برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»

زهر چشم

زهرا شعبانی

کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

بعضی‌هایشان کج و مج و خسته‌اند. بعضی‌هااز سر و کول هم بالا می‌روند، توی سر هم می‌زنند؛ ایستاده، نشسته. روز اوّلِ کارم است. با این پسرها کلاس دارم. یکی‌شان نشسته جای من. شلوارش کلاً خاکی است. لباسش به تنش زار می‌زند. کلاس بزرگی نیست. سه ردیف میزهای چوبی قدیمی که سه تایی رویش جای گرفته‌اند. با یک نگاه سریعِ زیرچشمی چند تایشان چند برابر منند. به زور جا شده‌اند. انگار چپاند‌نشان. کلاس تاریک است. وارد که می‌شوم کلی گرد و خاک توی هواست. انگار که میدان اسب‌دوانی است. نور خوبی ندارد.پرده‌های چروک قدیمی، قهوه‌ای و رنگ و رو رفته. رنگ خوبی ندارد، نه کلاس و نه پرده‌ها. به نظر می‌رسد کلاس تازه رنگ شده، اما رنگ سبزِ چرک آن هم برای کلاس درس! آدم همین‌طوری مچاله می‌شود با این همه کهنگی.

منتظر شروع کلاس توی دفتر نشسته‌ام. سینی چای را مقابلم می‌گیرد. استکان را برمی‌دارم. دستش کمی می‌لرزد. سرش را خم می‌کند طرف گوشم و زمزمه می‌کند: «کنار اومدن با پسرای دبیرستانی سخته. از بعضیاشون آدم باید جداًبترسه.اوضاع روحی این سن و سال رو که می‌دونی جناب؟ خدا نکنهخبطی‌کنی کینه‌ای ازت به دل بگیرن؟به راست و چپ سری تکان می‌دهد:شتری آقا! شتری! کینه را می‌گویم دیگر!اگر ترس برت داشت، مبادا نشان بدهی؟ملتفتی؟». می‌خندم و تشکر می‌کنم. می‌گوید: «خلاصه حواست جمع باشه. فرصت ندی».کلاه بافتنی کوچکی به سر دارد که طاسی پشت سرش را نمی‌پوشاند.

جدی وارد می‌شوم، می‌روم به سمت صندلی‌ام. می‌پرد و سر جایش می‌نشیند. هنوز صدای پچ‌پچ می‌آید. قبلاً توی ذهنم چند بار این لحظه را مرور کرده‌ام. می‌گویم سلام و قصد دارم که خودم را معرفی کنم. یکی‌شان با لحنی مسخره می‌گوید علیک سلاااااام و «آ»را می‌کشد. صدای خنده‌شان بلند می‌شود. احتمالاً همه‌شان منتظر عکس‌العمل منند تا بترکانند. هیچ هم بامزه نبود، توی دلم می‌گویم. خیلی چیزها به فکرم خطور می‌کند. نگاهش می‌کنم. آن ته مه‌ها توی تاریکی نشسته است. همچنان در گوش بغل دستی‌اش چیزی می‌گوید و ریزریز می‌خندند. الان لحظه‌ای است که باید عکس‌العمل نشان دهم تا نقشه‌های دیگرشان را عملی نکنند. می‌توانم بروم سمتش و کتاب را بکوبم توی صورتش یا می‌توانم محترمانه ازش بخواهم کلاس را ترک کند و هم می‌توانم بخندم و بگذارم به حساب جوانی.

تلوتلو خوران نزدیک در می‌شود. تازه رسیده. نه کیفی نه کتابی. از آن‌هاست که تکلیفش با خودش هم روشن نیست. کف دستش را کمی به نشانۀ اجازه بالا می‌گیرد. کف دستش سیاه است. آقای نوری به من پیشنهاد داده برای اینکه تا آخر سال مشکلی نداشته باشم و مرا جدی بگیرند، گربه را دم حجله بکشم. مات می‌شوم، چقدر دیر؟ این را هم توی دلم می‌گویم. فقط زل می‌زند. مستأصل مانده. فکر نمی‌کنم اگر چیزی هم بگویم،فرقی به حالش داشته باشد. احتمالاً سرش را می‌اندازد و می‌رود. یکی از این طرف داد می‌زند به به حمید مکانیک. صدای خنده‌شان دوباره بلند می‌شود و همهمه را از سر می‌گیرند. یکی دیگر می‌گوید: بودی حالا. سرم را تکان می‌دهم که بیا تو. دستش را می‌اندازد و آرام سر جایش می‌نشیند. از پشت خمیده است و پیراهنش خیس عرق.

آقای مرادی ناظمشان با همان لحن نظامی در تأیید آقای نوری می‌گوید: قبول دارم که تا نروند سربازی آدم نمی‌شوند، ولی من درست‌شان می‌کنم. «درست‌شان می‌کنم» را با غیظ می‌گوید. هم‌زمان کف دست راستش را کمی تکان می‌دهد و لبخند افتخارآمیزی می‌زند که یعنی من کاردرستم. وارد دفتر که می‌شدمدیدم خواباند زیر گوش یکی که دو برابر خودش قد داشت. من به آقای نوری می‌گفتم: بالاخره خودمان هم روزی جای آنها نشسته بودیم، اما ما کجا و این‌ها کجا! گرچه این چیزی است که دبیرهای زمان ما هم می‌گفتند. حتماً دبیرهای آنها هم بهشان همین را می‌گفتند. هر نسلی خودش را قبول و باور دارد. و نسل‌های بعدی‌عجیب و غریبند. قبلی‌ها هم فقط چون با تجربه‌ترند، به حساب احترام باید پذیرفت‌شان. هر نسلی زبانِ هم‌سن و سالان خودش را می‌فهمد. مثلاً من هم الان آنقدر حوصله ندارم تا با نسل بعدم وقت بگذرانم که روحیه‌‌شان را بشناسم‌. راستش اصلاً قبولشان ندارم. باید به حرف همکاران گوش بدهم و هی دنبال ایده‌آل‌سازی نباشم. باید از من حساب ببرند. اگر بخندم یا کوتاه بیایم، کارم تمام است. باید واقع‌گرا باشم و آنها را با حقایق زندگی روبه‌رو کنم.

به یکی که ردیف اول، روبرویم نشسته، می‌گویم: پرده را بکش. با بی‌حالی بلند می‌شود. فقط یک پنجره چوبی با شیشه‌های کوچک. بیرون هم نور چندانی ندارد. هوا ابری شده و ظهر کسل کننده‌ای است. می‌گویم پنجره را هم باز کن، یک کم. نگاه بدی می‌اندازد و ناراضی می‌گوید: چشم. بعد می‌بینم خودم به پنجره نزدیک‌ترم.

این پا اون پا می‌کنم و به سمت پسری می‌روم که از لحظۀ ورودم چرت می‌زند. بالای سرش می‌ایستم و ناگهان بی‌خیال همۀ حر‌ف‌ها و تهدید‌هایی می‌شوم که از قبل آماده کرده‌ام تا اتمام حجت کنم.تقریباً فریاد می‌زنم.من هنوز نمی‌دانم چرا سه چهار سال اولِ مدرسه با مداد می‌نوشتیم و از آن به بعد اجازه نداشتیم از مداد استفاده کنیم.شاید تا دبیرستان که دیگرآن‌قدر بزرگ شده بودیم که می‌توانستیم تصمیم بگیریم چه کنیم! پسرک کمی جابه‌جا می‌شود، مکث می‌کنم. آرام‌تر می‌پرسم چرا هیچ‌وقت دلیل این موضوع را به ما نگفتند و فقط ما را ترساندند که خانم یا آقای معلم می‌گوید: پس قانون همان است؟! زمزمه‌ها کم‌تر می‌شود. فکر می‌کنم باید سر کلاس ریاضی هم یادمان می‌دادند که حساب هر دودوتایی چهارتا نمی‌شود و... و سر کلاس فارسی،که کلاه «آ»یا برای گذاشتن است یا برداشتن. دبیرهای فیزیک خودشان خبر دارند که ممکن است برای هر عملخوبی، عکس‌العمل نامساوی با آن وجود داشته باشد. کلاس آرام به من گوش می‌دهد... .