلبي كه ناشناس در پاسخ گفت، مخالف اصول و قوعدي بود كه او بر طبقش فتوا مي‌داد. با تعجب گفت: «اين مطلب شما قابل قبول نيست، حديثي طبق اين فتوي نداريم». لبخندي مليح گوشة لبان غريبه جا خوش كرد و با مهرباني گفت: «شيخ طوسي در تهذيب حديثي در اين‌باره آورده است». علامه كه گويي جواب را قبول نداشت گفت: «خير!‌ من ياد ندارم كه چنين حديثي از علامه روايت شده باشد». غريبه كه آرامش در كلام و صدايش موج مي‌زد، پاسخ داد: «از اول آن نسخه كه داري، اين تعداد صفحه ورق بزن، به فلان خط كه در صفحه فلان مي‌رسي، اين مطلب آمده است». چشمان علامه را كه كنار سكوتش مي‌گذاشتي، مي‌توانستي معني شگفت‌زدگي و احترام را از آن برداشت كني. نگاهش چند لحظه‌اي به چهرة جوان عرب دوخته شد و در فكرِ آشفته اش، اين افكار در رفت‌ و ‌آمد بود كه خداوندا!‌ او كيست؟ عظمت چشمانش وامدار چيست؟ اين همسفر از كجا آمده و نشانش را در كدام محفل علمي بايد جست؟... يعني ممكن است... . رعشه‌اي خفيف مهمان تن علامه شد. در يك لحظه رشتة افكارش پاره شد. يعني ممكن است او همان گم‌گشته‌اي باشد كه سال‌هاست به عشق ديدارش... . رعشه آن‌قدر شد كه تازيانه از دستش افتاد. تاب از كف داد و پرسيد: «آيا در زمان غيبت، ديدار امام عصر (ع) ممكن است؟». ناشناس خم شد و تازيانه را از زمين بلند كرد. قلب علامه تند تند مي‌زد. منتظر شنيدن پاسخ بود. غريبه تن راست كرد و تازيانه را در ميان دستان علامه نهاد. نگاهي با معنا به چهره بي‌قرار علامه كرد و با آرامش پاسخ داد: «چطور نمي‌شود و حال آنكه الان دستانش در ميان دستان توست».
علامه، پاسخ را كه شنيد بي‌تاب شد. استجابت دعاي سال‌ها «مَتي تَراني و نَراك» را پيش ديدگانش مي‌ديد. بي‌اختيار از بالاي مركب به زير افتاد تا لبانش را به قدم حضرت متبرك كند. مانند شيدايي ديوانه به خود مي‌پيچيد و غرق از مستي لحظة ديدار شده بود. اشك‌ها كار او را براي ديدن حضرت خيلي سخت كرده بودند. انگار چشمي است كه همين الان جوشيدن گرفته و... . عشق حضرت امانش نداد و بعد از اندك زماني كنار خورشيد زيبايي‌ها از هوش رفت.
چشمانش كه باز شد، يك دنيا حسرت مقابل ديدگانش نشسته بود و ديگر هيچ. حسرت رفتن غريبه‌اي ناشناس كه از همة شناس‌هاي كل زندگي‌اش شناس‌تر بود.
آن شب باورنكردني به سر آمد. به خانه بازگشت. آرام كه گرفت، كتاب تهذيبش را برداشت و گوشه‌اي قرار گرفت. تعداد صفحه و خط را شمرد، آري حديث درست همان جاي صفحه كه آدرس را شنيده بود، قرار داشت. قلم را به دستان لرزانش گرفت و گوشة صفحه كنار آدرس حديث نوشت: اين همان حديثي است كه مولايم حجت بن الحسن به من نشاني‌اش را فرموده. قلم را كه زمين گذاشت، چشمش به تازيانة كنار دستش افتاد. تازيانه را آرام برداشت، بوييد و بوسيد و به دست گذاشت. چه عطر غريبي مي‌داد آن تازيانه كه بوي نرگس داشت.
منابع:
1. جلالي عزيزيان، حسن ؛ نگاه سبز؛ دفتر نشر مصطفي.
2. ملبوبي، محمد‌باقر ؛‌ الوقايع و الحوادث؛ انتشارات دار‌العلوم.
3. حسيني، سيد نعمت الله؛ مردان علم در ميدان عمل؛ ق‍م‌: ان‍ت‍ش‍ارات‌ اس‍لام‍ی‌ (۱۳۷۱).