برای دسترسی به محتویات این نشریه از درختواره سمت راست موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید.

«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
«
»
  • 1
  • 2
«
»
«
»
«
»

می خواهم سر به زانویت بگذارم

پیر و مردام، مولا و مقتدایم سید علی

سلام علیکم

هنوز به خاطر هست، آن وقت‌ها که هر وقت به بن‌بست می‌رسیدیم، گاه و بیگاه به سراغتان می‌آمدم، روح می‌گرفتم، زنده می‌شدم. شاید هم آمدن‌ها طبیعی و اتفاقی نبود. نتیجه راز و نیاز و توسل‌ها بود که مرا به سوی شما هدایت و راهنمایی می‌کرد. آری، آشنایی با شما از عنایت آقا امام رضا (علیه السلام) بود که از مسجد کرامت و دانش مشهد شروع شد و بعد هم توسط شهید کامیاب و شهر رفسنجان رابطه تنگاتنگ به وجود آمد تا تحت عنایت و راهنمایی‌های شما قرار گرفتم و وقتی می‌دیدید احتمال انحراف و خطری وجود دارد، در بزنگاه‌ها پیغام و تذکر می‌دادی و راهنمایی و راهبری می‌کردی. یادتان است در درگیری‌های بین آقایان... مرا خواستید در کتابخانة منزلتان (بازار سرشور)، آن خانه کوچک با کف‌پوش گلیم که یادآور منزل حضرت علی (علیه السلام) بود و گفتی آنچه که در خشت خام می‌دیدیدی... .

یادی از آن روزها که فراری بودم، خیلی‌ها از ترس رژیم ستم‌شاهی جواب سلامم را نمی‌دادند تا چه رسد به جا و مکان. یادم می‌آید بعضی از شب‌ها برای خوابیدن به انبار ضبط پسته یکی از پسته‌داران رفسنجان به خارج از شهر می‌رفتم. یک شب از نگاه سگ انبار، که از نان‌های خشک که برایش ریخته بودند، استفاده می‌کردم شرمنده شدم... و وقتی خیلی عرصه برایم تنگ می‌شد پیش شما می‌آمدم، با همان خنده و چهره گشاده همیشگی مثل پدری که فرزندش را در آغوش بگیرد، دست نوازش بر سرم می‌کشیدی و آن روز که با تعارف خرما گفتم روزه‌ام، با شوخی و خنده گفتی تو که فراری و دائم‌السفر هستی، چطور روزه گرفته‌ای؟! و چه شیرین بود خرمایی که به دهانم گذاشتی... و بعضی وقت‌ها که ایجاب می‌کرد پس از ملاقات، شبانه ایرانشهر را ترک کنم، پس از خداحافظی، از برادرانِ همراه می‌خواستم لحظاتی مرا به حال خودم بگذارند. برمی‌گشتم می‌آمدم پشت دیوار حیاط محل اقامتتان که با شاخه‌های درخت خرما و حصیر پوشیده شده بود می‌نشستم، هم‌نوا با راز و نیاز شبانه و تنهایی‌ات اشک می‌ریختم و خدا می‌داند چه حالی پیدا می‌کردم، صدای مظلومی در ربذه، در دل شب از پشت شاخه‌های نخل، با صدای حق‌حق‌گوی مرغ حق در فضا می‌پیچید و چه غوغایی به پا می‌کرد... .

از یادم نمی‌رود که در اوج‌گیری انقلاب، زمزمة شومی مطرح و توسط بعضی از افراد ساده‌لوح و موجّه بین مردم دامن زده می‌شد که: راهی که خمینی در پیش گرفته به جایی نخواهد رسید و همه را به کشتن می‌دهد، باید تقیّه کرد و با شاه کنار آمد... پیش شما آمدم. با شنیدن آن توطئة جدید چقدر ناراحت شدی؛ ولی مثل کوهی استوار و با اطمینانِ خاطر فرمودید: از قول من به فرزندان انقلابی‌ام و مردم عزیز به پاخواسته بگویید این رژیم رفتنی است و آخرین نفس‌هایش را می‌کشد، درست مثل گاو وحشی می‌ماند که به مسلخ می‌کشانند، طبیعی است که در این حالت افرادی را شاخ بزند و لت و پاره کند... والله خمینی تکلیفش را انجام می‌دهد، راه خمینی راه امام حسین (علیه السلام) است و بدانید که مورد حمایت آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‌باشد. در این مورد هیچ شکی به خود راه ندهید. رژیم و ایادی‌اش با مطرح کردن این زمزمه‌های شوم توسط بعضی از افراد ساده‌لوح و موسی اشعری‌ها می‌خواهند حرکت و مسیر انقلاب را منحرف و مردم را از ادامه مبارزه مأیوس کنند. باید با افشای این توطئة شوم، جلوی انحراف و ناامیدی‌ها را سد کرد. نگذارید واقعة قرآن به سرنیزه کردن عمروعاص‌ها باز تکرار شود. سپس پیشنهاد کردید شبهه و ابهامات مطرح شده را که باعث دلسردی مردم و کم‌رنگ شدن مبارزه می‌شود، به صورت سؤال و جواب مطرح و یادداشت کنم و من آن‌ها را از شما سؤال کنم تا جواب بدهید. سپس سؤال و جواب‌ها را روی نوار، ضبط و تکثیر کنم تا مثل اعلامیه‌ها بین مردم پخش شود.

و آن شب که خبر به خاک و خون کشیده شدن مردم کرمان و رفسنجان و شهادت برادرمان حسین انصاری را شنیدی، دیدم که چگونه سوختی و اشک در چشمانتان حلقه زده بود... فرمودید این مزدوران کوردل به خیال خامشان می‌توانند با هجوم به مردم و آتش زدن مساجد و ایجاد رعب و وحشت، حرکت و جوشش انقلابی مردم را که برگرفته از نور خداست خاموش کنند، باید رعب و خفقانی که بعد از فاجعه آتش‌سوزی مسجد جامع کرمان ایجاد شده شکسته شود. باید پوزه دست‌اندرکاران این جنایت هولناک به خاک کشیده شود. نگذارید خون شهدا در پشت این رعب و وحشت کم‌رنگ شود، پیام خون شهدا را منتشر کنید، از این پس باید جواب گلوله را با گلوله داد... .

و چه زیبا و جانانه مقرّ حکومت نظامی کرمان توسط برادرمان حسین علم‌الهدی منفجر و پوزه کثیف مزدوران آلت دست بیگانگان به خاک کشیده شد و سحرگاه روز بعد صدای طنین گلوله‌های متعدد، مردم خواب‌آلوده رفسنجان را وحشت‌زده از خانه‌هایشان بیرون کشید که به یکدیگر می‌گفتند، انتقام خون حسین انصاری گرفته شد؟!

آری در پاسخ به رهنمود و ندای مولایمان مزدورانی از سران حکومت نظامی به خون کثیفشان غلتیدند و طی اعلامیه‌ای پیام خون شهدا منتشر شد که از این پس، جواب شلیک هیچ‌ گلوله‌ای به طرف مردم، بدون پاسخ نخواهد ماند. باید جواب گلوله را با گلوله داد. الیس الصبح بقریب؟!

مولایم خیلی حرف‌ها هست که دوست داشتم مثل آن روزها شما را ببینم و درددل کنم. از جبهه‌های جنگ و مظلومیت بچه‌ها، از بعد از جنگ، از خار در چشم و استخوان درگلو...، حس می‌کنم امروز از آن روزها خیلی بیشتر نیاز به دیدار شما دارم. چاه من تویی، می‌خواهم سر به زانویت بگذارم و هق‌هق گریه کنم، می‌خواهم اسرار و قصه ملاقات با امام خمینی را برایت بگویم که امام فرمودند: برویم نمازمان را به آقای خامنه‌ای اقتدا کنیم... .

حمیدرضا یاسری

انجمن اسلامی پست استان قم

نظر خود را اضافه کنید.

مهمان
جمعه, دسامبر 01, 2017
0 حرف

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد