برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

نظام آموزشی به مثابه وظیفه

محقق: مرتضي ارشاد (نویسنده و فعال حوزه رسانه)

 

هر فردی در نظام آموزشی ما، در ابتدای ورود و شروع فعالیت خود، مکانیسم آموزشی را به طور جدي نقد مي‌كرده و چنين می‌پنداشته است كه بايد در نظام آموزشي تجديد نظر شود. اما با گذشت زمان این فرآیند برای او هم عادی و بدیهی شده یا ناسازگاری خود را با محیط کم نموده و به همان فرآیند قدیمی دست زده است.
فرآيند آموزش روشمند، كه برای انتقال یک دانش از فردی به فرد یا افراد دیگر است، همواره بررسي مي‌شده است. آموزش در دو سطح می‌تواند خود به موضوع تحقیق تبدیل شود: سطح اول، نظام آموزشی است و سطح دوم، مکانیسم های آموزشی در فرآیند یادگیری بینافردی.
منطق نظام آموزشی همواره یک دسته از اصول را اساس خود فرض می‌گیرد و ترکیب و شمایل آموزش را بر اساس اولویت‌دهی بر این امر سامان می‌دهد. تفاوت هايی که در مکانیسم‌های آموزشی مختلف دیده می‌شود یا حتی در سطح نظام‌های آموزشی به چشم می‌آید، خود بر‌گرفته از این تفاوت در دسته‌بندی‌های اساسی است.
تفاوت در اساس‌های نظام آموزشی، علاوه بر مؤلفه‌های پیشرفت در امور و روش‌های یادگیری، می‌تواند برگرفته از شیوه‌های متفاوت فرهنگی و اجتماعی نیز باشد. مثلاً نظام آموزشی که در میان عشایر شکل گرفته است، بر اساس معیارهای متفاوت از آنچه نظام آموزش روستایی و یا شهری را ایجاده کرده، به‌وجود آمده است.
تفاوت‌های نظام آموزشی تنها بر این شکل کلی اکتفا نمی‌کند.
بارزترین نوع این تفاوت‎ها را می‌توان در تفاوت میان دروس علوم انسانی و علوم تجربی و ریاضیات و هنر مشاهده کرد؛ جایی که بنا بر مادة خام تدریسی، می‌بایست اهمیت‌ها و منطق‌های آموزشی متفاوتی را در یادیگری و انتقال دانشی آن شاهد باشیم. اما در عین ناباوری، در نظام آموزشی ما، چنانكه هنر تدریس می‌شود، ریاضیات هم تدريس مي‌شود.
این شیوة یکسان و مشابه‌سازی مقولات آموزشی از دو جهت بازخورد دارد: جهت ابتدایی آن شاید سویة مدیریتی مسئله باشد. بدیهی است که زمانی که مدیریت از یک الگوی آموزشی پیروی می‌کند، بهتر می‌تواند بر کمیت اشراف داشته باشد. اما از سوی دیگر، به دلیل همین یکسان‌سازی، سویة دیگر آن که دانش‌آموزان و دانشجویان هستند، با یک روش عمومی باید به یادگیری‌های تخصصی بپردازند که اگر امری غیر ممکن نباشد، طبیعتاً بسیار سخت و پر‌هزینه و نا‌موفق خواهد بود.
آنچه علوم انسانی را از ریاضیات، و هنر را از علوم تجربی متمایز می‌سازد، فقط کاربرد عمومی و تخصصی این دانش‌ها نیست، بلکه این علوم در بطن خود منطق‌های مختلف و جهان بینی‌ها و جهان‌پنداری‌های متفاوت را شامل می‌شوند. هنر به شاخص‌های آموزشی نیازمند است که شاید در دل ریاضیات، نه تنها مفید نباشد، بلکه باعث تضعیف نظام آموزشی ریاضیات گردد. اما این نباید بدان معنی باشد که گروه هنر این منطق آموزشی را از دست بدهد.
در واقع، منطق نظام آموزشی باید توانایی آن‌را داشته باشد تا نظام آموزشی بر اساس گروه و کار گروه، به تولید مکانیسم‌های تعلیمی مناسب و متناسب دست بزند. عدم توانایی در این بخش، همان است که در نتیجه به ضعف علوم و در ورطة تکرار انداختن دانش خواهد رسید. نظام آموزشی مدرک گرا، در واقع حاصل همین گونه تجربة آموزش است. اولویت نظام آموزشی در زمانی که شیوة امتحانی آن هم در سطح حفظیات و نکات کتبی باشد، به فرض مصداق هم نمی‌تواند به تجربة دانش‌مدار دانش‌آموزان منتهي شود.
دانشجوی هنری را فرض كنيد که از ترکیب رنگ‌ها به جز چند سطح فرمول و از زیبایی‌شناسی از مکاتب مختلف، جز چند کتاب ناکامل چیزی نخوانده است و هیچ تجربة عملی هم در زمینة آفرینش هنر ندارد. این دانشجو بر اساس همین اولویت‌های نظام آموزشی خود نمی‌تواند در ورطة کنش عملی نتیجة قابل قبولی از خود به جا بگذارد.
این مثال را می‌توان در دانش‌های نظری هم زد. دانش‌آموزان علوم نظری که از منطق دروس خود جز یک نام بی‌معنی چیزی نمی‌دانند و فلسفة آن را که می‌خوانند، تنها به شکل مختصر و حفظی تجربه می‌کنند، طبیعی است که فقط حافظ مطالب سیال و فراموش‌شده باشند و در میدان کنش عملی خود دچار مشکلات بسیاری شوند.
ضعف در نظام آموزشی، خود مقدمه‌ای در ضعف بدنة اجتماعی و سیاسی یک جامعه است. نظام آموزشی از آن‌رو مورد اهمیت موازین اجتماعی و فرهنگی قرار دارد که در واقع، تمام آن موازین می‌بایست از طریق همین نظام آموزشی منتقل و منطبق شود. این ویژگی‌ها باعث می شود كه نظام آموزشی، خود به خود، به یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های جامعه تبدیل شود و مشکل در این نظام آموزشی به کژکارکرد و دژکارکرد خواهد انجامید. بازنگری در نظام آموزشی همواره باید در رأس امور آموزش باشد. نظام آموزشی ثابت در یک بازة زمانی مشخص و با یک حرکت نسبی از یک نظام کارآمد به یک نظام غیر کارآمد تبدیل خواهد شد.
بنابراین تجدید نظر در فرهنگ و اصول و قواعد آموزش جز لاینفک هر مکانیسم یادگیری و تربیتی است که توجه نکردن به آن، ممکن است کلیت آن نظام آموزشی را دچار تردید و مکشل نماید.
حال باید دوباره پرسید: کسانی که در ابتدا نقشة تغییر نابسامانی منطق آموزشی ما را دارند، چرا و چگونه بعد از مدتی، خود هم جزیی از این منطق نادرست می‌شوند؟

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
پنج شنبه, دسامبر 14, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد