برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

آیت مجاهدان


گفته‌ها و نکته‌هایی از زندگی شهید چمران به‌مناسبت 31 خرداد، سالروز شهادت ایشان

 

    • «از 15سالگی در درس تفسیر مرحوم آیت‌الله طالقانی در مسجد هدایت و همچنین درس فلسفه و منطق استاد مطهری شرکت می‌کردم و بیشتر آموزش‌های ایدئولوژیک را از آقای طالقانی و جلسات انجمن‌های اسلامی آن وقت فرا گرفتم». در روزگاری که فضای دانشگاه‌ها مانع حرکت‌های اسلامی بود و گروه‌های سیاسی منحرفی مثل حزب توده، با حرکت‌های دینی در دانشگاه‌ها مخالف بودند، جوانان بیداری چون چمران متعهدانه در پی آموختن و سپس احیای ارزش‌های اسلامی و معنوی برآمدند.
    • «اي مادر، هنگامي كه فرودگاه تهران را ترك مي‌گفتم، تو حاضر شدي و هنگام خداحافظي گفتي: مصطفي، من تو را بزرگ كردم و با جان و شيرۀ خود تو را پرورش دادم و اكنون كه مي‌روي از تو هيچ نمي‌خواهم و هيچ انتظاري ندارم، فقط يك وصيت مي‌كنم و آن اينكه خداي بزرگ را فراموش نكن».

«اي مادر، بعد از 22 سال به ميهن عزيز خود باز مي‌گردم و به تو اطمينان مي‌دهم كه در اين مدتِ دراز حتي يك لحظه خدا را فراموش نكردم. عشق او آن‌قدر با تار و پود وجودم آميخته بود كه يك لحظۀ حياتم بدون حضور او ميسر نبود».

اين دست‌نوشته را دكتر چمران در نخستين روز ورود به تهران خطاب به مادرش نوشت و هيچ‌گاه هم به او نداد.

 

    • «ما هر انساني را با حركتش مي‌سنجيم. شما مي‌دانيد در طول تاريخ كساني هستند كه مي‌آيند و مي‌روند و تمام مي‌شوند. در طول تاريخ از اين افراد زياد ديده‌ايم، اما انسان‌هاي ديگري مي‌آيند كه حركتي ايجاد مي‌كنند، مثل نبي اكرم (ص‌). اين مرد بزرگ حركتي كرد كه قرن‌ها و هزارها سال پس از او، هر روز و همه روز، به قدرتش افزون‌تر مي‌شود. اين انسان‌ها مهمند. اين انسان‌ها ارزش دارند. امام امت ما در عداد اين رهبران بزرگ است». شهيد چمران شيفته و شيداي امام بود و ويژگي ايشان را تصرف قلب‌ها و جان‌ها مي‌دانست.

 

    • «خدايا، خسته و شكسته‌ام. نیز مظلوم از ظلم تاريخ، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل توفان حوادث، نااميد در برابر افقی مبهم و مجهول، تنها، بي‌كس، فقير در كويرِ سوزانِ زندگي، محبوس در زندانِ آهنينِ حيات. دل غم‌زده و دردمندم آرزوي آزادي مي‌كند و روح پژمرده‌ام خواهش پرواز دارد... . اي خداي بزرگ، تو را شكر مي‌كنم كه راه شهادت را بر من گشودي و دريچه‌اي پر افتخار از اين دنياي خاكي به سوي آسمان‌ها باز كردي و لذت‌بخش‌ترين اميد حياتم را در اختيارم گذاشتي». مناجات‌هاي او همه از روح بلند و ستيغ ستايش‌برانگيز انديشه‌اش برمي‌خاست. روحش پرفتوح باد.

 

شمع

خاطر‌ه‌اي از غاده چمران(همسر شهيد چمران)

يك شب يكي از دوستانمان براي عيادت بابا آمد به خانه‌مان و موقع رفتن، دم در تقويمي از سازمان اَمل به من داد و گفت: هديه است.

شب در تنهايي همان‌طور كه داشتم می‌نوشتم، چشمم رفت روي اين تقويم. ديدم برای دوازده ماه، دوازده نقاشي دارد كه همه‌شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آنها نبود. يكي از نقاشي‌ها زمينه‌اي كاملاً سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع كوچكي می‌سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين نقاشي به عربي شاعرانه‌اي نوشته بود: «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود». همان كسي كه به دنبال نور است، كسي مثل من. آن شب تحت تأثير اين شعر و نقاشي، خيلي گريه كردم. انگار اين نور همة وجودم را فراگرفته بود، اما نمي‌دانستم چه‌كسي اين را كشيده است.

بالاخره يك روز همراه يكي از دوستانم به مؤسسه امل رفتم. در طبقه اول مرا به آقایی معرفي كردند و گفتند ايشان دكتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم. فكر مي‌كردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند، بايد آدم خشني باشد، حتي می‌ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير كرد. دوستم مرا معرفي كرد و مصطفي با تواضع خاصي گفت: «شماييد؟ ‌من خيلي سراغ شما را گرفتم. زودتر از اين‌ها منتظرتان بودم». مثل آدمي كه مرا از مدت‌ها قبل می‌شناخت، حرف می‌زد. عجيب بود! به دوستم گفتم: مطمئني دكتر چمران اين است؟ مطمئن بود! مصطفي تقويمي آورد. نگاه كردم و گفتم: من اين را قبلاً ديده‌ام. مصطفي گفت: «همة تابلوها را ديديد؟ از كدام بيشتر خوشتان آمد؟».

گفتم: شمع. شمع خيلي مرا متأثر كرد. توجه او سخت جلب شد و با تأكيد پرسيد: «شمع؟! چرا شمع؟». من خودبه‌خود گريه كردم و اشكم ريخت. گفتم: نمی‌دانم. اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست، من فكر نمی‌كردم كسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد. پرسيدم اين را كي كشيده؟ من خيلي دوست دارم ببينمش و با او آشنا شوم. مصطفي گفت: «من!».

بيشتر از لحظه‌اي كه چشمم به لبخند و چهره‌اش افتاده بود، تعجب كردم! گفتم: شما كه در جنگ و خون زندگي می‌كنيد، مگر می‌شود؟ فكر نمی‌كنم شما بتوانيد اين‌قدر احساس داشته باشيد!