برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

حضور(پرونده ویژه مردم وانقلاب اسلامی)

ما جمهورى اسلامى مى‏خواهيم

 

دیروز و امروز انقلاب به روایت یک مادر

مک فارلین در روستا

انقلاب اسلامی در آغاز راه است

حکایت انقلاب

ارادة جمعي، مثل خدا يا روح است!

دور دیگری آغاز می‌شود

 

 

 

 

---------------------------------------

ما جمهورى اسلامى مى‏خواهيم

بررسی جایگاه مردم در تحقق نظام جمهوری اسلامی

 به روایت امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری(مدظله‌العالی)

مرضیه سادات یثربی

به روایت امام خمینی(ره)

اراده خدا و مردم

اين يك تحول بود كه نمى‏شود روى مسائل عادى حسابش را كرد؛ كه يك تربيت طولانى شد و يك قشرهاى ديگر آمدند روى كار و اين كار را كردند. اين يك تحول الهى بود؛ يعنى با اراده خدا اين مطلب واقع شد. يك تحول ديگرى هم كه پيدا شد، اين انساني [بود] كه پيدا شد در بين جوامع؛ كه بيشترش شكوفايى... ، در حال انقلاب بود. حس معاونت در مردم پيدا شد؛ كه در اين تظاهرات كه واقع مى‏شد ـ كه شماها خودتان بهتر مى‏دانيد ـ از هر جا كه عبور مى‏كردند، مردم با اينها كمك مى‏كردند. آب مى‏دادند، ساندويچ مى‏دادند، چه مى‏كردند.(1)

 

پیرزن کاسه به دست

يكى از دوستان من گفت، كه من در تهران ديدم در اين تظاهرات، يك پيرزنى يك كاسه‏اى دستش گرفته و توى آن پول است. به ذهنم آمد كه اين مثلاً فقيرى است كه پول مى‏خواهد؛ وقتى تحقيق كردم، با او صحبت كردم، گفت كه امروز روزى است كه تعطيل است و نمى‏شود مردمى كه از اينجا عبور مى‏كنند ممكن است كه بخواهند تلفن كنند، پول خرد نداشته باشند؛ من اين را نگه داشته‏ام اينجا كه كسانى كه مى‏خواهند تلفن كنند ـ تلفن هم همان جا بود ـ از اين پول بردارند تلفن كنند. اين البته يك چيز كوچكى است؛ اما مطلب خيلى بزرگ است. يك همچو تحول روحى در بين مردم پيدا شد، و تحول به جايى رسيد كه شهادت را بر خودشان يك فوزى مى‏دانستند.(2)

 

انقلاب کردیم حالا چه شد ؟!

ملت، هر جا به هر كس كه برسيم بگوييم خوب، تا حالا چه شد؟ هيچ چى كه نشده! پس ناراضى درست كنيم. يك دسته كارگر را از كار بازبداريم، يك دسته دهقان را از كشاورزى بازبداريم، مدارس را از اينكه مشغول كارشان باشد، دانشگاهها را از اينكه مشغول كارشان باشد، بازبداريم؛ نگذاريم يك سامانى پيدا بكند اين مملكت. و از آن نهضتى كه اينها داشتند و هيچ كارى به اينكه حالا من چه دارم، چه ندارم نبود.

آن وقت كه [مردم‏] مى‏ريختند توى خيابانها و فرياد مى‏كردند كه مرگ بر اين كذا، هيچ ابداً [كسى‏] به فكر اين نبود كه من شب مى‏روم منزل، شايد شام نداشته باشم. هيچ به فكر نبود. آن روحيه بود كه پيروزى آورد. آن روحيه را مى‏خواهند از ما بگيرند. حالا باز متوجه به اينكه من خانه‏ام چطور است، چى [ندارم‏] خوب، چى شد؟ حالا كه نشد، حالا كجاست خانه.

الآن مى‏خواهند خانه بسازند براى اينها، اينها باز نمى‏گذارند. اينها باز مى‏آيند مانع مى‏شوند. به هر اسمى به شما دارند «مستضعف» مى‏گويند؛ شما قبول نكنيد. آنها مى‏فهمند «مستضعف» يعنى چه، به اينها بد حالى مى‏كنند! ما همه جزء مستضعفين هستيم؛ يعنى ما كه اشخاصى بوديم كه ابرقدرتها ما را ضعيف مى‏شمردند، ما را هيچ مى‏دانستند؛ ما مى‏خواهيم از اين جهت بيرون بياييم. مى‏افتند دنبال اينها كه اينها مى‏گويند، خانه ما مى‏خواهيم براى «مستضعفين» بسازيم. مگر شما مستضعفيد؟! نخير، شما خيلى كذا هستيد! از اين راه ـ هر راهى كه بتوانند يك اخلالى بكنند ـ اخلال مى‏كنند؛ و همه نظر اخلالگرها به اين است كه نگذارند ايران براى خودش يك سامانى پيدا بكند كه دست آنها تا ابد كوتاه بشود.(3)

 

کارد مطبخی در برابر تانک

آن طورى كه به من مى‏گفتند، صبح كه مى‏شد، هر كس از خواب پا مى‏شد و بيرون مى‏خواست برود از خانه، يك چوبى، يك عصايى، يك كارد مطبخى، چند تا سنگ، چند تا آجر، برمى‏داشتند و مى‏رفتند به جنگ! طرف چه داشت؟ تانك و توپ و مسلسل و خمپاره، همه چيز. از بالاى سر، از پايين، از همه جا. لكن اين جمعيت يك چيز داشت، و آن «ايمان» يك پشتوانه داشت، و آن «خدا»، يك مقصد داشت، و آن «اسلام» همه، از اول ايران تا مركز، تا آخر، هر جا مى‏رفتى فرياد «مرگ بر شاه» و «ما جمهورى اسلامى مى‏خواهيم» بلند بود. نه از مردم عادى؛ از آن بچه‏هاى كوچك و اين قدرى كه تازه زبان باز كرده‏اند، از آن بچه‏هاى دبستانى، تا آن پيرمردهايى كه توى مريضخانه خوابيده بودند. نه يك قشر؛ علما، معممين، طلاب، دانشگاهيها، ادارى، همه و همه يك مطلب مى‏خواستند؛ و آن اينكه جمهورى اسلامى؛ ما جمهورى اسلامى مى‏خواهيم. اين معنا بود كه رمز پيروزى بود.(4)

 

پیروزی به من ارتباطی نداشت

قبلًا عرض كنم كه اين پيروزى ارتباط به من نداشت؛ من يك طلبه هستم. و نبايد اين را به من متصل كنيد. پيروزى ارتباط به ملت هم نداشت؛ اين پيروزى مربوط به خدا بود. من همان وقت هم كه در پاريس بودم، وقتى كه مى‏شنيدم كه آمدند بعضيها پيش من گفتند كه يك نفر آمد گفت كه من در دهات كجا و كجا رفتم و ديدم كه صبح كه مى‏شود آخوند ده جلو مى‏افتد و مردم دنبالش تظاهر مى‏كنند و ديدم توى آن قلعه همان حرفهاست كه در تهران است. من همان وقت مطمئن شدم به اينكه مسأله، مسئله بشرى نيست آن وقت من گفتم كه مسأله شده يك مسئله الهى و اينكه يك تحولى در يك جامعه‏اى در يك مدت كم پيدا بشود ـ هم تحول روحى پيدا بشود و هم ساير تحولات.(5)

 

وقتی سیا راست می‌گوید!

پيروزى كه همه حسابها را باطل كرد، حساب مادى‏گرى را همه را باطل كرد، يكى از ادله بزرگ توحيد است. روى حسابهاى مادى‏گرى آن دستگاههاى جاسوسى امريكا مثل «سيا» و امثال اينها تصديق كردند كه اين بر خلاف آن حسابهايى بود كه ما مى‏كرديم. راست هم مى‏گفتند.(6)

 

توهم پیروزی شما را نگیرد(7)

دستهايى كه در كار است براى اينكه نگذارند اين نهضت به ثمر برسد ـ اين ريشه‏هاى گنديده ـ كم‌كم با هم اجتماع كنند، پيدا كنند هم را و با هم متحد بشوند؛ و ما هم خداى نخواسته به توهّم پيروزى، رو به سستى و سردى برويم و مشغول به اين بشويم كه حالا من چه گرفتارى دارم: گرفتارى شخصى از قبيل كار نداشتن، بيكارى، مقروض بودن، و خانه نداشتن امثال گرفتاريهايى كه قشرها دارند. اگر ما الآن در اين موقع كه هستيم و در اين موقع حساس كه مملكت ما شايد از همه اوقاتى كه بر آن گذشته الآن حساستر باشد، اگر ما مشغول بشويم به كارهاى شخصى خودمان و از آن نظرى كه اول داشتيم و آن توجهى كه همه با هم داشتيم و اين نهضت را تا اينجا رسانديم اگر غفلت بكنيم، ممكن است ـ البته حالا چيزى نيست ولى ممكن است ـ كه دشمنها با توطئه‏ها و نقشه‏هايى كه دارند و منافع خودشان را ديدند از دستشان رفته است، اين اقشار مختلفى كه هستند، اينها با هم اتحاد پيدا كنند و موجب زحمت بشوند، و خداى نخواسته نهضت را جلوگيرى كنند ازپيشرفت.(8)


 

 

 

 

به روایت رهبر معظم انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله‌العالی)

ولایت بر مردم؛ یک امانت الهی

 مساله حضور مردم در نظام جمهوری اسلامی با این شکل بدیع و تازه‌ای که در دنیا عرضه می‌شود مساله بسیار مهمی است. ما درکشور خودمان قبل ازپیروزی انقلاب اسلامی هیچ حظی از حضور مردم در عرصه‌های تصمیم‌گیری نداشتیم. حکمرانانی بودند که به پشتوانه زور و قدرت سلاح بر مردم مسلط می‌شدند و حکمرانی همراه با زور و فشار را بر مردم تحمیل می‌کردند. بعد هم که میرفتند این امانت عظیم الهی یعنی حاکمیت و ولایت بر مردم را مثل یک مال شخصی به ارث می‌گذاشتند و فرزندانشان از آنها ارث می‌بردند؛ مردم هیچ نقشی نداشتند. همین کسانی که امروز در دنیا دَم از مردم‌سالاری دموکراسی و حقوق بشر و این حرفها می‌زنند، همین‌ها با آن رژیم جبار و خودکامه و با آن شیوه غلط و غیرانسانی حکومت همکاری می‌کردند، از آنها پشتیبانی می‌کردند در آن کشورهایی هم که حضور مردم الاقل در مقام ادعا تاثیرگذار در حکومت بود ارزشهای معنوی غایب ازصحنه بود.(9)

 

 آنچه که فتنه را دور می‌کند

به نظر من مساله اول درانتخابات مساله انتخاب این شخص یا آن شخص نیست؛ مساله اول مساله حضور شما مردم است. حضور شماست که نظام را تحکیم می‌کند، آبروی ملت ایران را زیاد می‌کند، استقامت کشور را درمقابل دشمنی‌ها زیاد می‌کند و دشمن را از طمع ورزیدن به کشور و از فکر ضربه‌زدن و فساد و فتنه منصرف می‌کند.(10) اگر مردم در این سی سال درمراسم گوناگون حضور خودشان و این حجم عظیم ملت ایران را به رخ دشمن نمی‌کشیدند مسلما هیبت ملت ایران آنچنان که امروز هست نبود. این حضور را حفظ کنید.(11)

 

جمهوریت مقدم است یا اسلامیت؟

آنچه که جمهوری اسلامی را به عنوان یک پدیده بدیع ممتاز می‌کند همین است: حضورمردم و انتساب به معنویات و به حکم الهی و خشوع در مقابل پروردگار. این دو یک حقیقت واحدی را تشکیل داده‌اند. این بحث که در نظام اسلامی جمهوریت مقدم است یا اسلامیت، یک بحث انحرافی است. اسلامیت و جمهوریت دو عنصرجدا از هم نیستند که به یکدیگر وصل شده باشند و یک حقیقت را بوجود آورده باشند؛ در دل اسلامیت جمهوریت هست. در دل اتکا به حکم الهی تکیة به مردم و احترام به خواست و رای مردم هست. جمهوری اسلامی یک حقیقت واحد است که هدیه انقلاب اسلامی به ملت ایران است. این آن چیزیست که در این سی سال امتحان کارآمدی خود را به بهترین وجهی داده است. آن کسانی که مدعی دموکراسی هستند باید پاسخ دهند که دموکراسی حقیقی در مجموعه حکومتهای آنها چقدر است. آیا این میل مردمی، این جاذبه ایمانی‌ای است که دل ملت ایران موج می‌زند و آنها را بعنوان یک وظیفه به پای صندوقهای رای می‌کشاند؛ در آنجا کجاست؟ در کجای این دموکراسیها این را می‌شود دید؟ این شیوه بدیع حکومت، هدیه اسلام به ماست. سی سال از عمر انقلاب میگذرد. در این مدت سی بار تقریبا انتخابات انجام گرفته است از مدیریتهای اجرایی کشور تا مسئولان تقنینی کشور تا مدیران شهری کشور مشمول این انتخابها شده‌اند. اصل نظام اسلامی با رای مردم قانون اساسی با رای مردم مدیریتهای اساسی کشور با رای مردم تعیین شده‌اند.(12)

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

پی‌نوشت:

1. همان، ج‏7، ص 265

2. همان

3. همان، ج‏7، ص 369

4. همان، ج‏7، ص 394

5. همان، ج‏7،ص 398

6. همان، ج‏7،ص 399

7. همان، ج‏7، ص 404

8. همان، ج‏7، ص 455

9. بیانات مقام معظم رهبری درمراسم تنفیذ حکم دهمین دوره ریاست جمهوری

10. بیانات مقام معظم رهبری درجمع مردم کردستان، 28/2/88

11. همان، 26/2/88

12. بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم تنفیذ حکم دهمین دوره ریاست جمهوری

 

 

دیروز و امروز انقلاب به روایت یک مادر

 

مرور بخشی از خاطرات حضور زنان در روزهای انقلاب

 در گفت‌و‌گو  با خانم فکوری

مادر استاد ارجمند، حسن رحیم‌پور ازغدی

 

زینب اصغریان

اشاره: یکی از مراکز مهم شکل‌گیری و هدایت انقلاب اسلامی سال 57 در شهر مشهد مقدس، منزل حاج‌حیدر رحیم‌پور ازغدی است. این منزل، در آن روزها محل رفت و آمد مبارزینی هم‌چون مقام معظم رهبری(مدظله العالی) بوده است. هدایت‌ها و حمایت‌های حاج حیدر رحیم‌پور از انقلاب اسلامی، در گذشته و اکنون زبانزد خاص و عام بوده و هست. استاد حسن رحیم‌پور نیز حاصل تربیت در چنین خانه‌ای است.

ما برای مرور خاطرات حضور زنان به عنوان قشری تأثیرگذار در روزهای مبارزه علیه رژیم ستم‌شاهی، به سراغ خانم فکوری، همسر حاج‌حیدر رحیم‌پور رفته‌ایم. امام راحل در مهرماه 57 در پیام خود به ملت ایران به مناسبت بزرگداشت چهلم شهدای 17 شهریور(جمعه خونین)، حضور شیرزنان در روزهای انقلاب را این‌گونه ترسیم می‌کند:« امروز زنهاى شيردل، طفل خود را در آغوش كشيده و به ميدان مسلسل و تانك دژخيمان رژيم مى‏روند. در كدام تاريخ، چنين مردانگى و فداكارى از زنان ثبت شده است؟».

یکی از فرزندان خانم فکوری نیز در دفاع مقدس به شهادت رسیده است. البته خاطرات ایشان مفصل بود و صفحات نشریه محدود. ما برای حفظ فضای صمیمی این دیدار، در نوشتار نیز اسلوب گفت‌و‌گو را حفظ کرده‌ایم.

----------------------------------

 

شما از چه سالي فعاليت‌هاي مبارزاتی خودتان را شروع کرديد؟

فعاليت خودم را از سال 42 که ازدواج کردم و توي عقد بودم آغاز کردم؛ ايشان‌(حاج حیدر) بيانيه‌اي که داشتند، من تايپ مي‌کردم. يک مدتي با خط دستي مي‌نوشتيم، ولي خطمان شناخته شده بود ديگر. ايشان گفتند تايپ کنيد.

 

توي راهپيمايي و تظاهرات هم حتماً شرکت مي‌کرديد؟

بله، من در همة راهپيمايي‌ها ماشين را برمي‌داشتم. زمان شاه وقتی ارتش مدام مقاومت مي‌کرد با مردم، من پشت ماشين مي‌نشستم و رانندگي مي‌کردم. ماشين را برمي‌داشتم پشت سر جمعيت حرکت می‌کردم که اگر يک وقتي يک کسي را بخواهند بگيرند، مي‌انداختم توي ماشين فرارش مي‌دادم. اسم‌مان را هم گذاشته بودند ملاباجي، چون مقنعه مي‌زدم، عينک هم مي‌زدم. حاج آقا مي‌گفت درست خودت را بپوشان که کسي نشناسدت. چون زمان شاه خيلي کم رانندگي مي‌کردند خانم‌ها، دستکش دستم مي‌کردم و عينک هم مي‌زدم با مقنعه. اين سرهنگ ارتشي‌ها اسمم را گذاشته بودند ملا باجي. می‌گفتند ملا باجي برو کنار، اگر نه الان زير تانکت مي‌کنيم. من هم از شما چه پنهان نمي‌دانستم اين تانک‌ها ديد دارند. بچه‌ها را مي‌گذاشتم توي ماشين با خودم، مي‌بردم. چون بچه‌دار بودم ديگه ، بچه‌ها کوچک بودند.

 

پس غير از حمايت‌هايي که از حاج آقا مي‌کرديد، خودتان هم فعاليت‌هاي زيادي داشتيد.

بله، من خودم توي همة راهپيمايي‌ها بودم. مثلاً ما روضة زنانه داشتيم. من آقايانی که مقام معظم رهبری معرفي مي‌کردند، دعوت مي‌کردم که مي‌آمدند روضه مي‌خواندند توي خانه. ايشان که مي‌آمدند روضه مي‌خواندند، يک دفعه از کلانتري زنگ زدند. گفتند روضه داريد شما؟ گفتم بله، روضة امام حسين است. بگوييد خانم هم تشريف بياورند! گفت آقايتان(سخنران) را از کجا داريد؟ گفتم من که وارد نيستم. دم کوچه نشسته بودم، سر کوچه، حوصله‌ام سر رفته بود. يک آقايي داشت رد مي‌شد، گفتم بفرماييد ما روضه داريم. روضة ما را بخوانيد. اصلاً اسم اين آقا را هم نمي‌دانم چيه. در حالي که همه هماهنگ شده بود. از آن آقايان انقلابي بودند که از اين جا که مي‌رفتند، مي‌رفتند زندان، تبعيدگاه.

اتفاقاً روز قبل از اين‌که از کلانتري به من زنگ بزنند يک خانمي اين جا نشست. تا آقا(سخنران) داشت مثلاً براي فرح و شاه و اينها مي‌گفت اينها حمام شير مي‌گيرند و فلان، اين داد و بيداد کرد. من هم رفتم به او گفتم که خانم! اگر شما تحمل اين حرف‌ها را نداريد لطفاً برويد بيرون از اين خانه. اين خانه جاي شما نيست. شما برويد يک خانه‌‌اي که جاي شما باشد. اين را که من از خانه بيرون کردم، گفتم روضه ما را اين این زن برملا مي‌کند. فردا ديدم از کلانتري زنگ زدند. از کلانتري که زنگ زدند من هم بدون رو در بايستي گفتم بگوييد خانواده تشريف بياورند، ما روضه‌مان خيلي خوب است. اين آقايي که از توي کوچه پيدا کرديم خيلي خوب صحبت مي‌کند. ساواکي‌ها الي ما شاء الله بودند، زياد. محرم را ده روز روضه مي‌خواندم، يک دفعه هم توي همين روضه‌هايمان، بچه‌ها و ميهمان‌ها، همه نشسته بودند توي روضه. بچه‌ها آمدند که مامان مامان! حسن را گرفتند و بردند.

 

خيلي کوچک بود؟

خيلي کوچک بود. گفت مامان! حسن را گرفتند بردند. گفتم براي چي مادرجان؟ گفت پرچم دستش بوده، بچه‌ها را جمع کرده پشت سرش، شعار مي‌دادند توي خيابان. گرفتند بردند. گفتم خب بردند که بردند مادرجان! من الان که نمي‌توانم کاري بکنم. باشد تا فردا صبح. بگذارند توي کلانتري باشد. بعد فردا صبح که به پدرش گفتم اين حسن را گرفتند، شما نمي‌رويد؟ گفت نه، اگر خودم بروم بدتر مي‌شود. پاشو خودت برو. من پاشدم رفتم کلانتري. خانم‌ها معمولاً مي‌ترسیدند  از کلانتري؛ يعني وحشت ناموسي دارد آدم. پاشدم رفتم کلانتري. گفت آمده‌اي چه کار کني؟ گفتم بچه‌ام را گرفتي آوردي بي‌خودي، آمدم بچه‌ام را ببرم. بعد گفت تو مي‌داني بچه‌ات چه کار کرده؟ چون از همان اول هم دست نوشتن داشت. نوشتنش خوب بود.

 پرچم را باز کرد ديدم عکس امام بالاي پرچم است. اين هم پرچم را جلو به دستش گرفته، بچه‌ها هم پشت سرش. گفتم جناب سرهنگ! اين که مرجع تقليد همه است. شما هم بايد از ايشان تقليد کنيد. گفت پاشو برو بچه‌ات را ببر و به دست هر کدام‌شان هم يک پرچم بده. گفتم با اجازة شما به دست هر کدام‌شان دو تا پرچم مي‌دهم.

 

همان جا شما را دستگير نکردند؟

نه ديگه، الحمدلله نه. البته مي‌دانيد حاج آقا رفته بود جايي از خانة مراجع و از خانة به اصطلاح آيت‌الله‌هاي مشهد زنگ زده بودند به کلانتري. آمدم از کلانتري بيرون. گفتم حسن! بدو برويم چهار راه شهدا تظاهرات است. حالا دربان نشسته...

 

شما خودتان آنها را راه انداختيد؟

حالا اين دربان نشسته، جلوي دربان گفتم. گفتم بگذار بفهمند. بردم حسن را گفتم بيا برويم مادر چهار راه شهدا راهپيمايي است بيا برويم آن جا. رفتم آن جا، زماني هم بود که ـ حالا من هم پراکنده مي‌گويم چون يادم نيست درست ـ عکس امام خميني را بردند بالاي سر در آستانه، بردند بالا عکس امام را. همين طور ايستاده بودم، ديدم يک خانمي هيکل آن چناني، تا عکس امام را بردند بالا، با عرض معذرت، توهینی به امام کرد. تا اين، اين جوري گفت من هم يک کيفي داشتم توي کيفم کتاب بود. آن وقت لبة کيفم هم آهن داشت. من اين کيفم را دولا کردم، يکي قايم زدم توي سرش. گفتم اين دفعة آخرت باشد که اين حرف را زدي. اين دفعه توي سرت زدم، دفعة ديگه اگر از اين حرف‌ها بزني با چاقو مي‌کشم به پشتت. يک آبميوه‌فروشي بود چهار راه شهدا. از همين توي دست و پاي جمعيت رفتم توي آبميوه‌فروشي نشستم. مي‌دانستم اين ساواکي است.

 

خانم‌ها در انقلاب چه فعالیتی داشتند؟

اولين راهپيمايي که خانم‌ها بودند من هم بودم. ايشان هم بودند. خواهر آقا هم بودند. آن جا هم که ما راهپيمايي بوديم، راهپيمايي به چهار راه شهدا که رسيد، پليس‌ها آمدند. پليس آمد جلوي خانم‌ها را گرفت که چرا آمديد راهپيمايي‌. من هم ياد گرفته بودم که چه کنم. يک چادر رنگي توي کيفم بود، تا ديدم اين پليس حمله کرد، رفتم توي يک کوچه چادر مشکي‌ام را در آوردم. از اين چادر کيفي‌های ارزان سرم مي‌کردم. چون مي‌دانستم اين کارها مي‌شود، پیش خودم می‌گفتم چادر کيفي ارزان که باشد مي‌اندازم آن طرف. چادر کيفي ارزان را انداختم آن کنار، چادر رنگي سرم کردم. يک آقايي نشسته بود کنار کوچه داشت قندشکن و چاقو و اينها مي‌فروخت. رفتم نشستم پهلوي او به خريدن، از او جنس بخرم. رفتم پهلوي او جنس بخرم تا آخر الحمدلله پليس‌ها رفتند. پليس‌ها که رفتند پا شدم آمدم خانه. بعد که آمدم خانه ديدم يکي زنگ مي‌زند. توي خانه‌اي يا نه؟ گفتم من اصلاً جايي نبودم. حالا از او هم مي‌خواهم پنهان کنم. توي خانه‌اي يا نه؟ گفتم من اصلاً جايي نبودم جناب فلاني. من اصلاً جايي نبودم. خانه بودم، پهلوي بچه‌هايم بودم.

 

او حواسش بوده؟

بله، کاملاً شناخت من را که آن جا هستم. دلواپس شده بود که ببيند من را گرفتند يا نه. اتفاقاً همان جا عروس برادر حاج آقا را گرفتند. دانشجو بود. ايشان را گرفتند. اتفاقاً جلوتر هم به او گفتم. گفتم خانم فلاني کنار کنار راه نرو، خيلي هم وسط راه نرو. گفتم اگر کنار راه بروي، اولين پليسي که برسد، دستت را مي‌گيرد مي‌برد. وسط هم که راه بروي، به دام مي‌افتي. اين طفلک را هم گرفتند بردند زندان. تقريباً دو روز سه روز زندان بود با يکي ديگر از دوست‌هاي حاج آقا که البته دخترش را گرفته بودند. بعد او رفت سند گذاشت، اينها را آزاد کرد.

 

سخنران هم داشتيد از توي خانم‌ها؟ مثلا کسي باشد سخنراني کند؟ اين طور در اين حد بود يا نه؟

نه. مي‌دانيد يک خانمي بود که الان منحرف شده. براي همين اسمش را نمي‌برم. چون ديگر آن زمان کار خودش را کرده، ولي الان منحرف شده، پس اسمش را نمي‌برم. ايشان مثلاً يک سري توي همين درمانگاه و اينها با ما بود، ولي میدان به او نمي‌داديم، مي‌دانستيم اين منحرف است.  حالا هم که حسابي منحرف شده. يک دخترش جزو پيکاري‌ها و کمونيست‌ها بود که اين دامن پيلسه مي‌زد. پولش را مي‌داد براي کمونيست‌ها. من واضح در جريان بودم، چون مي‌رفتم خانه‌شان، مي‌آمدم، مي‌ديدم اين چه کار مي‌کند. بعد هم صریح برداشت به مادرش گفت مامان! من اين قدر به تو گفتم براي اينها کار نکن. روي اينها کار نکن. اينها فايده ندارند. اينها مثلاً کمونيست نمي‌شوند.

 

يعني توقع داشتند که شما...؟

توقع داشتند که ما هم مثلاً تغيير عقيده بدهيم. ايمان‌هايمان را بگذاريم زير پا. اسلام را بگذاريم زير پا، برويم کمونيست بشويم.

 

حاج خانم! تربيت انقلابي بچه‌ها سخت نبود؟

مي‌دانيد خانم، ما توي خانه چون که همه‌اش مقام معظم رهبري تشريف مي‌آوردند اين جا، دکتر علي شريعتي مي‌آمد اين جا، استاد محمدتقي شريعتي مي‌آمد اين جا، اينها همه رفت و آمد داشتند، بچه‌ها ناخودآگاه خودشان تربيت مي‌شدند. خودشان ياد مي‌گرفتند.خب، الگو بودند اينها همه.

 

ساواک، برخوردی با شما نمی‌کرد؟

در این مورد خاطره‌ای برای شما تعریف کنم. صبح بود. رفتيم از خانه بيرون. بعد از ظهرش حاج آقا که آمدند، خبر گرفتند. وقتي آمديم ديديم تمام قالي‌ها را برده‌اند. اين تشک‌ها را، گوشة تشک‌ها را سوزانده‌اند، کتاب‌ها را، همه را ريخته‌اند. ساواکي‌ها بودند ديگه. تمام اين کتابخانه را، همه را ريخته بودند وسط خانه. گوشة تشک‌ها را هم آتش زده بودند؛ همه را. الحمدلله خاموش شده بود، خانه در نگرفته بود.

 

آن وقت شما احياناً‌ با اين کارهايي که مي‌گوييد انجام مي‌داديد، دستگير نشديد؟

نه خدا را شکر. البته يک بار ماشين را گرفتند از ما. پشت فرمان بودم رانندگي مي‌کردم. خانمها توي ماشين ما بودند. خانم مقدسيان به من گفتند بپيچ دست راست ببينم بچه‌هاي مکتب‌ چه کار شدند. من تا پيچيدم دست راست دیدم پلیس ایستاده است. آمد گفت براي چي پيچيدي اين جا؟ گفتم براي اين که خانه‌مان اين جاست مي‌خواهم بروم خانه‌مان. آمد گفت بکش کنار، ماشين را نگه دار! من هم ماشين را کشيدم کنار، نگه داشتم. سوئيچ را برداشتم، ولي سوئيچ را که برداشتم اصلا از دستي يک طوري گرفتم اين ببيند توي دستم، چون گفتم اينها بي‌شعور و بي‌دين هستند، يک وقت دست توي يقه و چار آدم نيندازند. از دستي يک طوري سوئيچ را گرفتم توي دستم که اين ببيند توي دستم است. گفت سوئيچ را بده به من. گفتم سوئيچ روي ماشين است، بردار. بعد يک طوري دست من را فشار داد که سوئيچ ماشين چند متر پريد جلوتر. من نمي‌دانم کجاي دست من را فشار داد. احتمالاً عصب دستم را فشار داده. بعد دويدم پشت سرش، گفتم جناب سرهنگ! ماشين را چه کار کنم؟ گفت بياور شهرباني تا به تو بگويم. من هم مي‌دانستم اگر بروم شهرباني ما را مي‌گيرد. نرفتم شهرباني.

 

با خانم‌هایی که مخالف با انقلاب بودند هم برخوردی داشتید؟ چه‌طور با آنها رفتار می‌کردید؟

والله راستش را مي‌خواهيد يک علت سکته‌ام همين دعوا با اينها بود، با اين افراد بود. اتفاقا سه روز قبل از سکته‌ام رفتم يک جايي، يکي از اقوام بود، گفت من که به هيچ وجهي بچه‌ام را نمي‌فرستم جبهه. حالا اين بندة خدا هم که مي‌گويم از اين جا تا اين جايش النگوي طلا به دستش بود. گفتم والله قربانت، اگر تو بچه‌ات را بفرستي جبهه که آن طلاها را دستت نمي‌کني! آن بچه‌هاي کساني مي‌روند جبهه که مستضعف هستند و نان شب‌شان را ندارند. تو اگر بچه‌ات برود جبهه، اين طلاهايت کم مي‌شود، نمي‌تواني بچه‌هايت را بفرستي جبهه. يکي هم از دوست‌ها بود، از دوست‌هاي خودم بود. گفت هر وقت [آیت الله] خامنه‌اي بچه‌اش را فرستاد جبهه، من هم مي‌فرستم. گفتم وقتي بچة تو نمي‌دانم شکلات آن چناني مي‌خورد، يکي 50 تومان و 60 تومان و 70 تومان و 80 تومان، آقاي خامنه‌اي خودش و بچه‌اش و خانمش گرسنگي مي‌کشيدند. بعد هم الان بچة آقاي خامنه‌اي توي جبهه است. تو مدام توي ناز و نعمت هستي.

 

پس با آنهايي که مخالف بودند صريح برخورد مي‌کرديد؟

بله، ما صريح برخورد مي‌کرديم. اصلا دوست‌هاي خودم بودند. با همین، دوست‌هاي خودم مي‌گويم. همين خانمي که قبلا گفتم که الان منحرف شده. يک دفعه راجع به حزب جمهوري داشت حرف مي‌زد که ما را مي‌خواست ببرد توي منافقين. گفتم نگاه کن خانم فلاني! تو مي‌خواهي ما را بکِشي توي آن راه. حزب جمهوري دين و ايمان دارد، ولي آنها واقعا جاذبه‌شان زياد بود.

 

يعني روابط عمومي‌‌شان خيلي خوب بود؟

خيلي روابط عمومي خوبي داشتند. تفريح و ورزش و اين حرفها داشتند. بعد هم مدام مثلا کارهاي اسلحه و اين حرفها ياد مي‌دادند. بالاخره خيلي فرق داشت. جوان هم جذب آن کارها مي‌شود. من خودم آن زمان جوان بودم. آن زمان اگر حاج آقا(حیدر رحیم‌پور) نبودند واقعا ممکن بود سر از آن خانه دربياورم.

 

شما از اين فضاي الان ناراضي نيستيد؟ بالاخره این‌قدر مي‌گويند گراني هست...

نه، گراني؟! هيچي گران نيست. البته توقعات رفته بالا خانم. ديروز مي‌بينم توي تلويزيون مي‌گويد آخه اين شد وضع! گوجه فرنگي کيلويي سه هزار تومان. خب نخور گوجه فرنگي. مگر حالا زمستان، فصل گوجه فرنگي خوردن است؟! گوجه فرنگي نخورد آدم خيلي مهم نيست. ما از همان اول زندگي‌مان ساده بوده، خدا شاهد است. از همان اول زندگي الحمدلله ساده بوده.

 

فکر مي‌کنيد اگر تجملات زياد باشد، جلوي فعاليت‌هاي انقلابي را مي‌گيرد؟

صد در صد مي‌گيرد. خاطرتان جمع. صد در صد مي‌گيرد. چون همه‌اش آدم حواسش مي‌رود به تجملات. ولي هر چي زندگي آدم ساده‌تر باشد، بهتر و راحت‌تر است؛ يعني آدم راحت‌تر زندگي مي‌کند.

 

باتشکر فراوان از فرصتی که در اختیارمان قرار دادید.

 

 

 

مک فارلین در روستا

بازخوانی وقایع روزهای انقلاب در روستای وَرین

محمد بهرامی

مقدمه

امام عزیزمان درباره تأثیر قشر محروم و روستایی در تحقق و پیش‌برد انقلاب می‌فرمایند: «اگر نبودند اين محرومان جامعه ... اگر نبود همت اين محرومان و همت اين روستائيان و همت اين جنوب شهريها، اگر نبود اين، نه رژيم سابق، ظلمش از بين رفته بود و نه ما در مقابل مشكلات مى‏توانستيم مقاومت كنيم.» (صحيفه امام، ج‏17، ص425 )  

«ورين» روستايي است در حوالي شهرستان محلاتِ استان مركزي كه  مردمي شريف، متدين و انقلابي دارد. ورين ظاهرا تثنيه «ور» است و از دو «ور»؛ پائين و بالا متشكل است!

اين روستا تاريخچة منحصر به فردي دارد. بنابراین عده‌اي از جوانان نسل سوم روستا بر خود فرض دانسته‌اند كه به يكي از الزامات كنوني انقلاب يعني «ثبت» تاريخچه آن اقدام كنند. گزارش ذيل برشي از برخي اقدامات ايشان در اين زمينه است.

--------------------------------

 

خاطرات حجت الاسلام بهرامي

از روحانيون فعال در روزهای انقلابی روستای ورين و رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح

 

از فرانسه تا ور

خاطرم هست كه با آقاي شيخ ابوتراب بهرامی(از روحانیون فعال روستا) قبل از نيمة رمضان وارد روستا شديم. در سخنراني‌هایمان در مسجد، مطالب سياسي بيان مي‌كرديم و سعي مي‌كرديم كه زمينه‌ها را برای حرکت‌های انقلابی، كم‌كم آماده كنيم.

اعلاميه‌هاي امام(ره) و پيام‌هاي ايشان هم به مردم، بعد از يك روز و دو روز از فرانسه به ور مي‌رسيد! و اين بسيار مهم و موثر بود. اين را مقايسه كنيد با برخي جاها و روستاها كه حتي از وقايع مهم و عمومي سياسي هم مطلع نبودند و آن روزها اين بي‌خبري كم نبود. امام پيام مي‌داد و ضبط مي‌شد، در فرانسه كاست پشت تلفن گذاشته مي‌شد و ضبط‌ صوت در قم و تهران آن را روي كاست ديگري ضبط مي‌كرد. اين كاست تكثير مي‌شد و تبديل به صدها و هزارها كاستي مي‌شد كه بلافاصله در سراسر ايران پخش مي‌شد. طلاب و روحانيون تربيت شده در خاك ور كاست‌ها و اعلاميه‌ها را هر وقت مي‌شد به ور مي‌آوردند.

 

خط‌شکن‌ها

استارت كار خورده بود و فضا شكسته شده بود. همان يك‌بار كافي بود تا ديگر مردم شجاع روستاي ورين اهل راه‌اندازي راهپيمايي جداگانه‌اي براي اعتراض به رژيم و حمايت از كسي شوند كه آن‌روزها به او مي‌گفتند «آقا»؛ آيت الله خميني. آن روزها امام محبوب قلوب مردم شده بود و همه دلدادة او بودند و همين خط‌شكني‌ها لازم بود تا اين دلدادگي‌ها علني شود. يادم هست اصلا همين کلمة «آقا» و «شاه» خودش تبديل به يك معيار شده بود! مثلا اگر در جمعي حرف از كسي بود مي‌پرسيدند شاهي هست يا آقايي؟!!

خط‌شكني صورت گرفته بود و ديگر براي فتح‌هاي بعدي راه هموارتر شده بود. روزهاي بعد، راهپيمايي از كنار مسجد روستا و در فضاي باز محل اجتماع هميشگي استارت خورد. مقداري راهپيمايي در فضاي روستا و اطراف آن انجام شد و بعد همه سوار ماشين شدند. با ميني‌بوس و تراكتور و... رفتند به سمت روستاي مجاور! آنجا پياده شدند و شعار دادند و فرياد حق‌طلبي‌شان را به گوش آنها هم رساندند.

-------------------------

 

گفت‌و‌گو با آقاي مهدي بهرامي، برادر شهيد بزرگوار يونس بهرامي

 

ما خودمان را سانسور کرده‌ایم

معمولاً تصور مردم از انقلاب و مبارزات تصورات خاصي است. چرا كه در رسانه‌ها انقلاب و مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی، محدود نمايش داده شده است. گويي فقط مبارزه در چند شهر بزرگ صورت گرفته و در بقيه جاها خبري نبوده است.

اين ظلم به انقلاب و جفا به تاريخ اين كشور است. و  در اين حالت ما خودمان را سانسور كرده‌ايم!

يكي از محورهای مبارزه نوع تعامل دانش‌آموزان با مسئولان مدرسه در آن زمان بود؛ دانش‌آموزاني كه از خانواده‌هاي متدين و انقلابي بودند و مسئولين مدرسه كه برخي‌شان سپرده رژيم و حامي آن بودند. همين طور كه الآن هم دانش‌آموزان در مدارس شيطنت مي‌كنند، آن موقع برخي از شيطنت‌ها در مدرسه شيطنت مبارزاتي بود! يعني مثلاً پنهايي در گوشه و كنار مرگ بر شاه می‌نوشتند يا كارهاي ديگر از اين قبيل. يادم هست كه شهيد يونس بهرامي در زمان انقلاب، جزء اولین کسانی بود که در مدرسه فرياد زده بود «مرگ بر شاه» و بعد هم كه ديگر معلوم بود كه آنجا جاي ماندنش نبود و از مدرسه فرار کرده بود. جالب اينكه رئیس مدرسه از «ور علیا» تا «ور سفلی» به دنبالش دویده بود، ولی موفق به گرفتنش نشده بود. يونس بهرامي بعد از آن دیگر به مدرسه نرفت و درگیر مسائل انقلاب بود.

در جمع‌هايي كه ميان جوانان شكل می‌گرفت هم حرف از كمك به مبارزات و ضربه زدن به رژيم طاغوت بود و متاسفانه الآن در جمع‌هاي بسياري از جواناني كه در خانواده‌هاي متدين هم رشد كرده‌اند فعاليت فرهنگي و كار مذهبي و امثالهم كمتر محوريت دارد. يادم هست كه يك بار برخي از جوانان كه واقعا برخي از ايشان سن چنداني نداشتند در روستا دور هم جمع بودند، همين طور كه صحبت می‌كردند و با هم بحث داشتند به اين نتيجه رسيدند كه يک جرقه‌اي در شهرستان محلات ايجاد كنند و به قول امروزي‌ها يك حركتي بکنند كه بتركانند! پس از اين جلسه برخي از جوانان روستا از جمله شهيد «احمد ظهرابی» و شهید «حاج تاج الدین بیگی» و شهيد «يونس بهرامي» به محلات رفتند و مجسمه شاه را از یکی از میدان‌های محلات پائین کشیدند! جالب اينكه يونس آن وقت چهارده سال بیشتر نداشت و مادرش منعش کرده بود تا اين صغر سنش باعث نشود تا جانش به خطر بيفتد، ولی یونس ظاهرا مطمئن بود و به مادرش گفته بود «خطری نداره» و رفته بود.

--------------------------

 

 

مصاحبه با برادر محمدجواد كريمي، جانباز دفاع مقدس و برادر شهيد عليرضا كريمي

 

 شبيخون به عكس شاه

يكي از ماجراهای روزهای انقلابی روستا اعتصاب دانش‌آموزان بود. در ايامي كه انقلاب اوج گرفته بود در بسياري از مناطق كشور دانش‌آموزان اعتصاب كردند و دانش‌آموزان ورسفلي هم از اين داستان مستثني نبودند. يادم هست كه دانش‌آموزان يكي از روستاهاي مجاور می‌آمدند به مدرسه چون فضاي آن روستا اجازه نيامدن به آنها نمی‌داد ولي بچه‌هاي روستاي ما نمی‌رفتند. اين داستان در زمستان بود و در همان فضاي نوجواني و كودكانه اين اتفاق رخ داد و گاهي می‌رفتيم مدرسه تغذيه‌مان را می‌گرفتيم و ديگر نمی‌مانديم و برمی‌گشتيم!

يك عكس شاه در مدرسه بود. روز كه نمی‌شد كاري به كارش داشت. ولي يك بار چند تا از دانش‌آموزان ابتدايي از جمله شهيد يونس بهرامي، شهيد جمال‌الدين بيگي، برادر شعيب محمدي و... نقشه كشيدند و شبانه به مدرسه رفتند و قاب عكس شاه را شكستند و پایين كشيدند و آمدند.

 

اخلال در جشن ولادت شاهنشاه

به مناسبت 4 آبان كه روز تولد محمدرضا شاه بود مراسم جشني در روستاي همجوار برگزار شده بود. براي باشكوه‌شدن اين مراسم دانش‌آموزان ابتدايي و راهنمايي مدارس روستاهاي اطراف را هم آوردند به مراسم.

دانش آموزان ورسفلي را به صف كردند و از دشت‌هاي بين دو روستا راهي مكان جشن كردند. در بين راه خانم معلم كه آن موقع اسم سپاه دانش داشتند می‌خواست به بچه‌ها تمرين بدهد كه بگويند «جاويد شاه». هر كاري كرد بچه‌ها حاضر نشدند بگويند، در آخر با حالتي شبيه التماس و خواهش گفت لااقل آنجا كه رسيديم بگویيد و باز هم بچه‌ها نگفتند.

 

شجاعت دانش‌آموزان ابتدايي روستا

خاطره ديگر كه حاكي از شجاعت و نترسي دانش‌آموزان روستا بود و اكنون در خاطرم هست از اين قرار است: وقتي دانش‌آموزان ابتدايي از مدرسه تعطيل می‌شدند موظف بودند به صورت مرتب و در يك صف به منزل‌هايشان بروند و صف به هر كوچه‌اي كه می‌رسيد دانش آموزان ساكن آن كوچه در قالب يك صف ديگر بايد داخل كوچه می‌شدند. مبصر هم موظف بود نظارت كند و بي‌نظمی‌ها را در روز بعد گزارش كند. يك روز صف از مدرسه خارج شد و هم‌زمان كه به ميدان اصلي روستا رسيد ماشين ژاندارمري هم وارد روستا شد. همين كه ماشين رويت شد دانش آموزان شروع كردند به گفتن «مرگ بر شاه»!

يكي از مامورين ژاندارمري كه از اين موضوع خيلي تعجب كرده بود با حالت توبيخ و براي ترساندن گفت: نفميدم، نفهميدم! بلافاصله يكي از اهالي جواب داده بود كه تو معلوم نيست كي بفهمي!

 

بازي‌هاي انقلابي!

يك بار برخي از بچه‌ها در روستا دور هم جمع شده بودند و يك سگ كوچك را كرده بودند در پيت حلبي. يكي اين پيت را دستش گرفته بود و شعار می‌داد و بقيه جوابش را می‌دادند و مردم هم می‌خنديدند:

ـ اين چي چيه؟

ـ حلبي

ـ توش چي چيه؟

ـ پهلوي

ـ پسر كيه؟

ـ رضا شاه

ـ نوكر كيه؟

ـ آمريكا

 

روحیة همبستگی

روحیه وحدت و تعاون، يكي از نقاط قوت و از ويژگي‌هاي بارز مردم روستاي ورين بود و اصلا به همين سبب بود كه می‌شد در آن فضا كارهايي كرد. يك خاطره جالب و معروف كه در اين زمينه يادم هست ماجراي حملة ضد انقلاب به ورين است كه الآن از هر كدام از اهالي روستا بپرسيد آن را براي شما ذكر می‌كند.

ماجرا از اين قرار بود كه يكي از اهالي روستا شبي در روستاي مجاور مهمان بوده و ناگهان سراسيمه و شتابان وارد روستا می‌شود و خبر می‌آورد كه ضد انقلاب به منطقه حمله كرده و در صدد حمله به روستا است و فعلا تا عيسي‌آباد كه فقط چند كيلومتر با ورين فاصله دارد رسيده است.

طي مدت اندكي غوغايي برپا شد؛ مردم ريختند بيرون و مردم رفتند روي پشت بام‌ها سنگر گرفتند. حتي مقدار زيادي هم سنگ بردند بالاي پشت بام‌ها.

موضوع تا پاسي از شب ادامه داشت و قبل از نيمه شب مساله منتفي اعلام شد. اما موضوع چه بود؟ يك ماشين سنگين اگزوزش شكسته بود و در حالي كه مشغول حركت از سمت عيسي‌آباد بود صداي فوق‌العاده بلند و گوش‌خراشي ايجاد كرده بود. اين موضوع مصادف با ناآرامی‌هاي پس از انقلاب و اغتشاش ضدانقلاب در برخي شهرهاي كشور مثل آمل و... بود، از طرف ديگر ورين در كل منطقه و در استان به انقلابي بودن معروف بود و همه اينها باعث شده بود تا اين تصور پيدا شود و موضوع بالا بگيرد!

اين موضع هر چند خنده‌دار و طنزآلود است. اما در دل خود واقعيت‌هاي مهمي دارد. از جمله همين روحيه دفاع و همبستگي كه شما فرموديد.

 

گشت شبانه روستايي

در همين ايام ناآرامی‌هاي بعد از انقلاب، مردم روستاي ورسفلي به صورت خودجوش نيروهاي گشت دروني درست كرده بودند. از آنجا كه ضد انقلاب تحرك داشت وري‌ها هم خودشون را مسئول می‌دانستند كه امنيت منطقه را برقرار كنند. اين نيروي گشت متشكل از جوان‌ها و مسن‌ها با هم بود و هر شيفت چند نفر تا صبح پاس می‌دادند و به همه جا سر می‌زدند و جاده‌ها را هم كنترل می‌كردند. روز بعد نوبت گروه بعدي بود.

جالب اينكه حتي اسلحه‌اي هم نداشتند و مهم اين است كه اصلا پايبند و وابسته به اين چيزها نبودند، سلاح، گشت شبانه با چوب بود!

يكي از مامورین سپاه دانش هوس كرد كه از روستا زن بگيرد و رفت خواستگاري يك نفر و خانواده طرف هم دخترشان را به او ندادند. اين فرد چند روز بعد يكي از اهالي را در كناري از روستا ديده بود و به او گير داده بود كه زن تو مانع شد كه آنها دخترشان را به من بدهند و شما نگذاشتيد و... آن طرف هم جوابش را داده بود و جر و بحثشان بالا گرفته بود و كم‌كم به درگيري كشيده بود. با شروع درگيري آن دو نفر ديگرشان هم آمده بودند و از اين طرف هم هفت، هشت تا از مردهاي روستا آمدند و حسابي اين سه تا را زده بودند. خلاصه مامورين آمدند و ضاربين را بردند انداختند زندان. اين داستان قبل از ظهر اتفاق افتاد، بعد از ظهر بچه‌هاي اين ضارب‌ها را هم از مدرسه اخراج كردند!

وري‌ها كه اهل مماشات نبودند نزديك بود كه با معلم‌ها هم درگير شوند و اين معلم‌ها يك فولكس داشتند يادم هست كه از ترس سوار اين ماشين شدند و فرار كردند!

 

مک فارلین در روستا

يكي از مسائل مهم كه نمی‌توان به سادگي از آن گذشت همين موضوع است. اجراي تئاتر آن هم در روستا براي ارسال پيام‌هاي سياسي و ديني حاكي از يك فهم بالا است و مردم روستاي ورين آن روزها این را به خوبی می‌دانستند.

من حتي يادم است كه در عروسي‌هاي روستا تئاتر بازي می‌كردند. اصلا در روستاي ما كلاً بزن و برقص وجود نداشت. موضوع تئاترهاي عروسي شاه‌بازي و سياه بازي و... بود.

در يكي از تئاترهاي عمومي، موضوع فرار شاه بازسازي شد. در تئاتر فرار شاه، مردی که نقش فرح را بازی می‌کرد، يادم هست كه به جاي گوشواره از اين كليدهاي بزرگ قديمي به گوشش آويزان كرده بود! اين تئاتر در مسجد روستا بازي شد.

يكي از تئاترهاي مهم كه البته زمانش مربوط به بعد از انقلاب و در سال‌هاي جنگ بود تئاتر مك فارلين بود. موضوع مك فارلين هنوز هم براي اغلب مردم ناآشنا است ولي مردم روستا آن روزها به اين موضوعات واقف بودند. حتي در تئاترها موضوع خيانت سران عرب و كمك كردنشان به صدام هم بازسازي شد. فكر می‌كنم اين داستان بعد از ماجراي كشتار حجاج بود.

تئاترها گاهي تا 4 ساعت طول می‌كشيد و مردم می‌نشستند و با علاقه می‌ديدند. يادم هست كه در يك صحنه «مك فارلين» و «واين برگر» وزير جنگ آمريكا و رئيس جمهور آمريكا وجود داشتند و مثلا بايد مك فارلين توسط رئيس جمهور براي ماموريتش در ايران توجيه می‌شد. در اين صحنه رئيس جمهور آمريكا بايد انگليسي حرف می‌زد و همه يادشان است كه يكي از اهاي روستا كه اين نقش را داشت چقدر زيبا اين بخش گفتار انگليسي را اجرا می‌كرد و همه لذت می‌بردند و می‌خنديدند.

 

 

 

انقلاب اسلامی در آغاز راه است

تبیین مأموریتهای پیش‌روی مردم انقلابی

محمد اسماعیلی

 

«آقا فكرى بكنيد براى اين مملكت، فكرى بكنيد براى اين ملت. هى قرض روى‏ قرض بياوريد! هى نوكر بشويد! البته دلارْ نوكرى هم هست! دلارها را شما مى‏خواهيد استفاده كنيد، نوكريش را ما بكنيم؟! اگر ما زير اتومبيل رفتيم، كسى حق ندارد به امريكايى‏ها بگويد بالاى چشمت ابرو! لكن شماها استفاده‏اش را بكنيد. مطلب اينطور است. نبايد گفت اينها را؟ آن آقايانى كه مى‏گويند كه بايد خفه شد، اينجا هم بايد خفه شد؟ اينجا هم خفه بشويم؟ ما را بفروشند و خفه بشويم؟! قرآن ما را بفروشند و خفه بشويم؟! واللَّه گناهكار است كسى كه داد نزند. واللَّه مرتكب كبيره است كسى كه فرياد نكند [گرية شديد حضار].

اى سران اسلام! به داد اسلام برسيد [گرية حضار]. اى علماى نجف! به داد اسلام برسيد [گرية حضار]. اى علماى قم! به داد اسلام برسيد. رفت اسلام [گرية شديد حضار]. اى ملل اسلام، اى سران ملل اسلام، اى رؤساى جمهور ملل اسلامى، اى سلاطين ملل اسلامى، اى شاه ايران! به داد خودت برس. به داد همة ما برسيد. ما زير چكمة امريكا برويم، چون ملت ضعيفى هستيم؟! چون دلار نداريم؟! امريكا از انگليس بدتر، انگليس از امريكا بدتر، شوروى از هر دو بدتر. همه از هم بدتر، همه از هم پليدتر. اما امروز سر و كار ما با اين خبيثهاست! با امريكاست. رئيس جمهور امريكا بداند ـ بداند اين معنا را ـ كه منفورترين افراد دنياست پيش ملت ما. امروز منفورترين افراد بشر است پيش ملت ما. يك همچو ظلمى [قانون کاپیتولاسیون] به دولت اسلامى كرده است. امروز قرآن با او خصم است، ملت ايران با او خصم است. دولت امريكا بداند اين مطلب را. ضايعش كردند در ايران، خراب كردند او را در ايران».

