برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

مردی که در آسمان ها پرواز می‌کرد!

 

نگاهی کوتاه به زندگی خلبان شهید عباس بابایی

سید حمید مشتاقی نیا

از تولد تا عروج

عباس بابایی در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. در سال 1348 در حالی که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود، داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن دوره آموزشی مقدماتی خلبانی، جهت تکمیل دوره، به کشور آمریکا اعزام گردید. در این مدت، دوره آموزشی خلبانی هواپیمای شکاری را با موفقیت به پایان رساند و پس از بازگشت به ایران، در سال 1351 با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد. شهید بابایی در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کرد و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد. وی در نهم آذرماه 1362، ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد. سرانجام در تاریخ هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.

می دوید تا شیطان را از خود دور کند!

در دوران تحصیل در آمریکا، روزی در بولتن خبری پایگاه ریس که هر هفته منتشر می‌شد، مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود:

" دانشجو بابایی ساعت 2بعد از نیمه شب می‌دود تا شیطان را از خودش دور کند. "

من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: چند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا کلنل باکستر، فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می‌گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم او گفت در این وقت شب برای چه می‌دوی ؟ گفتم خوابم نمی آمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم مسایلی در اطراف من می‌گذرد که گاهی موجب می‌شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم. آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می‌خندیدند ؛ زیرا با ذهنیتی که نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار مرا درک کنند. راوی خلبان آزاده تیمسار اکبر صیاد بورانی.

هم اتاقی بی بند وبار!

عباس در دوران تحصیل در آمریکا در یک اتاق سی متری زندگی می‌کرد. جوانی با او هم اتاق شده بود که تقید مذهبی نداشت و علاوه بر نصب تصاویری از هنرپیشه‌های زن آمریکایی بر دیوار، شیشه‌های مشروبات الکلی را در جای خود نگه داری می‌کرد. عباس بابایی با او به توافق رسید که اتاق را با طناب به دو نیم تقسیم کنند و او به قسمت مربوط به عباس پا نگذارد.

مراقبت و توجه عباس باعث شد که آن فرد پی به رفتار اشتباه خود ببرد و تحت تأثیر صحبت‌های عباس از کارهای خود دست بکشد. بعد از مدتی آن دو با کمک هم موکت‌های اتاق را شستشو دادند. آن طناب نیز برای همیشه برداشته شد.

(راوی تیمسار خلبان روح الدین ابوطالبی)

خلبان شدن ما با عنایت خداوند بود!

عباس بابایی خاطره‌ای را از دریافت مدرک تحصیلی خود در آمریکا نقل کرده که تکرار آن نیز همواره شیرین و شنیدنی است:

دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود؛ ولی به خاطر گزارش‌هایی که در پرونده خدمتی‌ام درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند؛ تا سرانجام روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من مقابل او روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از سوال‌های ژنرال بر می‌آمد که نظر خوبی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت؛ زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران بر گردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم. وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم کاش در این جا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست. همین جا نماز را می‌خوانم. انشالله تا نماز تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که در آن جا بود به زمین انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم و یا بشکنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه می‌دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می‌نشستم از ژنرال عذرخواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که ساعت‌هایی معین از شبانه روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.

ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این طور نیست ؟ پاسخ دادم: بله همین طور است.

او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت من خوشش آمده است. با چهره‌ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت:

به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. من برای شما آرزوی موفقیت دارم.

من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم. (راوی سرهنگ ولی الله کلاتی)

با استفاده از کتاب پرواز تا بی نهایت. عقیدتی سیاسی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران