برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

موضوع انشا: فصل بهار مرتضی کاردر

کلاس پنجم ابتدایی بود و کابوسی به نام امتحانات نهایی، که برای نخستین بار با آن مواجه می‌شدیم و فکر می‌کردیم خیلی مهم است. امتحان‌ها یکی پس از دیگری می‌گذشت و من همه را با موفقیت می‌گذراندم، تا رسیدم به امتحان انشا. سه موضوع برای انشا داده بودند که دوتای آنها را درست یادم نیست. اما یادم هست که یکی از آنها دربارة فصل بهار بود. من هم که از بچگی اهل کارهای سخت نبودم، همین بهار را که راحت‌تر و دم‌دست‌تر بود، انتخاب کردم. انشایی نوشتم قریب به این مضامین که بهار خوب است و همه جا سبز می‌شود و درخت‌ها از خواب زمستانی بیدار می‌شوند و شکوفه می‌دهند و ... . چون خیلی منظم و سر خط و بدون کثیف‌کاری و کاملاً باز‌‌ می‌نوشتم، برگه‌ام همین جاها تمام شد. آن زمان هنوز برگة اضافه و چیزهای این‌جوری رایج نبود، یا اگر بود، من بلد نبودم و همان جا برگه‌ام را تحویل دادم. نتایج امتحانات نهایی که آمد، همۀ درس‌ها را 20 گرفته بودم جز انشا... .

بعد از امتحانات نهایی، باید در آزمونی شرکت می‌کردم که برگزیدگان آن راهیِ مدارسِ خاصی می‌شدند که ویژۀ تیزهوشان و استعدادهای درخشان بود! و دو سه شعبه در مازندران داشت که یکی از آنها در شهر ما (آمل) بود. تمام دانش‌آموزانِ درس‌خوانِ مرکز و غربِ مازندران از بابلسر تا رامسر در آنجا امتحان می‌دادند. رقابت برای راه‌یابی به این مدرسه بسیار فشرده بود و برای مدیران مدارس افتخار و امتیازی بود که دانش‌آموزی از مدرسة آنها بتواند وارد این مدرسه شود. از بدِ حادثه، من، نه تنها شاگرد اول کلاس بودم، که شاگرد اولِ همة‌ کلاس‌های پنجم مدرسه و به عبارتی دانش‌آموز شمارة یک مدرسه هم بودم و مدیر محترم مدرسه دو تا معلم کلاس پنجم گماشته بود که روی مخ من کار کنند، تا بتوانم در آن آزمون موفق شوم. آن آزمون، شرط معدل هم داشت و بیست و پنج صدم کمتر و بیشتر کلی توفیر می‌کرد و ممکن بود کار طرف را یکسره کند.

نتایج امتحانات نهایی آمد و من همۀ درس‌ها را 20 گرفته بودم، جز انشا که شده بودم 14. نمرۀ 14 معدلم را کلی پایین می‌کشاند و شانسم برای راه‌یابی به آن مدرسه بسیار پایین می‌آمد. داشتم سکته می‌کردم. اصلاً تا آن زمان در هیچ درسی 14 نگرفته بودم. نمرة 14 نه برای خودم، بلکه برای معلم و مدیر مدرسه‌مان هم باورکردنی نبود. مدیر مدرسه ـ بی‌آنکه بدانم ـ برایم تقاضای تجدید نظر داده بود و در عین حال از لابی‌های مدیریتی نیز استفاده کرد و با مسئول دایرة امتحانات آموزش و پرورش هم صحبت کرد که در تصحیح دوبارة برگة من عنایات لازم را مبذول کنند. نمرة انشای من داشت تبدیل می‌شد به بحران ملی! همان روزها یک بار اتفاقی رفتم مدرسه. دیدم که همة حاضران در دفتر مدرسه از مدیر و معاون و دفتردار و آبدارچی دارند دربارة‌ نمرة انشای من صحبت می‌کنند. با اینکه هنوز بهت‌زده بودم، کلی کیف کردم... .

رایزنی‌های آقای مدیر نتیجه داد و نمرة انشای من شد 18و معدلم شد 86/19. در آن آزمون هم قبول شدم و به آن مدرسه راه یافتم و... . اما از همان زمان با خودم عهد کردم که دیگر دربارة بهار ننویسم. در تمام سال‌های راهنمایی و دبیرستان هیچ‌گاه موضوع انشای بهار را انتخاب نکردم. بارها و بارها،‌ موضوعات دشوارتر و سخت‌تر را انتخاب کردم تا عهد خودم را نشکنم و دربارة بهار ننویسم. یادم هست یک‌بار در دبیرستان معلم سه موضوع انشا داده بود: یکی دربارة بهار و دیگری دربارة ملی شدن صنعت نفت. همة بچه‌های کلاس دربارة ‌بهار نوشتند، جز من که در عرض یک هفته چند صد صفحه دربارة قراردادهای نفتی گس گلشاییان و ویلیام ناکس دارسی و مصدق و کاشانی و بقایی و ... خوانده بودم تا بتوانم انشایی درست دربارة ملی شدن صنعت نفت بنویسم و دربارة بهار ننویسم.

حالا شانزده هفده سال از آنها روزها گذشته است و من همچنان بر عهد کودکی‌ام استوار باقی مانده‌ام.

این بود انشای من دربارة بهار.