این بیانات که در تاریخ 4 آبان 1343 به مخالفت با لايحة كاپيتولاسيون و اعلام عزاى عمومى توسط بنیان‌گذار انقلاب اسلامی ایران بیان شده است، عمق استراتژیک امت اسلامی را بیان می‌دارد. آرمان‌ها و اهداف مردم ایران به خوبی در کلام حضرت امام خمینی(ره) که عصارة واقعی ملت ایران بود، به چشم می‌خورد. حضرت امام(ره) ـ همان گونه که در بیانات و پیام‌های ایشان به خوبی نمایان است ـ هدف از خیزش مردم ایران را دفاع از حقوق خود و سایر محرومان جهان می‌داند و رفع فقر فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را جز در پرتو رهنمود‌های رهایی‌بخش اسلام ترسیم نمی‌کند.

فرانسوا توال در کتاب ژئوپلیتیک شیعه، صفحة 136 می‌گوید: «تشیع و به هر حال آن چه اکنون در ایران مطرح است، بر آن است که سخنگوی محرومان جهان سوم و امید و آرمان محکومان زمین باشد. از این رهگذر، این مذهب، جهان غرب و ارزش‌های آن را به عنوان اهرم‌های مکر و فریب توده‌های محروم محکوم می‌کند. تشیع، سرمایه‌داری را طرد می‌کند، همان‌گونه که کمونیسم را مطرود می‌نماید. این موضع سخت تشیع، تنها به موقعیت ژئوپلیتیک آن در خاورمیانه مربوط نمی‌شود، بلکه ریشه در محتوای پیام مکتبی مهدوی آن دارد. ما اشتباه می‌کنیم اگر این ارادة انقلابی و آرمان تبدیل شدن به نیروی پرچم‌دار محرومان جهان را تنها یک پدیدة سطحی تعبیر کنیم. این مذهب قادر است که در درازمدت یک نیروی انفجاری را در ذات خود حمل کند. پس همان طور که گفتیم، قدرت این مذهب قبل از همه از پیام بنیادینش نشأت می‌گیرد».

نیروی انفجاری که اسلام در درون خود دارد، نفی همة ظالمان و مستکبران و الهه‌های دروغینی است که زندگی را در کام مردم جهان تلخ نموده‌اند و برای رسیدن به اهداف خود از هیچ ستمی رویگردان نیستند. امروز مکتب اسلام به عنوان اصلی‌ترین و قوی‌ترین دشمن مستکبران و استعمارگران ظاهر شده است و آنان برای نابودیش همة مکرها و حیله‌های خود را می‌آزمایند و همة اسلام‌های دروغین و بدلی را در مقابل آن علم می‌کنند. امام خمینی(ره) در این‌باره می‌فرماید: «شما بايد نشان دهيد كه چگونه مردم عليه ظلم و بيداد، تحجر و واپسگرايى قيام كردند و فكر اسلام ناب محمدى را جايگزين تفكر اسلام سلطنتى، اسلام سرمايه‌دارى، اسلام التقاط و در يك كلمه اسلام امريكايى كردند» (1).

انقلاب اسلامی ایران با طرح اندیشه‌های اسلامی و تلاش برای عملیاتی‌کردن آن به شدت تمدن غرب را دچار تلاطم کرده است، تمدنی که بر پایة محوریت انسان بنا نهاده شده است. تمدن غرب به صورت متمادی در چند قرن تلاش نموده است که خدا را از عرصة زندگی اجتماعی انسان‌ها به درون کلیسا و مساجد و خلوت‌های عارفانة مردمان براند و خود به راحتی در غیاب دین و شریعت هر کاری که می‌خواهد، انجام بدهد. تمدن غرب تلاش کرده است که بهشت موعود را در همین دنیا برای نوع بشر بیافریند و همة انگیزه‌های آن‌ها را مادی و زمینی کند. تمدن مادی غرب بر پایة چپاولگری و استثمار ملت‌ها و کشور‌ها بنا نهاده شده است و در این راه به هر فریب و دروغ خدعه‌ای متوسل می‌شود. انقلاب اسلامی با استراتژی زندگی بر محوریت خداوند متعال همة تمدن غرب را به رویارویی طلبیده است. قوی‌ترین دشمن ایدئولوژیک تمدن غرب اکنون انقلاب اسلامی است و غربی‌ها این را به خوبی می‌دانند.

عامل دیگری که هویت این تمدن را تهدید می‌کند، وضعیت جغرافیایی و ژئوپلیتیک کشور ایران است. ایران اسلامی در قلب خاورمیانه واقع است، منطقه‌ای که بخش اصلی تأمین انرژی جهانیان و هم چنین بازار مصرف خوبی برای کالاهای خارجی است. نفوذ اندیشة مقابله با استعمارگران در کشورهای منطقه، وضعیت سختی را برای غربی‌ها به وجود آورده است و بیش از پیش آن‌ها را ضربه‌پذیر نموده است. در کتاب «ژئوپلیتیک شیعه و نگرانی غرب از انقلاب اسلامی» چنین آمده است: «به دلیل آن که غربی‌ها، انقلاب اسلامی را یک انقلاب شیعی تصور می‌کنند، از ایدئولوژی تشیع که به نظر آن‌ها یک ایدئولوژی انقلابی است، می‌ترسند. آن‌ها همچنین معتقدند: شیعیان غالبا در مناطق حساس ژئوپلیتیکی سکونت دارند و همین امر به همراه ایدئولوژی انقلابی آن‌ها، منافع غرب را در منطقه به خطر می‌اندازد. به همین دلیل، همواره از پیامدهای منطقه‌ای انقلاب اسلامی بیم داشته و در صدد کنترل ایران به عنوان کشوری بوده‌اند که موقعیتی ویژه در ژئوپلیتیک شیعه دارد» (2).

امروز موقعیت استراتژیک و ژئوپلیتیک انقلاب اسلامی ایران همة جهان را تحت تأثیر خود قرار داده است.

انقلاب اسلامی، امروز کانون گفتمان‌های عدالت‌طلبی، حمایت از محرومان و مستضعفان، ساختن دنیا به قصد تقرب به خداوند، مبارزه با مستکبران و ساختن یک جامعة توحیدیِ نمونه است و با توجه به موقعیت جغرافیایی خوبی که دارد، روز به روز در حال پیشرفت و الگو شدن برای مردم جهان می‌باشد. آن چه مهم است این است که مأموریت‌های انقلاب اسلامی با پیروزی بر رژیم طاغوت و رفتن شاه به پایان نرسید، بلکه ما برای رسیدن به آرمان‌های انسانی و اسلامی خود تازه در آغاز راه قرار گرفتیم. امام خمینی(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی، در این‌باره ما را این‌گونه رهنمون می‌شوند: «آن چه كه پشت سر گذاشتيم بحمداللَّه موفقيت‌آميز بود، لكن ما نبايد به همين معنا قناعت كنيم و مسرور باشيم كه مطالب تمام شده است. مطالب تمام نشده است و مسائل اصولى هم باقى مانده است. براى اينكه اصل حركت روحانيت و حركت همة قشرهاى ملت براى جانشين كردن اسلام در محل طاغوت بود. البته براى مقدمة اين جانشينى، اول بايد طاغوت برود و رفت. حالا وقت اين است كه ما به جاى آن طاغوت، يك حكومت عدل اسلامى، يك حكومت انسانى، يك حكومت قرآنى جايگزين كنيم. و اين حالا اول كار است. البته اصل تغيير رژيم و برقرار شدن جمهورى اسلامى الآن هست؛ يعنى اصل رژيم تغيير كرد و الآن رسماً ايران جمهورى اسلامى است و همه هم شناختند ايران را به اين معنا، لكن ما فقط اين معنا را نمى‏خواهيم كه جمهورى اسلامىِ رأيى باشد، لفظى باشد. مهم همة ما و همة شما و همة ملت و همة علماى اعلام اين است كه اسلام به همة ابعاد تحقق پيدا بكند، به طورى كه هركس وارد اين مملكت مى‏شود، از سرحد كه وارد شد، آثار اسلام ببيند تا مركز كه آمد آثار اسلام، دانشگاه رفت اسلامى، وزارتخانه‏ها رفت اسلامى، ادارات دولتى رفت اسلامى، بازار آمد اسلامى، [نزد] كشاورزها و پيش كارگرها رفت اسلامى. آنكه مقصد ما هست اين معنا هست، نه فقط رفتن چپاولگرها. و ما راجع به اين معنا در اول قدم هستيم و مسائل پشت سر است. منتها بعض مسائل الآن وقت است كه ما تمام همتمان را به آن مسأله بگماريم و با تمام قوا توجه بكنيم و بعض مسائل بعد از اين است و بعض مسائل هم مسائل فرعى است كه دنبالة اين‌ها بايد تحقق پيدا بكند»(3).

------------------------------------

پی‌نوشت:

1.‌ صحيفة امام، ج21، ص240، نامه به آقاى سيد حميد روحانى در مأموريت تدوين تاريخ انقلاب اسلامى.

2.‌ ژئوپلیتیک شیعه و نگرانی غرب از انقلاب اسلامی، نفیسه فاضلی نیا، ص14.

3.‌ صحيفه امام، ج‏8، ص217، سخنرانى در جمع علما و طلاب حوزه علميه مشهد.

 

حکایت انقلاب

 

تعبیرخواب امام

حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد تقي انصاري همداني: زماني كه حضرت امام قدس سره در نجف بودند، پسر ايشان آيت الله شهيد سيد مصطفي به درس اخلاق كه به صورت خصوصي، آيت الله سيد عبدالكريم كشميري (ره) افاضه مي‌فرمودند می‌رود و از ايشان براي حضرت امام خيلي تعريف می‌كند. حضرت امام می‌فرمايند: چيزهايي كه می‌گويي صحيح است، ولي من دليل هم  می‌‌خواهم، برو به ايشان بگو: من در فلان تاريخ چه خواب ديده‌ام؟ آقا سيد مصطفي هم جريان را به آيت الله كشميري(ره) گزارش می‌دهد. ايشان فرمود: به پدرت بگو كه در خواب ديدي كه از دنيا رفته‌اي و در حالي كه جسدت در قبر قرار گرفت زير سرت سنگي اذيت می‌كرد و حضرت علي (عليه السلام) می‌آيند و آن سنگ را كه زير سر شما را ناراحت كرده بر می‌دارد. وقتي مرحوم آقا مصطفي صحبت‌هاي آقاي كشميري را به عرض امام رساند، حضرت امام فرمود: كاملاً صحيح است. برو از ايشان تعبير خواب را هم بپرس. براي مرتبه دوم آيت الله كشميري فرمود: به پدرت بگو: نجف براي شما به منزله قبر است و آن سنگ موانعي است كه در كار شما به وجود آمده است كه ان شاء الله با عنايت امير المومنين(علیه‌السلام) اين موانع حل می‌شود و شما بر می‌گرديد به ايران و به هدفتان می‌رسيد و در ايران هم از دنيا می‌رويد.

 

شیطنت‌های پسرتاج‌الملوک

تاج‌الملوك پهلوي همسر رضاخان و مادر محمدرضا پهلوي، در مورد رفتارهاي خلاف اخلاق پسرش می‌نويسد: سپهبد ايادي- پزشك مخصوص شاه- هميشه به من اطمينان می‌داد كه بيماري‌هاي محمدرضا به خاطر شيطنت‌هاي زياد او و ضعف قوه‌ي جنسي است! خدا لعنت كند اسدالله علم را كه بساط شيطنت براي محمدرضا فراهم می‌كرد و باعث تحليل رفتن قواي پسرم می‌شد! به هر حال پسرم شاه بود و اگر شاه از شاه بودنش لذت نبرد و شاهي نكند، چه بكند؟!

 

خواب آیت‌الله شاه‌آبادی

آيت‌الله حاج‌آقا نصرالله شاه‌آبادي فرمودند: قبل از اينكه امام خميني به نجف تبعيد شوند در خواب ديدم كه جنگي در خوزستان رخ داده است و سرهاي درختان خرما جملگي بريده شده‌اند. وقتي امام خميني به نجف مشرف شدند در نجف خواب خود را به ايشان عرض كردم ايشان فرمودند: مطلبي را به تو می‌گويم ولي تا زنده‌ام به احدي نبايد بگويي؛ سپس فرمودند: در آن دوران كه خدمت والدتان آيت‌الله شاه‌آبادي به سير و سلوك مشغول بودم روزي ايشان به من فرمودند: كه تو انقلاب خواهي كرد و پيروز هم می‌شويد و جنگي برايتان در خوزستان رخ خواهد داد كه يكي از اقوام ما (منظور شهادت فرزند آيت‌الله شاه‌آبادي جناب حجت الاسلام و المسلمين شيخ مهدي شاه‌آبادي می‌باشد) نيز در آن جنگ به شهادت نايل خواهد شد.

 

هدیه‌ای برای اعلیحضرت

حجت‌الاسلام قرائتی خاطره‌ای از انقلاب را این‌گونه بیان می‌کند: در سفري كه سال 58 به خوزستان داشتم از دادستان خوزستان پرسيدم: چه خبر؟ ايشان فرمودند: چند ماهي از حركت انقلابي ملّت مسلمان ايران نگذشته بود كه مستشاران آمريكايي احساس خطر كرده يكي پس از ديگري ايران را ترك می‌كردند. يكي از مهره‌هاي آمريكايي نيز كه كارشناس مسائل ايران در مسجد سليمان بود، تصميم به بازگشت گرفت. از تهران سفارش شده بود كه از او احترام شود و با بدرقة رسمی، ‌او را تا پاي پلكان هواپيما همراهي كنيد. ضمناً يك تخته قالي قيمتي توسط استاندار خوزستان به عنوان هديه شخص اعليحضرت به او داده شود. مستشار آمريكايي هم به هنگام خداحافظي جعبه‌اي كادو پيچي شده را به استاندار داد تا به شخص شاه بدهد. بعد از پرواز هواپيما خبر دادند كه كادويي توسط مستشار آمريكايي داده شده است. گفتند: باز كنيد و ببينيد چيست؟ وقتي كادو را باز كردند ديدند مقداري دستمال كاغذي است كه مستشار آمريكايي در مستراح از آن استفاده كرده است. ملاحظه كنيد ذلّت يك ملّت را و تماشا كنيد عزّت همين ملّت بيدار را. چند ماه پس از پيروزي انقلاب نخست وزير وقت شهيد رجايي به سازمان ملل رفت، رئيس جمهور آمريكا از او وقت ملاقات خواست، ايشان فرمود: از طرف ملّتم اجازه ندارم با كسي كه اين همه به ما ظلم كرده ملاقات كنم.

 

 

همان سیدی که بلندنشد

پس از قيام پانزده خرداد، شاه به اسدالله عَلَم وزير دربار گفت: اين خميني كيست كه آشوب به راه انداخته؟ عَلَم گفت: يادتان هست وقتي شما به منزل آيت الله العظمی‌بروجردي در قم وارد شديد همة علما بلند شدند، امّا يك سيدي بلند نشد؟ شاه گفت: بله، عَلَم گفت: اين همان است.

 

احمد! ظهر شده؟

حاج‌احمدآقا خمینی(ره) خاطره‌ای از روزهای پایانی حضور امام راحل در نوفل‌لوشاتو داشتند: روزي كه شاه فرار كرد ما در پاريس در نوفل لوشاتو بوديم، پليس فرانسه خيابان اصلي نوفل لوشاتو را بست، تمام خبرنگاران كشورهاي مختلف آنجا بودند. خبرنگاران خارجي از آفريقا، آسيا، اروپا و آمريكا، و شايد 150 دوربين فقط صحبت امام را مستقيم پخش می‌كردند. براي اينكه خبر بزرگترين حادثه سال را مخابره كنند، شاه رفته بود و می‌خواستند ببينند كه امام چه تصميمی‌دارند، امام بر روي صندلي ايستاده بودند. در كنار خيابان، تمام دوربين ها بر روي امام زوم (متمركز) شده بود. امام چند دقيقه صحبت كردند و مسائل خودشان را گفتند. من كنار امام ايستاده بودم. يك مرتبه برگشتند و گفتند: «احمد! ظهر شده؟» گفتم: «بله، الآن ظهر است.» بي درنگ امام گفتند: «و السّلام عليكم و رحمة الله و بركاته». شما ببينيد در چه لحظه‌اي امام صحبت‌هايشان را رها كردند. براي اينكه نمازشان را اول وقت بخوانند، يعني جایي كه تلويزيون‌هاي سراسري كه هر كدام ميليون‌ها آدم بيننده داردCNN  بودBBC  بود، تمام تلويزيون‌ها چه در آمريكا و چه در اروپا بودند. خبرگزاري‌ها همه بودند. آسوشتيدپرس، يونايتدپرس، رويتر و تمام خبرنگاران روزنامه‌ها، مجلّات راديو، تلويزيون، در چنين موقعيّت حسّاسي، امام حرفشان را قطع كردند و رفتند سراغ نماز.

 

انقلاب و استاد عرفان

آيت الله  حاج شيخ عباس قوچاني قدس‌سره ـ وصي رسمی‌ مرحوم آيت‌الله العظمی‌ آقاسيّدعلي قاضي قدس سره ـ در امر طريقت و اخلاق و سلوك إلي الله بودند، می‌فرمودند: در نجف اشرف با مرحوم قاضي جلساتي داشتيم و غالباً افراد با هماهنگي وارد جلسه می‌شدند و همديگر را هم می‌شناختيم. در يك جلسه ناگهان ديدم كه سيّد جواني وارد شدند، مرحوم قاضي بحث را قطع كردند و احترام زيادي به اين سيّد جوان نمودند و به آن سيّد جوان فرمودند: آقا سيّد روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد، بايد مقاومت كرد، بايد با جهل مبارزه كرد. اين در حالي بود كه هنوز زمزمه‌اي از انقلاب امام نبود! مرحوم آيت‌الله قوچاني فرموده بودند كه ما خيلي آن روز تعجّب كرديم ولي بعد از سالهاي زياد، پس از انقلاب، فهميديم كه مرحوم قاضي آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام احترام كرد.

 

چهار تا «آمَنَ» ديدم

آن هنگام كه امام خميني)ره( از عراق به پاريس رفتند، عدّه‌اي از بزرگان به ديدار امام شتافتند، يكي از آنها  علّامة شهيد مرتضي مطهري بود، شهيد مطهري پس از اين ملاقات به ايران بازگشتند. دوستانش از او پرسيدند: از پاريس چه ديدي؟ او در پاسخ گفت: چهار تا «آمَنَ» ديدم:

1.‌ آمَنَ بِهَدَفِهِ: امام خميني به هدفش ايمان دارد، دنيا اگر جمع بشود نمي‌تواند او را از هدفش منصرف كند.

2.‌ آمَنَ بِسَبِيلِهِ: به راهي كه انتخاب كرده ايمان دارد، امكان ندارد او را از اين راه، منصرف كرد؛ شبيه همان ايماني كه پيغمبر به هدفش و به راهش داشت.

3.‌ آمَنَ بِقَوْلِهِ: به گفتارش ايمان دارد، در همة رفقا و دوستاني كه سراغ دارم، احدي مانند او به روحيّة مردم ايران ايمان ندارد. به ايشان نصيحت می‌كنند كه آقا! كمی‌ يواشتر. مردم دارند سرد مي‌شوند، مردم دارند از پاي درمی‌آيند. می‌گويد: نه مردم اين جور نيستند، كه شما مي‌گویيد، من مردم را بهتر می‌شناسم و ما می‌بينيم كه روز به روز صحّت سخن ايشان بيشتر آشكار مي‌شود.

4.‌ و بالاتر از همه، آمَنَ بِرَبِّهِ: به پروردگارش ايمان دارد.

 

 

ارادة جمعي، مثل خدا يا روح است!

بررسی جایگاه مردم در نظام اسلامی

بیتا سعیدی

بحث از جایگاه و نقش مردم در تأسیس حکومت و نحوة ادارة جامعه، از جمله مباحث مهمی است که ریشه‌های تاریخی عمیقی در قلمروی سیاست و حکومت در جوامع مختلف دارد. دموکراسی نیز سرگذشتی اینچنین دارد. «دموکراسی» که از حیث معنایی از آبشخور «لیبرالیسم» تغذیه می‌شود و مبتنی بر آموزه‌های سکولاریسم و اومانیسم است، الگوی پیشنهادی بلکه تحمیلی غرب برای کلیة نظام‌ها شده است.

در واقع، طرح مفهوم «مردم‌سالاری دینی» به این معناست که «جامعة اسلامی، نه الگوی استبدادی و نه الگوی دمکراتیک غربی» را گردن ننهاده و به الگوی بدیل دیگری رسیده است که از سنخیت و تناسب بیشتری با جامعة اسلامی برخوردار است.

دین مبین اسلام بر این نظر است که حاکمیت مردم در بخش‌هایی نه تنها پسندیده و پذیرفته‌شده است، بلکه امری محتوم و غیر قابل انکار است؛ همچون مشارکت و حضور جدی در عرصة سیاسی ـ اجتماعی جامعه. تأکید‌های اسلام و قرآن کریم به برپایی عدل و قسط توسط مردم و اقامة حدود الهی و امثال آن در اجتماع کم نیست.

از سوی دیگر اسلام حاکمیت مردم را در بعضی موارد همانند قانون‌گذاری، در محدوده‌ای که وحی پیش از این برایش قانون ارائه نموده است، هرگز نمی‌پذیرد.

بنابر این «مردم‌سالاری دینی» به این معناست که حاکمیت مردم در حوزة خاص خود،که مشارکت و رقابت سالم و مثبت از آن قبیل است، در بالاترین حد اعمال شود. در عین حال چون انسان خدا نیست، نباید حاکمیت خداوند متعال را نادیده گرفته و خود به جای او ابراز وجود نماید.

همچنان که میشل فوکو(فیلسوف فرانسوی) اظهار می‌دارد: «ارادة جمعي (حاکمیت مردم یا همان دموکراسی) را هرگز كسي نديده است و خود من فكر می‌كردم كه ارادة جمعي مثل خدا يا روح است، اما انقلاب ايران، ارادة مطلقاً جمعي را نمايان كرد و ما در تهران و سرتاسر ايران با اراده جمعي يك ملت برخورد كرديم و بايد به آن احترام بگذاريم.»

 

مردم‌سالاری دینی

«مردم‌سالاري ديني» مبتني بر اصولي است که بارها در کلام بنيان‌گذار جمهوري اسلامي ايران و رهبر انقلاب اسلامي بدان‌ها اشاره رفته است. اين اصول عبارتند از:

 

اصل اول: مشارکت مردمي و اتکا به آرای عمومي

قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در عين توجه لازم به منشأ حاکميت الهي نظام، به نقش مردم در تعيين رهبران و نمايندگان و دولتمردان اين نظام توجه فوق العاده‌اي نموده است، به طوري که همة مسئولين نظام از رهبري تا شوراهاي اسلامي شهر‌ها و روستاها با رأي مستقيم يا غير مستقيم مردم انتخاب می‌شوند. حتي شوراهاي نظارت‌کننده نظير شوراي نگهبان هم عملاً به نوعي منتخبين مردمند.

اصل دوم: حاکميت الهي

ايجاد تقابل بين خواست مردم و ارادة الهي، از جمله دستاوردهاي روشنفکري و قرون وسطي در غرب مي‌باشد که خواسته یا ناخواسته به حوزة ساير اديان نيز تسري داده شده است. اين در حالي است که در نگرش اسلامي، مردم‌سالاري به هيچ وجه به معناي نفي «ارزش‌مداري» نبوده و در حقيقت توده‌هاي مسلمان با اشتياق آن را درخواست مي‌نمايند. قانون اساسي جمهوري اسلامي که طي دو نوبت به رفراندم گذاشته شده است، طوري تدوين گرديده که به هيچ عنوان مشارکت و مداخلة مردم در سرنوشت خود را به معناي حاکميت مردمي با معيارهاي اومانيستي تفسير نمي‌کند. بلکه حدود و ثغور حاکميت الهي چه در قانون‌گذاري و چه در تعيين رهبران لحاظ شده است. در انديشة سياسي اسلام، همه ـ اعم از حاکمان و مردم ـ موظف هستند تا به ارزش‌ها و احکام الهي گردن نهند.

اصل سوم: پاسخگويي به مردم

در نظام مردم‌سالار ديني، مردم «ولي نعمت» خوانده مي‌شوند و حق آنان بر حق «کارگزارن» مقدم است. نظارت مردم و پاسخگويي مسئولين به آنان يک وظيفه شمرده مي‌شود. در قانون اساسي ايران نهادهايي براي اين منظور پيش‌بيني شده است.

اصل چهارم: قانون‌محوري

از آنجا که انسجام امور و وحدت ملي در گروي التزام به قانون و رعايت حدود آن است، در نظام «مردم‌سالاري ديني» هيچ کس و هيچ چيز مقدم بر قانون شناخته نمي‌شود. در نظام جمهوري اسلامي ايران همگان به صورت يکسان متعهد و ملزم به اجراي اصول قانوني هستند که به تأیيد شرع و نمايندگان مردم رسيده است. مطابق اصل 107 قانون اساسي، رهبري نظام که عاليترين مقام رسمي کشور است، در برابر قانون با ساير افراد کشور مساوي است.

 

 نتيجه

«مردم‌سالاري ديني» که دستاورد اصلي انقلاب اسلامي ايران مي‌باشد، به عنوان الگويي بديع و روشي نو در ادارة حکومت مطرح است که با نمونه‌هاي ديگر حکومت اسلامي در جهان، صرفاً تشابه اسمي دارد. اين شيوة حکومتي که به عنوان تجربة نويني در گفتمان سياسي دنيا پا به عرصه گذاشته است، قادر خواهد بود با حمايت مردمي، استحکام ساختاري و بهره‌گيري از دستورهای پوياي ديني تمامي مشکلات موجود را پشت سر نهاده و دوران جديدي را در تاريخ دموکراسي رقم بزند.

 

دور دیگری آغاز می‌شود

مروری بر خاطرات میشل فوکو از روزهای انقلاب

در کتابش «ایرانی‌ها چه رؤیایی در سر دارند؟» 

فاطمه حداد

اشاره: پس از حادثة آتش گرفتن سینما رکس آبادان و توجه افکار عمومی به رویدادهای ایران، «میشل فوکو»، اندیشمند فرانسوی، متعهد شد که سلسله گزارش‌هایی را دربارة ایران منتشر کند. فوکو دو بار از 16 تا 24 سپتامبر (25 شهریور تا 2 مهر 57) و 9 تا 15 نوامبر 1978 (18 تا 24 آبان 57) به ایران سفر کرد و در این سفرها در تهران و قم و آبادان، با برخی از رهبران ملی و دینی و گروههای مختلفی که ایران را در دست داشتند، ملاقات کرد. متنی که می‌خوانید، بخشهایی از کتاب «ایرانی‌ها چه رؤیایی در سر دارند» است که توسط این فیلسوف (پست مدرن) فرانسوی به نگارش درآمده است. قطعا نگاه بیرونی به انقلاب و اعترافهای آنان زوایای بیشتری را از انقلابمان برای ما روشن می‌کند.

---------------------------

رهبر اسطوره‌ای ایران

تهران. یک سال پرآشوب در ایران رو به پایان می‌رود. روی صفحة ساعت سیاست، عقربه‌ها چندان از جا نجنبیده‌اند. حکومت نیمه لیبرال شهریورماه، در آبان‌ماه جای خود را به حکومتی نیمه‌نظامی سپرده است. در واقع هیچ جای کشور در امان نمانده است؛ شهرها، روستاها، مراکز مذهبی و مناطق نفتی... . حتی موش‌های طبقة مرفه هم دارند کشتی را ترک می‌کنند. یک قرن تاریخ ایران دستخوش تردید شده است؛ توسعة اقتصادی، استیلای خارجی، خاندان سلطنت و...، اما همین وضع، تأثیر معکوسی روی جنبشهای سیاسی گذارده است... .

پزشک تهرانی و ملای شهرستانی و کارگر نفت و کارمند پست و دانشجوی چادری، همه یک اعتراض و یک خواست دارند. در این خواست چیزی هست که مایة تشویش خاطر است. همیشه صحبت از یک چیز است، یک چیز واحد و بسیار مشخص: شاه باید برود. اما برای مردم ایران این چیز یگانه، معنیش همه چیز است: پایان وابستگی... .

 

آیت‌الله [امام] خمینی، پهلو به افسانه می‌زند

و اینجاست نقش شخصیت آیت الله خمینی که پهلو به افسانه می‌زند. امروز هیچ رئیس دولتی و هیچ رهبر سیاسی‌ای، حتی به پشتیبانی همة رسانه‌های کشورش نمی‌تواند ادعا کند که مردمش با او پیوندی چنین شخصی و نیرومند دارند. این ارتباط شاید به سه چیز مربوط می‌شود:

خمینی اینجا نیست. پانزده سال است که او در تبعید است و خودش نمی‌خواهد که پیش از رفتن شاه از تبعید برگردد. خمینی چیزی نمی‌گوید، چیزی جز نه، نه‌ای که به شاه است، به رژیم، به وابستگی. و بالأخره خمینی آدم سیاسی نیست. حزبی به نام حزب خمینی و دولتی به نام دولت خمینی وجود نخواهد داشت... . پس با قیام خود به خودی که فاقد سازمان سیاسی باشد، سر و کار نداریم، بلکه این جنبشی است که هدفش هم رهایی از استیلای خارجی و هم نجات از سیاست داخلی است.

وقتی از ایران آمدم، سؤالی که همه از من می‌کردند این بود: «این انقلاب است؟» من جوابی نمی‌دادم، اما دلم می‌خواست بگویم: نه، به معنای ظاهری کلمه، انقلاب نیست، نوعی قیام انسان‌های دست خالی است که می‌خواهند باری را که بر پشت همة ما و به ویژه بر پشت ایشان، بر پشت این کارگران نفت، این کشاورزان مرزهای میان امپراتوری‌ها سنگینی می‌کند، از میان بردارند، بار نظم جهانی را. شاید این نخستین قیام بزرگ بر ضد نظامهای جهانی باشد، مدرنترین و دیوانه‌ترین صورت شورش.... در واقع حساب سیاست، چنین جنبشی را در کجا باید نشاند؟ جنبشی که نمی‌گذارد انتخابهای سیاسی پراکنده‌اش کنند، جنبشی که در آن نفس مذهبی دمیده شده است که بیش از آنکه از عالم بالا سخن بگوید، به دگرگونی این دنیا می‌اندیشد.

 

ایرانی‌ها چه رؤیایی در سر دارند؟

شما چه می‌خواهید؟ این سؤال در روزهایی که پس از تظاهرات در تهران و قم می‌چرخیدم، بر سر زبان‌ها بود. مواظب بودم که این سؤال را از صاحبان مشاغل مهم و از سیاستمداران نکنم. ترجیح می‌دادم که از مقامات دینی یا دانشجویان یا روشنفکران علاقه‌مند به مسائل اسلامی و... باشد: «حکومت اسلامی». این جواب مرا غافلگیر نمی‌کرد. آیت الله خمینی هم همین جواب خشک و کوتاه را به خبرنگاران داده بود... .

 

دور دیگری آغاز می‌شود

از لحاظ اعتقادی هم این اصل که حقیقت با آخرین پیامبر کارش به آخر نمی‌رسد و بعد از محمد (ص) دور دیگری آغاز می‌شود که دور ناتمام امامانی است که با سخن خود، با سرمشقی که با زندگی خود می‌دهند و با شهادت خود، حامل نوری هستند که همواره یکی است... . بنابراین امام دوازدهم هرچند پیش از ظهور از چشم‌ها پنهان است، به طور کلی و قطعی غایب نیست؛ خود مردمند که هرچه بیشتر نور بیدارگر حقیقت بر دلشان بتابد، بیشتر اسباب بازگشت او را فراهم می‌کنند... .

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
پنج شنبه, نوامبر 30, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد