برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

پرونده ویژه محرم

 

 

 

 

 

 

تو بهترین سرباز خدایی

سبویی از فرات

کربلا

 

احیای امر ما

از تبار زر و زور و تزویر

 

من می‌گویم، شما بگریید

نفس المهموم را پاره پاره کرده‌ام

 

 

 

 

 

تو بهترین "سر"باز خدایی!

چند قطعه­ی ادبی، به محضر سالار شهیدان

(ویرایش پنجم، 20/6/90)

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

حسینا
هزار و چهارصد سال کم است!
من نتوانستم فراموشت کنم!
اجازه می دهی
قیام
ت هم،
با اسم کوچک،
صدایت کنم!؟

 

 

***

قال الرسول(ص): ان للقتل الحسین(س)، حراره فی قلوب المومنین، لاتبرد الی یوم القیامه

از شهادت حسین(س) شراره عشقی در دل مومنان است، که تا قیامت سرد نمی شود!


حسینا
دیروز با یک استکان آب خنک دعوایمشد!
که "تو، به چه دردی می خوری، وقتی" ....

صورتش از شرم قرمز شد!
من ماندم و یک استکان پر از خون !


 

حسینا
درظهرعاشورا،
                     جشن نیکوکاری گرفتی!
                   "بیایید شادیهایمان را قسمت کنیم"

آنقدر شاد بودی، که به ما هم رسید!


 

حسینا
روز مادر،
         برای مادرم نوشتم:

                                 مادرعزیزم
،
                                      اگردر دنیا چیزی قیمتی تر از تو بود،
                                       آن را به امام حسین(س) هدیه می کردم،

                                       دیگر دلیلی نداشت بگویم:
                                       "بابی انت وامی یااباعبدالله"


 

حسینا
ای کاش می رفتی دردل کویر!
ما چگونه عطش را در حضور آب،
اثبات کنیم؟


 

حسینا
این دل من که جای محبت توست،
نمی تواند به زخم معصیت خدا،
خونابهباش
د!


شنیده ام
در آن هنگامه­ی جنگ،
به دستمال سبزی،
زخمهای "حُر" را بسته ای
!
آیا از آن دستمال سبز،
چیزی،
برای این دل چاک چاک من،
مانده است؟
!


 

حسینا
پرنده محبت کسی،
در قفس سینه ات زندانی شده بود،
قبول
!
آمدی کربلا تا رهایشکنی،
بازهم قبول
!

اما چرا تمام میله های قفس راشکستی؟!


 

حسینا

اشکم
عرقِ شرم خونی است،
که بیش از این نمی تواند،
در رگ هایم،
بی تو،
                                             بجوشد!.


 

حسینا
نماز اول وقت،
                 وقت نماز توست!
   وقف رکوع توست!

وقت نماز توست،
                   که فضیلت دارد!


­


 

حسینا
در کربلا، سرزمین وحی!
هفتاد و دو آیه،
در سوره تو،
بر ملک وحی،
نازل شده است!

جبرئیل امین!
"اقراء ... "


 

حسینا
من فکرمی کنم
خداوند پوست کودکان را لطیف خلق کرد،
تا هربی سروپایی،
بی زحمت ،
بفهمد:
یک تیر سه شعبه،
                   با یک گلو،
                         چه می­کند؟!


 

حسینا
دوستدارم شما را"ابااصغر" صدا کنم!


در میان عرب رسم است،
                               برای احترام،
                               پدر را به نام فرزند ارشد،
                                                                   خطاب می کنند!


 

حسینا
به حنجر اسماعیل قسم!
هیچ خنجریخون خدا را نمی بُرد!

"و نحن اقرب الیه من حبل الورید!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حسینا
دشمن گریه­ی تو را ندید!
                               دوست هم!


تو فقط با "علی اکبرت" نجوا می کردی!

"و وضع خده علی خده!"


 

حسینا


"ادب" یعنی چه؟
مختصر و مفید!


من دارم سئوال می کنم،
چرا شمافقط عباس را
نگاه می کنید؟!


 

حسینا
از همه سوی مشک عمو،
                             آب می ریریزد!

بچه های هیئت ما،
                     همه،
                     از تشنگی سیراب شدند!

 


 

حسینا
هیچ سپاه کوچک و بزرگی التماس تو را ندید!

هیچ سپاه بزرگی!جز سپاه خدا!

 

تو تنها به زینب، «التماس­دعا» می گفتی !

 

                                     یا اختاه! لاتنسینی فی نافله الیل!


 

حسینا
عمو برای دشمن،
                     رجز نمی خواند!
اصلا با دشمن حرف نمی زند!


دارد برای شما
                     ترانه می سازد!

والله ان قطعتموا یمینی،
               انی احامی ابدا عن دینی،
                                   مع الامام الصادق الامینی!




 

حسینا
چرا قاسم "جوشن کبیر" می خواند؟!


مگر این نوجوان،
                   زره ای ندارد؟!

 


 

حسینا
"ذوالجناح" تربیت یافته بود،
                               به دست تو!

وقتی تو رفتی،
بال بر زمین می زد!
                 این را هم،
تو به او گفته بودی؟


 

حسینا
حالا همه رفته اند!
                     دیگر تنها شده ای!

اکنون به فرشتگان اذن جهاد می دهی؟
رخصت میدان می دهی؟

این دیوان و ددان را به تیغ ملائک می سپری؟


چه می کنی؟!
زیرلب چه میخوانی؟

" لا حول ولا قوته الا با الله،
                                   العلی العظیم "                                                                                              

"می خواهم فقط با خدا به میدان بروم!"

 


 

حسینا
خواهش می کنم!
بس است، دیگر!
بازوانتخسته شده اند!

قبول است، قبول!
آسمانها
شهادت دادند:
"تو بهترین "سر" باز خدایی!"


 

حسینا
ما از خون می ترسیم!

مطمئن باشیم!؟
جای نگرانی نیست؟

این نسخه،
تنها،
برای شما پیچیده شده است!؟


 

حسینا
دیروز دوساعت،
وقت ام را هدرکردم!

وقت­ام!


دو ساعت دیگراگر وقت بود،
چه ها که نمی کردی!


 

حسینا
نور چشم رسولی،
                     اما،
                        مجالس­ات تاریک است!
                         چشم، چشم را نمی بیند!

این مردم از که خجالت می کشند؟!


 

حسینا
جانم به لب رسیده!
بر "لب" رسیده ام؟

 

 

 

 

 

 

 

گفتی بدهی کامم جانم بستانی
ترسم ندهی کامم، جانم بستانی

حافظ

 



 

 

سبویی از فرات

جرعة اول:

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست ...

«عباس» را از «عبس» گرفته‌اند؛ به معنای شیر بیشه، شیری که دیگر شیران در مواجهه با او روباه شوند و از او بگریزند. کنایه از شجاعت و دلیری و سلحشوری، کنایه از جنگ‌آوری و مردانگی، کنایه از ایستادگی و صبر و مقاومت. عباس را عباس نامیده‌اند به علاقة ارتباط میان اسم و مسمی! اشاره به روحیات فرزندی که در دامان علی و ام‌البنین متولد شده بود و آینده‌ای لبریز از شجاعت و حماسه را نوید می‌داد و خاطر روبهکان را آشفته و پریشان می‌ساخت: عباس علی.

 

جرعة دوم:

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

عباس (علیه السلام) در دوران کودکی آیینه‌ای از علم و کمال و معرفت به نام علی (علیه السلام) در مقابل خود داشت و این‌گونه، رفتار و گفتار و معرفتی آسمانی کسب می‌نمود. علوی تربیت می‌شد و وجودش آکنده از علم و حکمت و حماسه می‌گشت؛ آن‌گونه که پدر در وصفش می‌گفت: «ان ولدی العباس زق العلم زقا»؛ همانا فرزندم عباس بسان کبوتری که از مادرش آب و دانه می‌گیرد، از من علم و معرفت را فرا گرفته است. عباس، حیدری دوباره بود در معرفت و حکمت.

 

جرعة سوم:

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

شخصیت انسان همانند مثلثی است که سه ضلع دارد: ضلع وراثت، ضلع تربیت و ضلع خویشتن آدمی. کمال انسانی در گرو تکمیل این سه ضلع است. آنچه در این میان تمام کننده و تعیین کننده است، سومین ضلع، یعنی اراده و خواست خویشتن آدمی است. کمال بی‌نظیر شخصیت عباس (علیه السلام) مرهون این سه‌گانة مقدس بود: وراثتی که از علی و فاطمه ام‌البنین به میراث برده بود. تربیتی که علی و حسن و حسین (علیهم السلام) هدیه‌اش کرده بودند و خواست و اراده‌ای که خود بر آن ایستاده بود.

جرعة چهارم:

شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان ...

چهرة عباس زیبا بود و دلربا، به حدی که هر چشمی را به خود خیره می‌ساخت و هر بیننده‌ای را به تحسین وا می‌داشت. فرقی نمی‌کند کدام کتاب تاریخی را برای شناخت او انتخاب کنید. این ترجیع‌بند همة کتب تاریخی است: «کان العباس رجلا وسیما جسیما جمیلا ، یرکب الفرس المطهم و رجلاه تخطّان فی الارض»؛ عباس مردی خوش‌سیما، تنومند، زیبا و آراسته و رشید بود، آن‌قدر که هرگاه بر اسب تناوری سوار می‌شد پاهایش بر زمین کشیده می‌شد.

 

جرعة پنجم:

به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگرچه حسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

مشهورترین کنیه حضرت عباس «ابالفضل» است و در دیگر تعابیر، ابوفاضل و ابوالفضائل. این لقبی بود که از کودکی او را به آن می‌خواندند که کنایه از برتری و فضلی داشت که از وجودش لبریز بود؛ آ‌‌‌ن‌قدر که او را نه صاحب فضیلت‌ها، بلکه پدر فضیلت‌ها و خوبی‌ها نام دادند. عباس اسوة یگانة تجلی همة فضیلت‌های آسمانی در کالبد بشری بود و در این مقام در میان غیر معصومان بی‌رقیب. ابوالفضل کنیه‌ای برای بیان این حقیقت است و از همین‌رو عرب در وصف عباس چنین سروده است: «ابالفضل یا من اسّس الفضل و الابا / ایّ الفضل الا ان تکون له الابا» ای ابالفضل! ای کسی که همة فضیلت‌ها و پاک‌دامنی‌ها را از اساس بنا نهادی، کدام فضیلت است که تو پدر آن نیسیتی!؟

 

جرعة ششم:

سلطان غم هر آنچه تواند بگو بکن
من برده‌ام به باده‌فروشان پناه از او

«ابوالفرجة» کنیه دیگری است برای او؛ به معنای برطرف کنندة غم‌ها و همّ‌ها و بازکنندة گره کوری که در لحظه‌های سخت بر کار زندگی می‌افتد. آنان که در سخت‌ترین و یأس‌آورترین صحنه‌های زندگی طعم شیرین توسل به ابالفضل و مددخواهی از او را چشیده‌اند، خوب می‌دانند چرا عباس را ابوالفرجه نامیده‌اند.

 

جرعة هفتم:

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید ...

جد او ـ عبد مناف ـ را به پاس زیبایی‌اش «قمرالبطحا» می‌خواندند؛ یعنی ماه مکه و عبدالله ـ پدر پیامبر ـ را «قمرالحرم»؛ ولی حکایت زیبایی رخسار ابالفضل چیز دیگری بود. او زیباترین زیبایان و ماه ماهان ـ قمر بنی‌هاشم ـ بود.

جرعة هشتم:

شکسته‌وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد

«باب‌الحوائج» دیگر لقب عباس است؛ به معنای برآورندة نیازها و اجابت کنندة حاجت‌ها. عباس (علیه السلام) چه در دوران زندگی نورانی خویش در زمان امام مجتبی و سیدالشهدا (علیهما السلام) و چه پس از شهادتش، همواره ملجأ و پشت و پناه نیازمندان بوده و هست. کرم ابالفضل و قدرت و رقّت قلبِ عطوفش، از او باب‌الحوائجی ساخته که جهانیان با هر کیش و آیین و مذهب و با هر رنگ و از هر ملت و قومی در لحظه‌های سخت، نام او را زمزمه می‌کنند و به او دخیل می‌بندند و برگ سبز اجابت می‌گیرند: باب‌الحوائج.

جرعة نهم:

کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم ...

«باب الحسین». ماهتاب ابالفضل، کلید ورود به شهر خورشید حسین است؛ همان‌گونه که علی باب ورود به شهر پیامبر است. صاحب المیزان ـ علامة طباطبایی ـ چنین نقل می‌کند که: بر مرحوم سید علی قاضی در مکاشفه‌ای چنین آشکار شده بود که وجود مقدس اباعبدالله الحسین (علیه السلام) مظهر رحمت کلیّة الهی است و باب و پیشکار و وزیر آن حضرت، سر حلقة ارباب وفا، سقای کربلا، باب‌الحوائج الی الله، ابالفضل العباس (صلوات الله و سلامه علیه) است. «فمن اراد المدینة فلیأتها من بابها» آری، آنکه عزم ورود به شهر سرخ حسین را دارد باید از عباس رخصت بگیرد.

 

جرعة دهم:

که به مژگان شکند قلب همه صف‌شکنان ...

«کبش‌الکتیبه» دیگر لقب عباس است. اصطلاحی نظامی که در جنگ‌آوری‌ها به مردانی اطلاق می‌شده که تمام صفات شجاعت و نام‌آوری در وجود او تجلی داشته و مقدم بر همه، در پیشانی سپاه بی‌باکانه به نبرد و مبارزه می‌پرداخته است. در عرب، پیش از حضرت عباس تنها دو نفر به این لقب خوانده شده بودند. یکی طلحة بن ابی طلحة که از جنگ‌آوران عرب و دشمنان سرسخت مسلمانان بوده است و سرانجام در جنگ احد با ضربة ذوالفقار امیرالمؤمنین (علیه السلام) از پای درآمد و دیگری جناب مالک اشتر نخعی که او را «کبش‌العراق» می‌نامیدند. پس از مالک این لقب به حضرت عباس رسید؛ آن‌گونه که سیدالهشدا (علیه السلام) او را چنین وصف می‌نمود: «عباس کبش کتیبتی و کنانتی / و سرّ قومی بل اعزّ حصونی»؛ عباس پهلوان لشکر و اهل‌بیت من، بلکه شکست‌ناپذیرترین دژ من است.

 

جرعة یازدهم:

می‌رود حافظ بیدل به تولای تو خوش

چشم‌ها نگران، دل‌ها لرزان، سینه‌ها ترسان، وانفسای قیامت برپاست. پنجمین شهسوار آفرینش ـ حضرت باقرالعلوم ـ هول قیامت را این‌گونه از دل شیعیان علی و محبان عباس برمی‌دارد: هنگامی که قیامت بر پا می‌شود، پیامبر به امیرمؤمنان می‌فرماید: یا علی! به فاطمه بگو برای شفاعت امت چه چیزی به حضرت حق عرضه خواهد داشت. بانوی دو عالم در پاسخ می‌فرمایند: «کفانا لاجل هذالمقام الیدان المقطوعتان من ابنی العباس»؛ برای شفاعت امت، دو دست قطع شدة فرزندم عباس کفایت می‌کند. روایتی که هم مقام شفاعت کامل را برای عباس بیان می‌کند و هم مادری فاطمة زهرا را برای ابالفضل نشان می‌دهد.

اگرچه زادة ام‌البنین است ولیکن مادرش زهراست عباس

 

جرعة دوازدهم:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی؟
چشم بیمار که را دیدی و بیمار شدی؟

امام خود جان جهان است و قرار جان. همة جان‌های عالم فدای اوست. او که به سر انگشتانش باران نازل می‌شود و بر طاق ابروانش آسمان تکیه می‌کند. ذره ذرة عالم وجود، خاک مقدم امام را طوطیای چشم می‌سازند و نیک می‌دانند اگر لحظه‌ای فیض امامت قطع شود، زمین تمامی اهلش را در خود فرو خواهد برد. آن ماهی که امام نیست و عصمت و مقام امامت را با خویش ندارد، به رتبه و شأن و منزلتی رسیده است که امام جان و جهان خطاب به او می‌گوید: «یا عباس! بنفسی انت»؛ عباس من! جان من به فدایت. همین کافی است تا علما، ابالفضل را تالی تلو معصوم و در رتبة عصمت بدانند و بالاترین حجت خویش را گفتار سیدالشهدا (علیه السلام) قرار دهند، با این دلیل که در گفتار امام معصوم غلو و تعارف راه ندارد و این از اصول مسلّم شیعه است. آری! عباس آ‌ن‌قدر اوج گرفته است که بال به بال آسمان عصمت می‌ساید و مماس با قوس رنگین کمان امامت می‌شود.

 

 

کربلا

 

" کربلا، سرزمین به هم ریختن معادلات ذهنی"          

                                                                                                                 حوا بهرامی

 

کربلا!

مدتهاست دیگر همه میشناسندش و میدانند کجاست . خیلی ها آرزوی زیارتش را دارند و بعضی ها هم فکرهای شیطانی دارند برای از بین بردنش.

 

کربلا!

کیلومترها فاصله دارد از همه مان . به ما ، دور است و شاید به شما نزدیکتر. ولی انگار همین جاست ؛ توی قلبمان ، توی سینه مان ، میتپد. ما را به جلو میبرد ، نگه میدارد ، دوباره پیش میبرد!

 

کربلا !

هما جایی که فرمودند : " هر کس زیارت کربلا را ترک کند در حالیکه توانایی رفتن دارد ، به تحقیق عاق پیامبر و اهلبیت شده است ."

 

کربلا !

اسم های دیگری هم دارد ؛ قادسیه ،طف ، نینوا، من اما اسمش را میگذارم " سرزمین بهم ریختن معادلات ذهنی " !

اسمش را میگذارم کرب و بلا .

 

کرب و بلا !

با همه مکان های زیارتی فرق دارد . برای رفتن و زائر شدن گفته اند : چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه قبل از سفر را روزه بگیر. روز جمعه قبل از غروب غسل کن ، پاک بخواب و نیمه شب نافله شب بخوان [1]، که زائر امام حسین باید مصداق این آیه باشد :

" واستعینوا بالصبر و الصلاۀ و انها لکبیرۀ الا علی الخاشعین "

 

کرب و بلا !

همه معادلات ذهنی ات میرزد بهم وقتی داری توشه راه برمیداری ، با اینکه در همه سفرهای زیارتی مستحب است توشه ی راهت خوب باشد و نیکو اینجا اما باید مختصر باشد ، چیزی شبیه نان و ماست و شیر[2]؛ آنقدر که رمقی داشته باشی برای زیارت .

 

کرب وبلا !

همان جایی که وقتی میرسی لباس از تن درنیاورده و گرد راه نریخته میروی زیارت ، غسل هم نمیخواهد .

هرچه خسته تر باشی و ژولیده تربا حال و هوای اینجا قریب تری ! خسته و گرسنه و تشنه بار سفر را میگذاری و میروی به سمت حرم .

اذن دخول هم ندارد این حرم . اذن دخولت ورودی کربلاست که اینجا همه اش حریم امام است. " اءدخل " ها را باید از سرزمین خودت بخوانی . اجازه ها را باید از خانه ات از خانه دلت بگیری . قبل از راهی شدن . هم خدا ، هم پیامبر ،هم ملائکه مقرب ، هم اما غریب باید اذنت دهند تا راهی شوی ؛ که از همان لحظه عزم زائر میشوی و کربلایی . اذن دخولت توی کربلا میشود حرم عباس ، مسئول دفترامام حسین !

 

کرب و بلا !

اصلش این است که برای این سفر از خودت بگذری . سفرت هوایی باشد یا زمینی .

هواپیمایت ایرباس باشد یا ...... اتوبوستان اسکانیا باشد یا هر مدل دیگر.

هلتان دور باشد یا کنج بین الحرمین . یک ستاره باشد یا آسمان پر ستاره . طبقه اول باشی یا پنجره اتاقتان روبروی گنبد باشد .

خودت را بشکن . فخر فروشی که ندارد این مکان . قبلی های ما دست داده اند و آمده اند ؛ بعدی هایمان هم قطعا پیشرفته تراز ما می آیند چیزی شبیه هواپیمای شخصی یا خانوادگی .

به همه مان هم میگویند زائر . اصل این است که فرو بریزی ، "من" خودت را اصلا از خانه ات نبری . بی سر ودست بروی که اینجا سر و دست ها افتاده است .

 

کرب و بلا !

اینجا بوی تند خون میزند زیر بینی ات ، بوی دود ، بوی آتش ، بوی نامردی !

اینجا یک طرف بوی آزادی میدهد و آن طرف بوی اسارت ! اینجا یک چشمی خون میبارد و یک چشمی خاک ! اینجا پوست لبان ترک میخورد و دستها میلرزد !

برای همین است که گفته اند عطر نزن ، سرمه نکش ، روغن به سر و بدنت نمال.[3]

 

کرب و بلا !

کفش هایت را دربیاور نه به خاطر اینکه " وادی مقدس " است که هست ، اما اصلش این است که فرموده اند در هر "آن" و هر"لحظه" هزاران هزار ملک می آیند پایین برای عزاداری ، صورت میخراشند و ضجه میزنند و ناله میکنند. آهسته قدم بردار. سرت را بینداز پایین . صدای دست فروش های بین الحرمین حواست را پرت نکنند و برق اجناسشان سرت را بالا نیاورد.

پرچم سرخی را نگاه که خون خواه است و میماند تا سبز شود .

 

کرب و بلا !

نمی دانم قبه ای که امام زمان (علیه السلام) فرمودند " دعای تحت قبه مستجاب است " کجاست ؟! نمیدانم توی پنجره های ضریح که نگاه میکنیم دنبال چه بگردیم ؟! نمی دانم قبر علی اصغر پیداست یا نه ؟!

عقلم هم نمیرسد که تحت قبه چه بخواهم ؟! عقلم هم نمیرسد چه چیز را ببینم و چه چیز را زل نزنم ؟!

این را اما خوب میدانم که دل تو طاقت دیدن قتلگاه را ندارد . از کنارش هم اگر رد شدی ، نمان . تو شیعه ای ، تو محبی ، تو صاحب قلبی ، تو زائری ، تو همان مومنی که برایت فرمودند :" شهادت امام حسین حرارتی در دل مومنان افکنده که هیچ گاه خاموش نمیشود . "

تو باید چشم بر روی خیلی چیزها ببندی . باید در خیلی جاها نمانی. تو باید از خیلی جاها بگذری .

از اینجا هم بگذر.

 

کرب و بلا!

کرب و بلا!

کرب وبلا همه اش کرب است و بلا . همه اش درد است و ناراحتی . کرب وبلا شب نیمه شعبانش هم غم دارد چه رسد به محرم و عاشورا !

 

کرب و بلا !

بلای تو در این سفر دیدن آب باشد و کرب تو دیدن تل زینبیه .

چه خوب شد دختر علی از این سرزمین رفت و غم ها را هم برد . برای زینب دو مکان متضاد کافی بود " گودی و تل " ؛ " بلندی و پایینی " ؛ " ماندن و رفتن " ؛ " آزادی و اسارت"

ناحیه مقدسه خوب چیده است کنار هم همه ی اینها را !

ناحیه مقدسه را حتما بخوان ، سخت است اما بخوان ، جانت را میگیرد اما بخوان . دگرگونت میکند اما بخوان . بی همه چیزت میکند اما بخوان !

بخوان از زبان امامی که بهتر از من وتو میداند چه بر جد غریبش گذشت ؟!

بخوان از زبان آن عین اللهی که فرمود :" یا جداه اگر اشک چشمم تمام شود در مصائب شما خون گریه میکنم ."

 

کرب و بلا !

کرب و بلا جایی برای ماندن نیست . ظرفت که شکست و دیدی داری بی ظرفیت میشوی ،برگرد.

آرزوی ماندن بیش از اندازه هم مکن . برگرد که اینجا ، جای ماندن نیست.

برگرد با هزاران ملکی که تو را تا زمان مرگ همراهی میکنند و برایت طلب استغفار!

 

 

                                                                                       زیارتت قبول

                                                                                       کرب و بلایی

 

 

 

 

احیای امر ما

چند بند از یک زندگی‌ که باید زنده‌ شود

سیدامین رحمان‌نژاد

از هر فرصتی می‌شود استفاده کرد. در هر موقعیتی که هستیم و هستی. فقط باید حواس‌مان باشد که چه می‌کنیم و برای که می‌کنیم. مگر «امر» اهل بیت(ع) غیر از اخلاق و رفتار و منشان است و احیاء‌اش غیر از نزدیکی به این اخلاق و رفتار و منش.

همه‌ی ما با هر شغل سلیقه‌ ای با هر تخصص و استعدادی با هر سطح از آگاهی که داریم، می‌توانیم مصداق این حدیث باشیم و که اگر باشیم گفته‌اند شامل رحمتش خواهیم شد. فقط باید خوب از موقعیت و فضا استفاده کنیم.

حرف از مجالس مذهبی است. از هر مجلسی که رنگ مذهب در آن پر رنگ‌ترین رنگ است و اسم اهل بیت (ع) در آن پرتکرارترین ذکر. حرف از مجالسی‌ست که گرد هم هستیم به تبرک اهل بیت (ع). زیر یک علم سینه می‌زنیم و دست به یک ضریح گره می‌زنیم و روی یک سفره میهمان‌شان هستیم. این‌ها همه یعنی فرصتی برای خوب استفاده کردن و زنده کردن روش اهل بیت (ع) در زندگی‌مان. یعنی فرصتی برای یادگرفتن زندگی به سبک اهل بیت (ع).

 

سوال بپرسیم

حضرت (ع) که این را گفت یکی از دوست‌دارنش پرسید:‌

«ای فرزند رسول خدا چگونه امر شما را احیاء کنیم؟»1

و این سوال هنوز هم باید تکرار شود سوال هر روز زندگی‌مان باشد که نه فراموش کنیم و نه اشتباه برویم. اگر احیاء امر بخواهیم بکنیم چاره‌ای نداریم جز سوال، جز آگاهی و اطلاع از امر ائمه (ع)، جز رجوع به منابع. البته کم نیستند چیز‌هایی که همه می‌دانیم و نیازی به رجوع نیست. فقط به قول آن بزرگ‌وار آنچه را می‌دانیم نباید زیر پا پگذاریم.2 که این هم یاد آوری می‌خواهد و تذکر.

باید علوم ائمه(ع) را یاد گرفت و یاد داد و برای این‌کار چه جایی بهتر از مجالسی که برکت‌شان شکل گرفته. اگر مجلس اهل بیت(ع) سینه زدیم به دنبال علم و فضیلیت‌شان هم رفتیم راه پیدا کرده‌ایم. اما اگر فقط یک یک روی سکه را دیدیم بی‌شک جایی می‌بازیم که سکه دو رو دارد. پس این مجالس هم پله‌ی اول احیای امرند و هم خود، احیای امرند.

پسر زنی باشیم که با دست‌هایش از بز‌ها شیر می‌دوشید

راه زیادی آمدی بود پیرمرد. خسته و ناآشنا. سراغ خانه‌ی پیامبر را گرفت. عجول نبود که سال‌ها بیابان‌گردی صبر را خوب یادش داده بود. اما شوق دیدار مجال صبرش نداد. وارد شد. بی‌هوا خود را در مجلسی دید که خیلی از بزرگان عرب دورتادورش نشسته بودند. خیلی از سران قبیله‌های نام‌دار عرب. مجلسی دید که همه‌ی این بزرگان به احترام در مقابل کسی نشسته‌اند که او به دیدارش آمده.

حتی خواست حرفی را که به‌خاطرش این‌ همه راه را آمده بگوید اما فضای مجلس سنگین‌تر از این حرف‌ها بود. از هیبت و بزرگی‌اش شنیده بود اما فکر نمی‌کرد که حتی نتواند جمله‌ای درمقابل بگوید.

این‌ پا و آن پا کرد. نخواست فرصتی را که پیش آمده از دست بدهد. غنیمت بودن حضور پیامبر. شروع کرد. اما صدایش مثل همیشه محکم و مصمم نبود. صدایش لرزید، کلماتش بردیده بریده شد.

پیامبر از جایش بلند شد و آن پیرمرد را در تنگ آغوش گرفت. بلند گفت، طوری که همه‌ی بزرگانی که در مجلس نشسته بودند شنیدند: «راحت باش، من پادشاه نیستم. من پسر زنی هستم که نان خشک می‌خورد با دست‌هایش از بز‌ها شیر می‌دوشید.»

روزگار را بچرخان تا امروز، مجلس پیامبر(ص) را بکن مجلس اهل بیت (ع) که توی خانه‌‌ات، تکیه‌ محل‌تان و یا مسجد شهرتان برگزار می‌شود، آن پیرمرد ساده‌ی عرب می‌تواند هر کسی باشد که دوست‌دار این خاندان است. عزیز بدار آن مشتاقی را که در آغوش صاحب مجلست جای دارد.3

کم نیستند از این دست داستان‌ها. کمی توی ذهن خودمان بگردیم چندین و چند نمونه‌ی دیگر را هم می‌توانیم بگذاریم کنار این داستان و کلکسیون تواضع و بزرگ‌واری معصومین (ع) را برای خودمان بسازیم. البته این کلکسیون برای نگاه کردن نیست. برای احیاء است عزیز، احیاء امرشان.

 

مرهم باشیم

« النبیٌ طبیبٌ دوارٌ بطبه»4 را که شنیده‌ای. این را بگذار کنار حال آن مومن که چند وقتی می‌شد پولی برای خرید و خوراک نداشت. از خانه بیرون زد. می‌خواست به در خانه‌ای کسی رود که همه او را به کریم بودن وصف می‌کند و از او خواهش کند و پولی بگیرد. اما نمی‌توانست. در کریم بودن حضرتش شکی نداشت، خودش بود که نمی‌توانست از کسی خواهش کند. طبعش عزیزتر از این حرف‌ها بود. به خانه برگشت. چیزی نگذشت که در خانه‌اش به صدا آمد. میان این نداری و مهمان؟! خواست در را باز نکند اما مگر می‌شود حبیب خدا را به خانه راه نداد.

میهمان بی‌آن‌که داخل بیاید کیسه‌ای پول به همراه نامه‌ای به دستش داد و مرد را به امان خدا سپرد. پیکی بود از طرف امام حسن عسگری(ع) نامه هم نامه‌ی امام بود:

« هرگاه حاجتی داری خجالت نکش و شرم نکن. حاجتت را از ما طلب کن و آن‌چه را خواسته‌ای آن‌گونه که دوست داری خواهی دید»5

آن‌جایی که رنگ رخساره‌اش چیزی نمی‌گوید هیچ اما اگر سر درون را فهمیدیم و هیچ نکردیم راهی رفته‌ایم غیر از راهی که به آن توصیه شدیم و باید.

روزگار مجال‌مان نمی‌دهد؟ رابطه‌ها رنگ دیگری گرفته‌اند؟ روضه و مسجد و زیارت را که از ما نگرفته‌اند! توی همین مجالس دیدار را تازه کن و از احوال دیده و نادیده‌ها خبر بگیر.

نیاز هم فقط مالی و نیست و راه چاره‌ فقط وابسته به پول. خیلی وقت‌ها با سفارش کردن، آشنایی دادن، استفاده از آبروی‌مان و حتی با کمی گوش دادن و کاسه‌ی صبر بودن می‌توانیم احیای امر بکنیم.

 

سایه‌مان را بلند کنیم

« الجار ثم الدار»6 حضرت زهرا (س) که زیاد شنیده‌ایم. اولویتش به کنار اصلاً اگر به فکر خودمان هستی به فکر هم‌سایه‌مان هم باشیم. اگر دنیای‌مان را بزرگ‌تر کنیم می‌فهمیم که خیلی‌ها و خیلی ‌چیز‌ها در زندگی‌مان تاثیر دارند. اگر به فکر نجات خودمان هستیم باید به فکر نجات هم‌سایه‌مان هم باشیم. هم‌سایه‌مان همان هم‌محله‌ی‌مان، ‌هم‌شهری‌مان، هم‌استانی‌مان، هم‌وطن‌مان و یا هرکسی غیر از هم‌خانه‌مان می‌تواند باشد. و فاطمه (س) در حال دعا کردن برای نجات هم‌سایه‌هایش بود و نجات یعنی احیاء امر.

 

باغ‌بانی کنیم

بزرگی می‌گفت: «اهل بیت (ع) گفته‌اند هر چه هستی و هر که هستی بیا. نگفته‌اند برو هر کاری دلت خواست بکن.»7 سیره‌شان این بوده، روشی داشتند و توصیه و می‌کردند. بزرگ مرد کربلا در وصف جدش گفته‌ای دارد که راه را مشخص می‌کند برای ما:

« رسول خدا سه امر را نسبت به مردم ترک نمی‌کرد: کسی را ندامت نمی‌کرد، کسی را سرزنش نمی‌کرد و از کسی عیب‌جویی نمی‌کرد»8 بزرگی این رسول تا آن‌جاست که تحمل رنج امتش برایش سخت بود. امتی که آن‌چنان که باید هم نیکی نکرد.

هر مجلسی شاید کمی‌هایی هم دارد و هر جمعی شاید کجی‌هایی. وقتی سر و کارت با جمع است و مردم نمی‌توانی بدی نبینی و شاهد کجی نباشی. بی‌خیال از کنارش عبور نکنیم که همین گفته از زبان کسی‌ست که برای احیای امر به معروف قیام کرد. اما بدانیم که می‌شود «حر» هم بود. می‌شود به اشتباه رفت اما دوباره این قطار را به ریل برگرداند. می‌شود سم خورد وقی کرد. که اگر این‌ها را بدانیم بیشتر از آن‌که بچینیم، می‌رویانیم. حتی اگر خاری دست‌مان را آزرد که باغ‌بان بودن سختی دارد.

خوش‌بین باشیم اما واقع نگر. اگر اهل ایمانی دیدیم و یا چیزی از او شنیدیم خوش‌بین باشیم گمان به درستی ببریم اما اگر خواستیم دست دوستی و هم‌کاری دهیم واقع‌بین که مقام، مقام گزینش است و آزمون. واقعیت بدون بخشش و گذشت تاریک‌تر از آن می‌شود که بتوان تحملش کرد. ببخشش که احیای امر کرده باشی.

 

نمره ندهیم

مال و منال که هیچ، به عمل و نیت هم اعتمادی نیست. آخر هر دعایی که دعا نیست. نمی‌شود عمل داشت و اخلاق نداشت. اگر این طور باشد لابد یک جای کار می‌لنگد. یک‌جای کار توی باطن اعمل می‌لنگد که کیفیت ندارد. نمی‌شود توی این دنیا به چیزی فخر فروخت. رگه‌هایی در وجود انسان‌ها هست که گاهی یک نفر را بهشتی می‌کند و گاهی یک نفر را اهل جهنم. کسی را اهل خیر می‌کند و صلاح و دیگری را دور از رحمت خدا. درست مثل همان رگه‌هایی رو یک سنگ است. چند رگه‌ی نازک و آبی رنگ روی یک سنگ شاید نشان این باشد که در قلب این سنگ فیروزه‌ای گرانقیمت جا خوش کرده و شاید چند رگه نا هماهنگ روی عقیقی خوشرنگ، از آب و عیارش بکاهد و سنگی دست چندم به‌حساب بیاید. شاید کسی که ما او را کوچک می‌بینیم دگرگون شده باشد. یا اصلا از بزگان باشد. کلید بهشت و جهنم دست ما نیست. ما خیلی وقت‌ها نه باید و نه می‌توانیم به دیگران نمره بدهیم. نه نمره‌ی صفر و نه نمره‌ی بیست. اصلاً نمره ندهیم.

حساب کار خودمان را داشته باشیم اما از کسی حساب نخواهیم. عقاید دیگران را تفتیش نکنیم. عقاید خودمان را تفتیش کنیم. حساب و کتاب خیلی ظریف‌تر و دقیق‌تر از چیزیست که ما فکرش را می‌کنیم.

 

 

پاورقی:

1- «رَحِمَ اللهُ عبداً أحیا أمرَنا. قُلتُ کیفَ یُحیی أَمَرکُم؟ قالَ: یَتَعَلَّمُ عُلُومنا وَ یُعَلِّمُهَا النّاس فَإِن النّاسَ لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا لاتبعونا الحدیثَ » / عیون اخبار، ج1،ص308

2- به مرحوم آیت‌آلله بهجت می‌گویند نصیحت‌مان کن. می‌فرماید: «آن‌چه را که می‌دانی زیر پا نگذار.»

3- برداشتی از یک حدیث/ مکارم اخلاق ص16

4- نهج‌البلاغه، خطبه‌ی 108

5- سیره‌ی اجتماعی اهل بیت(ع)، حجت‌الاسلام محسن عباسی‌نژاد، برگرفته از منتهی‌آمال، ج2، ص 402

6- رُوِيَ عَنْ الإمام مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الكاظم (ع) أنهُ قَالَ: «كَانَتْ فَاطِمَةُ (س) إِذَا دَعَتْ ، تَدْعُو لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ ، وَ لَا تَدْعُو لِنَفْسِهَا. فَقِيلَ لَهَا: يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ، إِنَّكِ تَدْعُو لِلنَّاسِ، وَ لَا تَدْعُو لِنَفْسِكِ؟ فَقَالَتْ: الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ» / وسائل الشیعه، ج7، ص 113

7- از کتاب معرفت عشق، برگرفته ار سخنان استاد محمود امجد

8- عن حسین (ع)، عن علی (ع) فی وصف النبی: «و تَرَکَ الناسُ من ثَلاثٍ و کان لایَذُمُّ أحَداً، و لا یُتَعیّرهُ و لا یَطْلُبُ عَوْرَتَهُ»/ مکارم‌الاخلاق، ص 13

 

 

 

 

از تبار زر و زور و تزویر

اشقیاء در عاشورا

مرتضی صفائی

قیام امام حسین بن علی(ع)، در سال 61 هجری قمری، هم زمینه ها و علل و عوامل فراوانی دارد که ریشه در نیم قرن قبل از آن دارد، و هم تبعات و اثراتی که مستقیماً تا یک قرن بعد و غیر مستقیم تا کنون ادامه داشته است. قیامی که دامنه ای چنین گسترده دارد، تحلیل های مختلف و متفاوتی را می طلبد. می توان نگاهی صرفاً تاریخی داشت، و از منظر امام(ع) به واقعه نگریست؛ می توان نگاهی تاریخی داشت و از منظر حاکمیت آن روزگار به ماجرا نگاه کرد؛ می توان با برداشتی اعتقادی، سراغ قیام رفت و آن را دستمایه حرکت های بعدی قرار داد؛ می توان نگاهی برون دینی داشت و به تحلیل جریان های سیاسی و اعتقادی جامعه مسلمانان، نیم قرن پس از وفات پیامبر اسلام(ص) نشست؛ و انواع نگاه های مختلف و متفاوت دیگر که هر کدام به دنبال یافتن قطعه ای از پازل این قیام پردامنه و گسترده هستند. شاید جستجو برای تحلیلی جامع از این قیام، نتیجه مطلوب نداشته باشد. و شاید اساساً تحلیل جامع و کاملی از این قیام وجود ندارد و هر کدام از تحلیل ها و نگاه ها، می توانند نقطه تاریکی را از این واقعه روشن کنند. به همین خاطر است که هنوز قیام حسین بن علی(ع)، مورد توجه تحلیل گران و اندیشمندان است. چه آنان که دل در گرو محبت اهل بیت(س) دارند و با نگاهی درون دینی سراغ این واقعه می روند، و چه آنان که حتی مسلمان نیستند و در پی اثرات این قیام در امروز جهان و جامعه مسلمانان اند.

این نوشتار کوتاه، در پی آن است که اشاره ای به نقش برخی تأثیرگزاران در مقابل حرکت امام حسین(ع) داشته باشد. آنانی که در همراهی با حاکمیت آن زمان، عرصه را بر حسین بن علی(ع) تنگ کرده و کار را بدانجا کشاندند که منجر به شهادت ایشان و خانواده شان گردید. جریانی که در همراهی با اسلام اموی، به جایگزینی نظام سلطنت به جای نظام خلافت کمک کردند و در مقابل خط اسلام سیاسی علوی ایستادند.

نشانی از جریان اسلام اموی را، در زمان حیات پیامبر(ص) می توان پیدا کرد. آنجا که ابوسفیان، بنی امیه و اشراف قریش که قریب بیست سال در مخالفت و دشمنی با رسول خدا تمام توان خود را به کار بسته بودند، ایمان می آورند. ایمانی ظاهری و از ترس جان، چرا که چاره ای جز اسلام آوردن و تصدیق پیامبر ندارند. ایمانی برای حفظ حداقل قدرت، و در آرزوی بازگشت به قدرت. رفتار امویان و اشراف قریش پس از رحلت رسول خدا نشان داد که اسلام در قلوب آنها اثر نکرده و صرفاً به دنبال کسب قدرت در ساختار جدید جامعه عربی هستند. با این تفاوت که اکنون از جان و مال خویش بیم ندارند و با حفظ ظاهر می توانند به خواسته هایشان برسند. شاید خلفای راشدین نمی دانستند که بنی امیه چه خوابی برای جامعه مسلمین دیده اند. رویکرد خلیفه اول و به ویژه خلیفه دوم نشان داد که آنها راهی جز طریق اسلام ناب محمدی و علوی را برای حاکمیت بر مسلمانان برگزیده اند. اما امید می رفت با حفظ برخی ملاک های حداقلی در «اسلام خلافت»، جامعه مسلمین دچار دگردیسی فرهنگی و اعتقادی نشوند. اما واقعیت چیز دیگری بود. اسلام خلافت، سرانجام به «سلطنت اموی» ختم شد. معاویه رسماً اعلام کرد که «آخرین خلیفه و اولین سلطان» مسلمانان است. کاخ سازی و ثروت اندوزی، تنها مظاهری از این روح سلطنت بودند. چیزی که در لایه های پنهان نفته بود، جایگزینی ملاک های قدرت و ثروت و برتری نژادی، به جای ارزش های نو ظهور اسلامی بود. اسلام تنها سی سال پس از رحلت پیامبرش، ظاهراً شکست تمام خورده بود و تنها پوستینی از آن باقی مانده بود. جدی ترین دشمنان دیروز رسول خدا(ص)، امروز داعیه دار اسلام و رأس هرم قدرت در حاکمیت مسلمین بودند. به نام رسول خدا(ص) خطبه می خواندند، اما در عمل تمام ملاک هایشان دقیقاً در مقابل ملاک های اسلام حقیقی بود.

معاویه بن ابی سفیان، این فرصت را داشت تا پایه های سلطنت اموی را تحکیم کند. بیست سال، با تمام توان کوشید تا رد پایی از اسلام امامت باقی نماند. هر ندای حق خواهی و عدالت طلبی، به بهانه بر هم زدن جماعت مسلمین و نقض بیعت، با خشونت سرکوب شد. طعن و لعن مخالفین اسلام اموی، به ویژه اهل بیت(س)، و حتی حذف فیزیکی طرفداران اسلام امامت، به طور جدی پیگیری شد. در پایان این بیست سال، یعنی در سال شصت هجری، فرومایگان به جای شایستگان امت، بر کرسی امارت مسلمین نشسته بودند. دیگر ندای حق طلبی باقی نمانده بود، و اگر هم بود، جرأت ابراز نداشت. برتری جویی نژادی، به جای مساوات و برادری دینی جایگزین شده بود و اختلافات قومی و قبیله ای، پر رنگ تر از عصر جاهلیت، نمود داشت. تیر خلاص به پیکر بی جان اسلام امامت، جانشینی یزید برای دوران پس از معاویه بود. یزید آشکارا ملاک های حداقلی دینی را نادیده می گرفت و فسق و کفر خویش را بی واهمه ظاهر می کرد. در چنین شرایطی، و در بدترین دوران برای اسلام امامت، خروش حسین بن علی(ع)، خواب خوش امویان را تبدیل به کابوس کرد. و نه تنها امویان، که خواب مانده های جامعه مسلمین، پس از قیام حسین(ع) بیدار شدند و چشم شان به حقایق سلطنت اموی باز شد. قیام های شیعیان تواب در کوفه، مردم مدینه، مختار، و حوادث پنجاه سال بعد از شهادت امام حسین(ع)، نشان داد که جامعه مسلمین بیدار شده و در پی جبران مافات است. گرچه نمی توان قضاوت قطعی درباره نتیجه بخش بودن این قیام ها کرد، اما لااقل می توان گفت که امروز و با نگاهی بی طرفانه به تاریخ قرن اول اسلام، می توان خط اسلام امامت را از اسلام اموی بازشناخت. امری که حتی مورد تصدیق دانشمندان بی طرف اهل سنت واقع شده و راهی روشن برای حق خواهان و عدالت طلبان باقی گذاشته است.

 

معاویه بن ابی سفیان: همراه پدرش، در هنگام فتح مکه، هنگامی که شمشیر اسلام را بر گردن خویش دیدند، اسلام آوردند. اسلام آوردنی که مقدمه فروپاشی از درون برای اسلام ناب، و آغاز سلطنت امویان بود. در زمان خلیفه دوم، پس از مدت کوتاهی از فتح شامات، به امارت آن دیار منصوب شد. مردم شام اسلام را از زبان و دست معاویه می شناختند و با روش او تربیت یافته بودند. پس از مرگ خلیفه دوم و به خلافت نشستن عثمان، دست معاویه در ثروت اندوزی و قدرت طلبی بازتر شد و دیگر کسی جلو دار وی نبود. اباذر غفاری به مخالفت با معاویه برخاست و صدای اعتراضش را در مرکز خلافت نیز بلند کرد. اما به بیابان ربذه تبعید شد و در غربت جان سپرد. پس از قتل عثمان و در اولین روزهای خلافت علی(ع)، معاویه از امارت شامات برکنار شد. اما به دستور علی(ع) گردن ننهاد و به بهانه خون خواهی عثمان، به جنگ امیر المومنین(ع) رفت. وی با حیله از صفین جان به در برد و سر انجام پس از شهادت علی(ع) و خلافت کوتاه حسن بن علی(ع)، به خلافت و امارت مسلمین رسید و در طی بیست سال، بساط سلطنت اموی را برپا کرد. وی دشمنی اش را با علی(ع) و خاندان پیامبر(ص) آشکار کرد و دستور به جعل حدیث در مدح خویش و مذمت علی(ع) داد.

 

یزید بن معاویه: فرزند معاویه، که در فضای سلطنت اموی رشد کرده و پرورش یافته بود، دایه ای نصرانی داشت. یزید آشکارا مرتکب محرمات می شد، شرب خمر می کرد و قمار باز و میمون باز بود. با این وجود معاویه با زیرکی تمام توانست برای یزید بیعت بگیرد و وی را علی رغم پیمان با امام حسن(ع)، به جامعه مسلمین تحمیل کند. یزید در آغاز خلافتش، به حاکم مدینه دستور داد تا از امام حسین(ع) بیعت بگیرد و در صورت مخالفت حسین(ع)، وی را به قتل برساند. این توطئه با هوشیاری امام خنثی شد و امام راه مکه را گرفت. یزید اما حسین(ع) را رها نکرد و در مکه نیز به دنبال ریختن خون ایشان بود. با حرکت امام به سمت کوفه، یزید ابن زیاد را که جوانی زیرک و جاه طلب و فرماندار بصره بود، به امارت کوفه منصوب کرد. به وی دستور داد که راه را بر حسین(ع) ببندد و نگذارد که به کوفه برسد. و از او برای یزید بیعت بگیرد یا او را به قتل برساند. پس از واقعه و در هنگام حضور اسرای اهل بیت(س) در دمشق، از پیشامدی که برای حسین(ع) و همراهان رخ داده بود، ابراز شادمانی کرد و اعلام کرد این خون در برابر خون اجداد اموی اش است که در بدر و حنین به دست علی(ع) به هلاکت رسیدند. یزید خلافت کوتاهی داشت(حدود شش سال) و پس از وی، خلافت به مروان و مروانیان رسید.

 

عبیدالله بن زیاد: فرزند زیاد بن ابیه بود. پدرش در حکومت امام علی(ع) مسئولیتی در فارس داشت. اما در زمان معاویه، به صف امویان پیوست و در سختگیری بر شیعیان و علویان، شهرتی کسب کرد. معاویه، زیاد را برادر خویش خواند و ادعا کرد که زیاد فرزند حرام زاده ابوسفیان است. عبیدالله در سال های پایانی خلافت معاویه، با اینکه سن و سال چندانی نداشت(کمتر از سی سال)، به امارت بصره منصوب شد. با حرکت امام حسین(ع) به سمت کوفه، یزید وی را با حفظ سمت به امارت کوفه منصوب کرد و در فرمانی از او خواست که از حسین(ع) بیعت بگیرد و او را روانه دمشق کند، و یا او را بکشد. عبید الله با کیاست و حیله فراوان، بر کوفه تسلط یافت و قیام شیعیان را سرکوب کرد، مسلم و هانی را کشت، عمر سعد را روانه کربلا کرد و به خیال خویش قائله را پیروز مندانه به پایان برد. پس از مرگ یزید، به دمشق فراخوانده شد و در جریان قیام مختار، فرماندهی سپاه امویان در برابر سپاه مختار را داشت. اما از ابراهیم بن مالک اشتر شکست خورد و به دست او کشته شد.

 

عمر بن سعد: فرزند سعد ابی وقاص، سردار فاتح ایران و صحابه رسول خدا(ص) بود. عمر همراه پدر در برخی از فتوحات شرکت داشت و فنون رزم را آموخت. پدر عمر، در جریان خلافت امام علی(ع)، با ایشان بیعت نکرد ولی به صف مخالفان مسلح در جریان جنگ های جمل و صفین هم نپیوست. در زمان خلافت معاویه، با وی هم سر سازش نداشت. به خاطر موضع پدر، عملاً عمر سعد در جبهه امویان نبود ولی در ادامه خلافت معاویه، موضعش به آنها نزدیک تر شد. وی بیعت یزید را پذیرفت و قرار بر این شد که به امارت ری منصوب شود. در آن زمان ری تحت فرمان امارت کوفه بود و ابن زیاد حکومت ری را منوط به فیصله دادن قائله حسین(ع) کرد. عمر سعد با سپاهی چهار هزار نفری که قرار بود عازم ری شود، به سوی کربلا روانه شد. او به خیال خویش می خواست قائله را با مسالمت به پایان ببرد و راه مصالحه با حسین(ع) را پیش بگیرد. غافل از اینکه ابن زیاد قصد مصالحه ندارد و حسین(ع) هم بیعت یزید را نمی پذیرد. در روز نهم محرم سال 61 هجری، شمر همراه دو هزار نفر، با فرمان ابن زیاد مبنی بر گرفتن بیعت از حسین(ع) یا کشتن او، و یا سپردن فرماندهی سپاه به شمر، انتخاب سختی را پیش روی عمر سعد گذاشت. عمر سعد به جنگ راضی شد و شقاوت ابدی را برای خویش خرید. پس از قتل حسین(ع)، عمر به ری نرسید و در حسرت امارت ری بود تا به دست سپاه مختار کشته شد.

 

شمر ذی الجوشن: از رزمندگان در رکاب علی بن ابی طالب(ع) بود. وی در صفین به صف مخالفان پیوست. در حکومت معاویه به امویان پیوست و با آنان همراه شد. وی قدرت طلب و جنگجو بود و همواره مترصد فرصتی تا بتواند به مقامی دست یابد. وقایع کوفه پس از مرگ معاویه، زمینه لازم را برای او فراهم کرد. با امارت ابن زیاد در کوفه، با او همراه شد و به سرکوب شیعیان پرداخت. در جریان سپاه کوفه که به مقابله با حسین(ع) رفته بود، به سعایت از عمر سعد پرداخت و او را متهم کرد که مسامحه کار است و قصد مصالحه با حسین(ع) را دارد. ابن زیاد وی را با چند هزار نفر نیرو به کربلا روانه کرد و دستور به سخت گیری و قتل امام(ع) داد. شمر در روز عاشورا، فرماندهی جناح چپ سپاه را برعهده داشت و اوج خشونت خویش را در مقابله با سپاه امام(ع) نشان داد. او را قاتل حسین(ع) می دانند. بعد از عاشورا، همراه کاروان اسیران به شام رفت اما یزید از او قدردانی نکرد و تا کشته شدنش به دست یاران مختار، به هیچ مقام و منصبی نرسید.

 

 

 

 

من میگویم، شما بگریید*

مروری اجمالی بر سیر مقتلنگاری و منابع تاریخ عاشورا

محسن حسام مظاهری

 

 

عظمت و اهمیت واقعهی عاشورا در جهان اسلام تا اندازهای است که بخش قابل توجهای از منابع و میراث تاریخی مسلمین به گزارش و شرح آن اختصاص دارد. مشهورترین گونهی این منابع را با نام عمومی «مقتل» میشناسم. مَقتل بر وزن مَفعَل بهمعنای کشتنگاه و قتلگاه است و در اصطلاح به کتابی گفته میشود که در آن به شرح واقعهی عاشورا و شهادت امامحسین(ع) و یارانش پرداخته شده باشد. البته نگارش مقتل تنها به امامحسین اختصاص ندارد و پیرامون برخی از دیگر شخصیتهای مهم تاریخ اسلام هم کتابهایی در بیان کیفیت کشتهشدن یا مرگ آنها توسط مورخان نگاشته شده است. ولی این کتابها از حیث تعدد و تنوع، با مقاتل مخصوص امامحسین(ع) قابل مقایسه نیستند.

 

نخستین مقاتل

اصلیترین منبع برای مقتلنگارانِ نخستین، گزارشهای برخی از بازماندگان و حاضران در واقعهی عاشورا بوده است؛ بازماندگان و ناظرانی از هر دو سپاه. از سپاه امام، علاوه بر بازماندگان اهل بیت مانند امامسجاد(ع)، امامباقر(ع)، حضرت زینب(س) و حسن مثنی (فرزند امامحسن(ع))، دیگرانی از یاران و صحابه نیز بودهاند که هرکدام بهواسطهای از غائله جان سالم به در بردند و مشاهدات خود را نقل کردند. ازجمله عُقبه بن سمعان، ابوموسی موقع بن ثمامه اسدی، ضحاک بن عبدالله مشرقی و غلامِ عبدالرحمان بن عبد ربه انصاری. برخی از سپاهیان عمرسعد (ازجمله شبث بن ربعی و حمید بن مسلم) هم پس از واقعهی عاشورا به ذکر مشاهدات خود از آن واقعه پرداختند. مجموعهی این گزارشها منبعی مهم برای مقتلنگاران بوده است (صاحبی 1388).

نخستین کتاب‌هاي مقتل امامحسین(ع) به فاصلهی کمی پس از واقعهی عاشورا و در دوران حیات امامان شیعه به نگارش درآمدند. نگارش اولين مقتل را به اصبغ بن نباته مجاشعي (متوفا 100ق.) نسبت مي‌دهند. پس از وي مقاتل جابر بن يزيد جعفي (متوفا 128 ق.) از اصحاب امامباقر(ع) و امامصادق(ع)، عمار دهني بجلي (متوفا 133 ق.)، ابومخنف لوط بن يحيي (متوفا 158 ق.)، هشام بن محمد بن سائب کلبي (متوفا 206 ق.)، محمد بن عمر واقدي (متوفا 207 ق.)، نصر بن مزاحم منقري (متوفا 212 ق.) و ابوالحسن علی بن محمد مدائنی (متوفا 225 ق.) از زمره‌ي اولين مقاتل محسوب مي‌شوند (برزگر 1382).

البته متأسفانه از هیچکدام این مقاتل نسخهای موجود نبوده و تنها نامی از آنها در کتب رجالی برجا مانده است. بااینحال خوشبختانه دیگرانی چون طبری در کتابهای خود، بخشهایی از مقتل مشهور و مهم ابومخنف را نقل قول کردهاند که مورد استفاده و استناد بسیاری از مقتلنگاران بعدی بوده است.

به جز مقاتل، در برخی منابع دیگر از جمله کتب تاریخی و منابع روایی شیعه و سنی نیز فواصلی به شرح واقعهی عاشورا اختصاص یافته است. از جمله‌ی این منابع میتوان «طبقات الكبری» اثر ابن سعد، «انساب الاشراف» اثر بلاذری، «اخبار الطوال» اثر دینوری، «تاریخ طبری»، «الفتوح» اثر ابناعثم كوفی، «كامل‌الزیارات» اثر ابنقولویه، «امالی» اثر شیخ صدوق، «روضة الواعظین» اثر ابنفتال نیشابوری، «كشف الغمة» اثر اربلی و «مناقب آل ابیطالب» اثر ابنشهرآشوب را نام برد.

 

روضة الشهدا؛ آغازگر مقاتل فارسی

جریان مقتلنگاری، از قرن دهم و با نگارش کتاب «روضة الشهدا» گونهی جدیدی را تجربه کرد: مقاتل فارسی. «روضة الشهدا» نخستین مقتل به زبان فارسی است که در سال 908 هجری قمری توسط كمال‌الدين حسين بن علي بيهقي سبزواري (معروف به واعظ كاشفي) ـ از مشایخ صوفیه و علمای مشهورِ معاصر تیموریان ـ تصنیف شده است. واعظ کاشفی، در این کتاب با رویکردی عارفانه و قلمی مسجع و زیبا، تاريخ مصيبت‌هاي پيامبران و امامان شيعه به‌ويژه واقعه‌ی كربلا را شرح داده است. نگارش این کتاب در همان روزگار بازتاب و شهرت گسترده‌اي يافت و مورد استقبال واقع شد. دامنه‌ي این استقبال تا آن‌جا بود كه خطبا و وعاظ در مجالس سوگواري اين كتاب را بر دست مي‌گرفتند و از روي آن مي‌خواندند و مردم مي‌گريستند. ازهمين‌رو و به مرور زمان اين افراد به «روضه‌خوان» (كسي كه كتاب روضة ‌الشهدا را مي‌خواند) و اين مجالس به «مجالس روضه‌» (مجالسي كه در آن‌ها كتاب روضة ‌الشهدا خوانده‌ مي‌شود) شهرت يافتند. البته برخی مطالب روضة ‌الشهدا، آميخته با داستان‌پردازي‌ها و موارد خلاف واقع و غيرمستندي است كه از اعتبار آن نزد محققان كاسته است. تا جایی که آن را به عنوان یکی از منابع تحریف‌ساز در تاریخ عاشورا ارزیابی می‌کنند.

 

مقتلنگاری در عهد قاجار و پس از آن

نگارش مقاتل به زبان فارسی در عهد قاجار و به‌تبع حمایت‌های ویژه‌ی شاهان قاجار از آیین‌های سوگواری به‌خصوص تعزیه (شبیه‌خوانی) گسترش ویژه‌ای یافت. این گسترش البته بیش‌تر در بعد کمی بود و از حیث محتوا بسیاری از کتاب‌هایی که با عنوان مقتل در این دوره نگاشته و منتشر شدند، گرفتار آسیب‌ها و تحریفاتی بودند که متأثر از رواج جریان داستان‌سرایی پیرامون واقعه‌ی عاشورا به آن‌ها راه یافته بود. در آن مقطع، خصوصاً در عهد ناصری استقبال عوام مردم از نقل‌ها و داستان‌های افسانه‌ای مذهبی، به غلبه‌ي کارکرد فراغتي در مقابل کارکرد مذهبي در مجالس روضه‌خواني و تعزيه انجاميده و همين مسأله بستر و زمينه‌ي مساعدي را براي تدوين، انتشار و رواج اين قبيل کتاب‌ها فراهم ساخته بود. از جمله‌ي اين‌گونه كتب در آن عصر مي‌توان به «اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» یا «اسرار الشهاده» اثر ملاآقا دربندی، «منتخب» يا «كتاب الفخري» اثر شيخ فخرالدين طريحي، «طوفان البکاء» اثر ميرزا محمدابراهيم مروزي (جوهري)، «محرق القلوب» اثر ملامهدي نراقي، «الدمعة الساكبة» اثر محمدباقر بهبهاني و «معالي السبطين» اثر شيخ مهدي حائري مازندراني اشاره کرد که جملگی از زمره‌ی منابع تحریف‌ساز و تحریف‌گستر پیرامون واقعه‌ی عاشورا به شمار می‌روند (صحتي سردرودي 1384: 63-84).

روند مقتل‌نگاری، پس از دوران قاجار و برآمدن حکومت پهلوی به افول انجامید. با پیروزی انقلاب اسلامی و به تبع احیا و گسترشی فرهنگ عاشورا، برخی از محققان و نویسندگان به تدوین کتاب‌هایی تحقیقی پیرامون تاریخ عاشورا (مشابه مقاتل) همت گماردند که از آن جمله می‌توان به «مقتل الشمس» اثر محمدجواد صاحبی و «آینه‌داران آفتاب» اثر دکتر محمدرضا سنگری اشاره کرد.

 

برخی منابع معتبر تاریخ عاشورا

از بین فهرست مقاتل و منابع تاریخ عاشورا، می‌توان از این منابع به‌عنوان منابع معتبر و مشهور نام برد:

1. لهوف

«لهوف» يا «الملهوف في قتلي الطفوف» اثر سید بن طاوس (589-664 ق.) از جمله‌ی مشهورترین مقاتل است. ابن‌طاوس این کتاب را در سنین جوانی و برای زایرانی که به زیارت کربلا می‌رفتند تألیف کرده است. لهوف سه بخش دارد: بخش اول گزارش وقایع پيش از شهادت امام‌حسین(ع)، بخش دوم گزارش حرکت امام از مدینه تا لحظه‌ی شهادت، و بخش سوم وقايع بعد از شهادت امام را شامل میشود. لهوف به دفعات به فارسی ترجمه و چاپ شده است. از جمله میتوان به ترجمههای سیداحمد فهری و علیرضا رجالی تهرانی از این کتاب اشاره کرد.

2. الارشاد

«الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد» اثر معروف شیخ مفید (313-336 ق.) است که با موضوع شرح حال امامان شیعه نگاشته شده است. این کتاب، چهل باب را شامل می‌‌شود و ذیل نام هر یک از معصومین، اخبار و روایات مربوط به تولد، مدت عمر، همسران و فرزندان، فضایل و ادله‌ی امامت، یاران، معجزات و شهادت ایشان نقل و بررسی شده است. در باب سوم این کتاب، که به زندگی امام‌حسین(ع) و یاران‌اش اختصاص دارد، مؤلف با استفاده از «مقتل الحسین(ع)» اثر ابومخنف و با حذف سند روایات ابومخنف، وقایع عاشورا را گزارش کرده است. این کتاب را حجت‌الاسلام سیدهاشم رسولی محلاتی به فارسی ترجمه کرده است.

3. مقاتل الطالبیین

«مقاتل الطالبیین» اثر مشهور ابوالفرج اصفهانی (284-356 ق.) کتابی با موضوع شرح حال آن دسته از سادات و آل ابی‌طالب است که در راه عقیده و آرمان خود قربانی شده‌اند؛ از جمله برخی از شهدای کربلا. این کتاب توسط حجت‌الاسلام سیدهاشم رسولی محلاتی به فارسی ترجمه شده است.

4. نفس المهموم

«نفس المهموم في مقتل الحسين المظلوم(ع‏)» تألیف شیخ عباس قمي (۱۲۵۴-۱۳۱۹ ق.) یکی دیگر از منابع مهم و مشهور عاشورا است. قمی هدف خود از نگارش این کتاب را «نگارش مقتلی بر اساس روایات معتبر و با استفاده از منابع قابل اعتماد» بیان نموده است. این کتاب را علامه ابوالحسن شعرانی با عنوان «دمع السجوم»، و آیتالله محمدباقر کمره‌ای با عنوان «در کربلا چه گذشت؟» به فارسی ترجمه کرده‌اند.

 

* مصرعی از مرثیهی سیف فرغانی.

 

 

منابع:

برزگر، محسن (1382). عاشورا؛ تبلور حماسه و عرفان در شور و شعور حسيني. قم: اشک ياس؛ جعفريان، رسول (1381). تأملي در نهضت عاشورا. قم: انصاريان؛ حسيني، سيدعبدالله (1386). معرفي و نقد منابع عاشورا. قم: پژوهش‌گاه علوم و فرهنگ اسلامي؛ رنجبر، محسن (1388). «سیری در مقتل‌نویسی و تاریخ‌نگاری عاشورا». عاشورانامه. ج 4. قم: انتشارات خیمه؛ صاحبی، محمدجواد (1388). «سیر تحول مقتل‌نگاری». عاشورانامه. ج 4. قم: انتشارات خیمه؛ صحتي سردرودي، محمد (1383). تحريف‌شناسي عاشورا و تاريخ امام‌حسين(ع). تهران: شركت چاپ و نشر بين‌الملل؛ صحتي سردرودي، محمد (1384). عاشوراپژوهي. قم: خادم الرضا؛ مجمع مدرسين و محققين حوزه‌ي علميه‌ي قم [به كوشش] (1385). عاشورا. عزاداري. تحريفات. قم: صحيفه خرد؛ مظاهری، محسن حسام (1387). رسانهی شیعه: جامعهشناسی آیینهای سوگواری و هیئتهای مذهبی در ایران. تهران: شرکت چاپ و نشر بینالملل.

 

 

 

 

 

 

نفس المهموم را پاره پاره کرده‌ام

ایده "کتاب آه" از کجا سراغتان آمد؟

زیادند کتاب‌هایی که فقط در کتابخانه‌های ادبا و علما پیدا می‌شوند و بقیه، چه بسا، روحشان هم خبردار نیست که همچین کتاب‌هایی وجود دارند. این واقعیتی است. واقعیت دیگر این است که حتی اگر آن کتاب‌ها از آن کتابخانه‌ها بیرون بیایند، باز هم، چندان لطفی ندارند. دلیلش شکل و صورت‌بندی آن‌هاست: بوی کهنگی و عتیقگی می‌دهند و مخاطب گمان می‌کند این کتابی نیست که بشود راحت دست گرفت و ورقش زد و مثل بقیه‌ی کتاب‌ها بی وقفه و دست‌انداز خواندش. (دقیقاً نظیر ِ اینکه من و شما امروز توی قدح ِ سفالی ِ سه قرن پیش غذا نمی‌خوریم، در حالی که سه قرن پیش آن قدح برای آن ساخته شده بوده که توش غذا بخورند!) این‌طوری‌ها بسیاری از میراث کهن بوی موزه گرفته‌اند و خاک برشان نشسته است. حتی کتاب‌خوان‌ها، پیش‌فرضشان این شده که بعضی کتاب‌ها فقط به کار اهل تحقیق و تفحّص می‌خورند و با کتاب‌های معمولی فرق دارند و ما را چه به آن‌ها و خانه‌ی پرش، به عنوان یکی ـ دو واحد درسی دانشگاهی باید نگاهشان کرد!

ترجمه‌ی فارسی «نفس‌المهموم» یکی از این کتاب‌ها بود: کتابی که غالبِ نقل‌های صحیحِ مقاتل و کتبِ تاریخ را در خود جمع کرده و جزءجزءِ حادثه‌ی قتل حسین ابن علی علیهماالسلام را از شش ماه پیش‌تر تا چند ماه بعدترش نوشته است. این ترجمه را، 60 سال پیش، مرد دانشمند ادیبی به نام «ابوالحسن شعرانی» از متن عربی ِ 90 سال پیش ِ «محدث قمی» گزارده. ترجمه‌ای به نثری فاخر و سالم و پویا و روان، که هوای متون کهن قرن‌های 5 و 6 ادبیات فارسی را در سر می‌اندازد. حیف بود چنین کتابی موزه‌ای بشود و همان سرنوشتی سرش بیاید که سر دیگر کتاب‌های کتابخانه‌های علما و ادبا آمده!

کتاب‌هایی مانند "نَفَس المهموم" زیادند که باید ساده سازی شوند و از کتابخانه علما و ادبا بیرون بیایند. چه چیزی در این کتاب وجود داشت که شما را برای بازخوانی‌اش جذب کرد؛ نثر فاخر یا محتوای تاریخی و واقعه کربلا؟

نمی‌توانم بگویم کدام‌یکِ این‌ها جذبم کرد. تنها می‌توانم بگویم من از این کتاب لذت بردم و خواستم دیگران هم این لذت را بچشند. همین! شیخ عباس قمی این برهه‌ی تاریخی را کاملا جزئی روایت می‌کند. مثلا حتی اشاره می‌کند که معاویه در حمام رفتن‌های آخر عمرش چه شعری را مدام زمزمه می‌کرده یا فلان گچکار وقتی کوبیده توی سرش، نوع درد را چنان توصیف می‌کند که شمای خواننده کاملاً می‌یابید چقدر محکم توی سرش زده بوده. نکته اینجاست که این گچکار اصلاً آدم مهمی نیست و فقط روزی در کوفه بر بالای دیواری ایستاده بوده و در کل حوادث سال 60 و 61 هجری نقشی نداشته. نفس‌المهموم مملو از این بـُراده‌های جزئی است و البته مترجم چیره‌دستی چون آیت‌الله شعرانی نثرش مغناطیس ِ نابی برای مجموع کردن این براده‌ها دارد (دقیقاً همان مغناطیسی را که مثلاً تفسیر طبری دارد). جزئیات همیشه سویه‌های پنهان ِ دراماتیک را پررنگ می‌کند. این سبب می‌شود که تاریخ از خشکی و انجماد دربیاید و به ساحتِ روایت ـ داستان نزدیک شود تا تو ِ خواننده نه فقط بخوانی تاریخ را، که حسش کنی و تماشایش کنی و دیر از یادت برود.

برای خلق کتاب چه مراحلی طی شد؟

ابایی ندارم بگویم ترجمه‌ی فارسی نفس‌المهموم را من پارهپاره کردهام تا در بازساختنش کاری کنم قدمت و عتیقی ِ متن خواننده را سر ذوق بیاورد، نه آنکه مثل همیشه اسبابِ دست‌انداز و فاصله گرفتن او از کتاب بشود.

من این‌ها را از متن اصلی جدا کردم:

الف ـ تصویرها (همان که داستان‌نویس‌ها می‌گویند «ایماژ»)

ب ـ گفتگوها (همان که داستان‌نویس‌ها می‌گویند «دیالوگ»)

ج ـ نامهها.

به این سه، سخنرانی‌های عمومی یا همان خطبهها را هم که از جهتی به گفتگوها و از جهتی دیگر به نامهها شبیهاند اضافه کردم.

به نظرم یک تصویر، پاره‌ای از یک نامه یا جملاتی که دو نفر با هم گفتهاند و رفتهاند و کسی آن میان شنیده، هر کدام، تکّه‌ای از یک «کولاژ» است که از چیدن و کنارِ هم گذاشتنشان میتوان اصلِ واقعه را فهمید و یکپارچه کولاژ را دید. زیادند کسانی که علیرغمِ بسیارها که بارها و بارها و هر سال شنیدهاند، هنوز دقیقا نمیدانند قتلِ حسین ابن علی علیهماالسلام «چهطور» اتفاق افتاد.

تمام حاشیه‌های کنار متن را هم از کتاب انداختم. منظورم از حاشیه‌ها یعنی تعلیقات، تحشیه‌ها، تبیین چرایی وقایع، سلسله‌ی اسناد احادیث و اخبار و همچنین توضیحاتی که به فراخور هر خبر و حدیث، به صلاحدید مؤلف یا مترجم، داده شده. کتاب‌هایی که برای دادنِ یک تصویر یا چندخط از یک نامه، کلی سلسله‌ی اِسناد و توضیح و تحلیل و تعلیقه برای خواننده ردیف می‌کنند، هم به او اجازه نمیدهند کولاژش را «خودش» کامل کند هم بعضی وقتها حوصلهاش را سر میبرند که تا ته به خواندشان و از روی صفحاتی نخوانده نپرد. مثلا تقریباً یک فصل طولانی در کتاب اصلی توضیح داده شده که چرا وقتی امام حسین علیه‌السلام از مکه خارج می‌شود، به حرف هیچ کدام از ناصحانی که نامه دادند یا افسار اسب امام را گرفتند و به قول خودشان نصیحت کردند، گوش نمی‌دهد و سوی عراق می‌رود. به ویژه اینکه که وسط مناسک حج هم هست. به نظرم این توضیحات تنها برای مخاطب خاص محلی از اعراب دارد. مخاطبی که در پی دانستن چرایی واقعه‌هاست. مخاطب من در "کتاب آه" می‌خواهد فقط می‌خواهد بداند واقعه چگونه اتفاق افتاد.

ممکن است مطالب مهمی جا افتاده باشد؟

نه؛ هیچ عنصر دراماتیکی جا نیفتاده. عناصری را که از متن اصلی بیرون کشیدم، هر کدامشان، به رایم یک قطعه نگاتیو بودند. بعد دقیقا کار یک مونتور را انجام دادم. راش‌های پراکنده را کنار همدیگر چسباندم و هر عنصر دراماتیک را در یک صفحه‌ی جداگانه از کتاب کار کردم. این کتاب 565 صفحه است؛ یعنی 565 عنصر دراماتیک از کتاب اصلی استخراج کرده‌ام و دقیقا مثل تدوینگر یک فیلم سینمایی آن‌ها را با حفظ ترتیب و توالی تاریخی، تعلیق و کشش دراماتیک، و دکوپاژ داستانی به هم چسبانده‌ام. «کتاب آه» این است. مطمئن باشید که صفحه‌ی اول «کتاب آه» را در صفحه‌ی اول نفس‌المهموم نمی‌خوانید. مثلاً این صفحه دقیقاً صفحه‌ی صدوهفتم ِ نفس‌المهموم است. «کتاب آه» کاملاً متفاوت با نفس‌المهموم است، درحالی که هیچ چیزی خارج از نفس‌المهموم در آن نیست.

تعبیرهایی مانند داستانک و یا روضه‌های مینی‌مال و روضه مکتوب درباره کتاب آه وجود دارد. شما با این تعابیر موافق هستید؟

من کاری ندارم دیگران چه اسمی روی صفحات کتاب من می‌گذارند. آن‌ها آزادند و من بر اساس اصل «مرگ مؤلف» پس از انتشار کتاب دار فانی را وداع گفته‌ام! من اما اصلاً به این‌ها که شما گفتید فکر نکردم. من فقط تلاشم این بود واقعه به جای خوانده شدن، «تماشا» بشود. تلاشم این بود تا کتاب را از هرگونه عنوان و لقب تهی کنم. ببینید، اگر من بگویم آقای الف لعنت‌الله‌علیه، قضاوتم را به روایتم منضم کرده‌ام و شنونده حرفم را سویه‌دار می‌شنود و خودش کشفی نمی‌کند. اما اگر بخواهم شنونده «خودش» متوجه شود که الف ملعون است، باید هنرمند باشم و آنچه را باعث لعنت الف شده، بدون الصاق نظر و پیش‌داوری، ارائه کنم. ضمن اینکه اصلا تعریف روضه چیز دیگری است. روضه معمولا پر از حاشیه و «زبان حال» است و من دقیقا خواستم مقتل را از حاشیه بزدایم و به اصل ماجرا بپردازم.

از تعابیر بیرون بیاییم... ظاهر و به قول خودتان بسته بندی کتاب بسیار متفاوت و جذاب است. از طرح روی جلد گرفته تا تک صفحه قرمزی که روایت چگونگی جدا شدن سر امام حسین (ع) است... این شکل و شمایل هم ایده خودتان بود؟

دقت کنید که من از ابتدا با یک ایده‌ی قالبی و شکلی سراغ نفس‌المهموم رفتم. مثلا از همان ابتدا به فکر نقشه هم بودم که الان در انتهای کتاب مشاهده‌اش می‌کنید. همین‌طور صفحه‌ی قرمزی که صفحه‌ی 409 است. می‌خواستم این کتاب را متفاوت با کتاب‌های معمول مذهبی ببینید. بنابراین وقتی کتاب چاپ شد، اصلا به رایم تازگی نداشت! در تمام 10 ماهی که روی کتاب کار می‌کردم، «کتاب آه» دقیقاً به همین شکل پیش رویم بود؛ فقط صفحاتش سفید بود و کار من پر کردن همین صفحات سفید بود. البته باید بگویم که «کتاب آه» به شدت وامدار «نشر جام طهور» است که ویرایش‌های شکلی مرا در مورد قطع و چاپ کتاب تماماً پذیرفت و هیچ کم نگذاشت. طرح جلد هم کار ذوق و هنرمندی حسین سجادی است.

در قرار دادن این مطالب در صفحه خودشان، زبان کتاب هم تغییر کرد؟

اصلا! خیلی‌ها از من پرسیده‌اند شما کتاب را از نو نوشته‌اید؟ جملات را ساده کرده‌اید؟ من به آن‌ها گفته‌ام من فقط کتاب را از نو خوانده‌ام! همین. نه چیزی به آن اضافه کرده‌ام، نه چیزی از آن را عوض کرده‌ام. پیش‌فرض خوانندگان این است که کتاب‌های کتابخانه‌های علما و ادبا بسیار سختاند و باید انرژی فراوانی برای خواندنشان گذاشت. تصوری را که دانش‌آموزان دبیرستانی نسبت به متون کتاب‌های ادبیاتشان دارند، مثلاً نسبت به «حسنک وزیر»، مقایسه کنید با تصویری که حالا ما شیفت‌گان ادبیات نسبت به کل «تاریخ بیهقی» داریم. آدم آن وقت احساس می‌کرد برای چه باید این‌ها را بخواند، اما حالا که حواشی به رایش رنگ باخته، نه تنها حسنک وزیر را می‌خواند که «بر تخت نشستن امیر مسعود» را هم می‌خواند، «ورود ابراهیم ینال و طغرل به نیشابور» را هم می‌خواند. اصولا کنار زدن حواشی‌ای که برای قشری خاص فقط، جالب و محترم و پسندیده است باعث جذابیت خواندن می‌شود و «ادبیات» تازه جلوه می‌کند. خارج شدن شکل و شمایل کتاب از کلیشه‌ها و کهن‌الگوهای همیشگی هم البته به این جلوه و جذابیت کمک می‌کند.

پس دغدغه حدف حواشی کتاب‌های فاخر همواره با شما بوده است؟

من شیفته‌ی متون کهنم. حالا چه نثر و نحوشان کهن چه ذات واقعه‌شان کهن. همیشه موقع خواندن، صفحه‌هایی را که به توضیح و تفصیل‌های مصحح یا نویسنده می‌گذشت رد می‌کردم تا دوباره برسم به جایی که نخ حادثه دوباره وصل می‌شود و از همان‌جا خواندن را ادامه می‌دادم. این حس از سالیانی پیش با من بود. همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا باید کتاب برای همه‌ی خوانندگان به این قطوری باشد، در حالی که می‌توان با گره زدن همه‌ی وقایع به هم، ظرف مدت کوتاهی کتاب را خواند و لذتی عمیق برد.

به عنوان آخرین سوال؛ چه بازخوردهایی از مخاطبان کتاب دریافت کردید؟

زیاد شنیده‌ام که «کتاب آه» زود ورق می‌خورد و خوانده می‌شود. گفته‌اند غرق خواندن می‌شویم و یکباره سر بلند می‌کنیم و می‌بینیم مثلاً 100 صفحه خوانده‌ایم و باورمان نمی‌شود. دیگر شنیده‌ام واقعه‌ها را نه فقط خوانده که «تماشا» کرده‌اند. گویی که فیلمی مکتوب. و این تأثیر همان گرد آوردن عناصر دراماتیک است.

درباره قطع پالتویی و حروفچینی و تصویر جلد و کلاً گرافیکِ کتاب هم زیاد این سوی و آن سو شنیده‌ام.

 



[1] - مرآت الکمال ، ج3 ، ص 229

[2] - همان

[3] - مفاتیح الجنان ، آداب زیارت امام حسین

 

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
پنج شنبه, دسامبر 14, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد